قهرمانانی که ناخواسته آنتاگونیست داستان خودشان شدند
سقوط در آغوش تاریکی؛ وقتی مرز میان نجات و نابودی به مویی بند است
در این مقاله ممکن است داستان بازیهای ذکر شده اسپویل شود.
در دنیای قصهگویی، مرز میان قهرمان و تبهکار همیشه به روشنی رنگهای سفید و سیاه نیست. گاهی ترسناکترین آنتاگونیستها، همانهایی هستند که با نیت نجات، قدم در راه میگذارند اما در میانه مسیر، چنان در تاریکی تصمیماتشان غرق میشوند که وقتی به پشت سر نگاه میکنند، دیگر نشانی از آن قهرمان اولیه باقی نمانده است. این سقوط، زمانی دردناکتر میشود که ناخواسته باشد؛ یعنی زمانی که شخصیت همچنان تصور میکند در حال انجام کار درست است، در حالی که هر قدمش تیشهای به ریشهی جهان پیرامونش میزند. در این مقاله، به سراغ ده شخصیتی میرویم که از قامت یک ناجی برخاستند اما در نهایت، خود به بزرگترین تهدید داستانشان تبدیل شدند.
کاپیتان مارتین واکر در بازی Spec Ops: The Line

نخستین و شاید تکاندهندهترین مثال در این فهرست، کاپیتان مارتین واکر در بازی Spec Ops: The Line است. واکر نمونهی کاملِ قهرمان متوهم است. او با این هدف وارد دبی طوفانزده شد که مردم را نجات دهد و سرهنگ کانراد را پیدا کند، اما در این مسیر، ایگوی او و میل سیریناپذیرش به قهرمان بودن، او را به سمت جنایاتی سوق داد که تصورش هم دشوار است. صحنه استفاده از فسفر سفید، نقطه عطفی است که در آن واکر، نه به خاطر ضرورت، بلکه به خاطر اصرار بر پیشروی، صدها غیرنظامی بیگناه را به کام مرگ فرستاد. واکر تا لحظه آخر تلاش کرد گناهانش را به گردن دیگران بیندازد و تصویری از یک آنتاگونیست خارجی بسازد، اما در نهایت، او خودش همان هیولایی بود که شهر را به ویرانه تبدیل کرد.
الکس مرسر در سری Prototype

در نقطهای دیگر از دنیای بازیها، با الکس مرسر در سری Prototype روبرو میشویم. مرسر در نسخه اول، موجودی است که برای کشف حقیقت و انتقام از کسانی که او را به یک سلاح بیولوژیک تبدیل کردهاند، میجنگد. در نگاه اول، او یک ضدقهرمان است که شهر را از شر یک ویروس نجات میدهد، اما حقیقت پشت وجود او، وحشتناکتر از این حرفهاست. مرسر به تدریج متوجه میشود که او دیگر آن دانشمند سابق نیست، بلکه خود ویروس است که کالبد و خاطرات الکس را بلعیده است. در نسخه دوم، این ناخواسته بودن به اوج میرسد؛ جایی که مرسر به این نتیجه میرسد که بشریت ضعیف و فاسد است و تنها راه نجات، جایگزینی نژاد بشر با موجوداتی شبیه به خودش است. او که روزی برای آزادی شهر میجنگید، حالا به همان طاعونی تبدیل شده که قصد نابودیاش را داشت. الکس مرسر آنتاگونیستی است که از دل فقدان هویت و از دست رفتن انسانیت زاده شد.
داچ ون در لیند در Red Dead Redemption 2

داچ ون در لیند در Red Dead Redemption 2، مثالی بینظیر از سقوط یک ایدئولوژیست است. داچ تبهکاری با قلبی طلایی به نظر میرسید که برای آزادی و تقابل با دنیای مدرن و بیرحم میجنگید. او برای اعضای گروهش نه فقط یک رهبر، بلکه یک پدر بود. اما مشکل داچ این بود که او بیش از حد عاشق نقشه بعدی و تصویری بود که از خودش به عنوان ناجی فرودستان ساخته بود. با تنگتر شدن حلقه محاصره قانون، داچ به جای پذیرش واقعیت، به جنون و پارانویا پناه برد. او ناخواسته به آنتاگونیست زندگی عزیزترین یارانش، به ویژه آرتور مورگان، تبدیل شد. داچ با اصرار بر وفاداری کورکورانه، شرافت گروهش را فدای بقای توهمات خودش کرد. او تبهکاری است که تا آخرین لحظه باور داشت در حال نجات دادن خانوادهاش است، در حالی که تکتک آنها را به مسلخ میبرد.
شاهزاده در بازی Prince of Persia 2008

یکی از شاعرانهترین و در عین حال غمانگیزترین سقوطها متعلق به شاهزاده در Prince of Persia 2008 است. این شاهزاده با تمام نسخههای قبلی متفاوت بود؛ او مردی لاقید بود که ناخواسته وارد نبرد میان اورمزد و اهریمن شد. در طول سفر، پیوند عاطفی عمیقی میان او و الیکا شکل گرفت. در پایان بازی، الیکا برای مهر و موم کردن اهریمن و نجات جهان، جان خود را فدا کرد. اما شاهزاده، ناتوان از پذیرش این فقدان، تمام آنچه را که با هم برایش جنگیده بودند، ویران کرد. او برای زنده کردن الیکا، درختان حیات را قطع کرد و اهریمن را دوباره در جهان آزاد کرد. شاهزاده در یک لحظه خودخواهانه، از قهرمانی که جهان را نجات داده بود، به آنتاگونیستی تبدیل شد که تاریکی را به خاطر عشق شخصیاش به دنیا بازگرداند.
آرتاس منتیل در دنیای Warcraft

آرتاس منتیل در دنیای Warcraft، کلاسیکترین روایت از سقوط یک شوالیه مقدس است. آرتاس با نیت محافظت از مردمش در برابر طاعون مردگان، حاضر شد هر بهایی را بپردازد. نقطه عطف داستان او در استراتهولم رقم خورد؛ جایی که او تصمیم گرفت کل شهر را پیش از آنکه مردمش به زامبی تبدیل شوند، قتلعام کند. این تصمیم خیرخواهانه اما وحشتناک، اولین قدم او به سمت تاریکی بود. او در جستجوی قدرت برای شکست دادن دشمن، شمشیر نفرینشده فراستمورن را برداشت و روحش را از دست داد. آرتاس که میخواست سرزمینش را نجات دهد، خود به پادشاه مردگان تبدیل شد و همان مردمی را که قسم خورده بود محافظت کند، از دم تیغ گذراند. او آنتاگونیستی است که سنگفرش مسیرش به سمت جهنم، با نیتهای خیرخواهانه چیده شده بود.
واندر در Shadow of the Colossus

واندر در Shadow of the Colossus، نمونهای از قهرمان خاموشی است که عشق، چشمانش را بر حقیقت بسته بود. او برای بازگرداندن جانِ مونو، به سرزمینهای ممنوعه رفت و با دورمین معامله کرد. او دستور داشت ۱۶ غول باستانی را بکشد. واندر در تمام طول بازی تصور میکرد در حال انجام ماموریتی مقدس برای عشق است، اما با هر غولی که از پای در میآورد، روحش تاریکتر میشد. آن غولها در واقع نگهبانانی بودند که بخشی از یک نیروی شیطانی را در بند نگه داشته بودند. واندر با کشتن آنها، ناخواسته راه را برای بازگشت تاریکی مطلق هموار کرد. او در لحظات پایانی، نه به عنوان یک قهرمان فاتح، بلکه به عنوان کالبدی برای حلول شیطان شناخته شد. واندر آنتاگونیستی است که قربانی جهل و وفاداری افراطیاش شد.
بیگ باس در سری Metal Gear

بیگ باس در سری Metal Gear، شخصیتی است که تمام عمرش را صرف فرار از بازیچه بودن کرد. پس از اینکه او مجبور شد مربی محبوبش، باس، را به دستور دولت آمریکا بکشد، ایمانش را به میهنپرستی از دست داد. او میخواست دنیایی بسازد که در آن سربازان، ابزار دست سیاستمداران نباشند (Outer Heaven). اما همین آرمان آزادیخواهانه، او را به سمتی برد که برای رسیدن به آن، شروع به استفاده از سلاحهای هستهای و ایجاد جنگهای بیپایان کرد. بیگ باس که میخواست از ظلم سیستم رها شود، خود به یک دیکتاتور نظامی و تهدیدی جهانی تبدیل شد. او ضدقهرمانی است که از دل تروما و سرخوردگی از عدالت زاده شد و در نهایت، در مقابل پسر خودش قرار گرفت.
گابریل بلمونت در Castlevania: Lords of Shadow

گابریل بلمونت در Castlevania: Lords of Shadow، مردی بود که از سوی کلیسا برای نابودی نیروهای تاریکی فرستاده شد تا همسر مردهاش را بازگرداند. گابریل در طول مسیر، سختیهای بسیاری را تحمل کرد و با موجودات اهریمنی بیشماری جنگید. اما او نمیدانست که تمام این مسیر، نقشهای طراحیشده توسط لوسیفر و خدا بود تا او را به موجودی قدرتمندتر تبدیل کنند. گابریل در پایان، با کشف اینکه تمام تلاشهایش بیهوده بوده و او توسط همان نیروهایی که به آنها ایمان داشت بازی خورده است، تمام انسانیتِ خود را از دست داد و به دراکولا تبدیل شد. او که قرار بود لرد روشنایی باشد، به پادشاه تاریکی تبدیل شد. سقوط گابریل، سقوط ایمان در برابرِ پوچی و خیانت است.
جک در بازی BioShock

جک در شاهکار BioShock، پیچیدهترین مثال از قهرمانی است که بدون اراده، به مهرهی اصلی یک نقشه تبهکارانه تبدیل میشود. جک با تصور اینکه یک بازمانده تصادفی از سقوط هواپیماست، وارد شهر رپچر میشود و به دستورات فردی به نام اطلس برای نجات خانوادهاش و نابودی اندرو رایان عمل میکند. اما حقیقت اینجاست که جک نه یک قهرمان، بلکه یک سلاح بیولوژیک است که با عبارتی خاص (Would you kindly) کنترل میشود. جک ناخواسته به آنتاگونیستی تبدیل میشود که پدر بیولوژیک خودش را میکشد و رپچر را به سمت نابودی نهایی میبرد. او قهرمانی است که هیچ اختیاری از خود نداشت و هر عمل شریف او، در واقع یک فرمان برنامهریزیشده برای تخریب بود. سقوط جک، سقوط مفهوم اختیار است؛ او قهرمانی بود که در تاریکی برنامهریزیهای دیگران، به وحشتناکترین ابزار ترور تبدیل شد.
جیسون برودی در Far Cry 3

در پایان، به جیسون برودی در Far Cry 3 میرسیم؛ جوانی که برای نجات دوستانش از چنگال دزدان دریایی، مجبور شد راه و رسم جنگل را بیاموزد. جیسون در ابتدا از کشتن وحشت داشت، اما به تدریج چنان در خشونت و قدرت ناشی از تتوهای تاتائو غرق شد که انسانیت خود را فراموش کرد. او که برای نجات عزیزانش آمده بود، در پایان مسیر به موجودی تبدیل شد که از خونریزی لذت میبرد و دیگر تمایلی به بازگشت به دنیای مدرن نداشت. جیسون ناخواسته به همان هیولایی تبدیل شد که با آن میجنگید؛ او واس جدید آن جزیره شد. سقوط جیسون نشان میدهد که چگونه جنگ و خشونت میتواند روح یک قهرمان را ببلعد و او را به آنتاگونیستی تبدیل کند که حتی برای دوستان خودش هم غریبه و خطرناک است. او در راه رسیدن به آزادی، زندانی جنونِ قدرت شد.
این ده شخصیت به ما یادآوری میکنند که قهرمان بودن یک وضعیت ثابت نیست، بلکه مجموعهای از انتخابهای لحظهای است. گاهی یک تصمیم اشتباه، یک دلبستگی افراطی یا یک نگاه سیاه و سفید به عدالت، میتواند کسی را که قرار بود جهان را نجات دهد، به بزرگترین کابوس آن تبدیل کند. این شخصیتها در ذهن ما ماندگار میشوند، نه به خاطرِ قدرتهایشان، بلکه به خاطر لغزشهای انسانیشان که به ما نشان میدهد چقدر ساده میتوان در مسیرِ خیرخواهی، به تاریکی مطلق رسید. دنیای بازیها با این روایتها به ما میگوید که مراقب قهرمانهایِ درونتان باشید؛ چرا که گاهی زیباترین نقابها، وحشتناکترین حقایق را پنهان میکنند. هر یک از این نامها، داستانی از شکست اراده در برابر شرایط است؛ جایی که قهرمان میمیرد تا تبهکار متولد شود، حتی اگر خودش متوجه این تغییر نباشد.
دیدگاهها و نظرات خود را بنویسید
برای گفتگو با کاربران ثبت نام کنید یا وارد حساب کاربری خود شوید.
اسپویل
.
.
.
.
کل تیم Expedition33 هم دقیقا همین نکته درباره شون صدق میکنه! بازی Braid هم همینطوره!
اسپویل اتک_ناروتو_توکیو غول
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ارن یگر
اوبیتو اوچیها
کانکی کن
Arthas for ever
راجع به پرینس او پرشا چه زیبا نوشتی،واقعا شاعرانه بود پایانش
مقاله عالییییییییییی،یه سوال سری کسلوانیا رو از کجا شروع کنم؟