ممنونم سرآشپزها؛ یادداشتی بر سریال The Bear
به مناسبت پایان ماجراجویی کارمن برزاتو و رفقایش
یادم است حدود دو ماه پیش که قصد داشتم سریال The Bear را تماشا کنم، بسیاری از دوستانم که چند فصلی از سریال را پیشتر تماشا کرده بودند گفتند: «الان وقت مناسبی نیست.» دوستانم معتقد بودند که در شرایط فعلی جامعه و با توجه موقعیت سخت فعلی زندگی شخصی خودم، تماشای سریالی که کاراکترهای آن مدام بر سر یکدیگر داد و فریاد میزنند، صرفا قرار است وضعیت را دشوارتر کند. اما من برای تماشای سریال، تنها یک دلیل کافی داشتم. چه چیزی باعث شده تا سازنده، برای پایان فصل اول سریال، ترانه Let Down از گروه Radiohead را به عنوان حسن ختام انتخاب کند؟ همین سوال باعث شد تا به تماشای سریال The Bear بنشینم.
از قضا تماشای این سریال برای من مصادف شد با انتشار اخبار فصل پنجم و پایانی سریال و این موضوع باعث شد تماشای ماجراجویی کارمن برزاتو و خانواده منحصربهفردش در رستوران بِر (Bear) برای من یک سفر کوتاهمدت اما شیرین باشد. پیش از آنکه به تماشای سریال بپردازم، تصور میکردم قرار است با اثری طرف باشم که تماما درباره غذا و آداب رستورانداری است. تصور میکردم قرار است با غذاهای رنگارنگ و ظرف غذاهایی مواجه شوم که حتی در واپسین ساعتهای شب باعث گرسنگیام شوند. درست است که The Bear شامل این موضوعات هم میشود و از دیدگاه تازهای به این مسائل میپردازد، اما اصل ماجرا، درباره آدمهای رستوران است. درباره تکتک کارکنان The Bear که نه ابرقهرمان هستند و نه شرور. آنها انسان هستند؛ درست مثل ما.

از کارمن برزاتو (کاراکتر اصلی داستان) بگیرید تا سیدنی (دومین کاراکتر مهم سریال) و ایبرا (یکی از کارکنان رستوران)، همگی دغدغههایی دارند که روزی همه ما یا با آنها درگیر بودیم یا در سنین بزرگسالی با آنها مواجه خواهیم شد. دغدغههایی که علیرغم تفاوتهایشان، قابل لمس هستند.
به طور مثال، بیایم به کارمن نگاهی داشته باشیم. کارمن که یکی از سرآشپزان نامدار آمریکاست، ناگهان باید رستوران برادر از دسترفتهاش را اداره کند؛ در حالی که هنوز فرصت سوگواری برای او را هم پیدا نکرده است. هنگامی که کارمن لقب یکی از برترین سرآشپزها را به دوش میکشد، انتظار دارید که او یک ابرقهرمان برای رستوران محسوب شود؛ اما هر چه سریال جلوتر میرود، میبینید که هیچ لقبی باعث نمیشود تا کارمن از اشتباه کردن مصون باشد. او هم مثل هر انسانی زمین میخورد، اشتباه میکند و دوباره بلند میشود. تماشای شخصیتهای The Bear با تمام نقصها، اشتباهها و مسیر رشدشان، باعث شد من هم چیزهای زیادی یاد بگیرم. شاید این مهمترین دستاورد سریال برای من باشد.
این دقیقا همان چیزیست که The Bear را برای من یک اثر شخصی کرده است. همانطور که پیشتر اشاره کردم، من این سریال را همزمان با یکی از دشوارترین مراحل زندگیم تماشا کردهام. برعکس چیزی که دوستانم میگفتند، داد و فریادهای کارمی و ریچی، نگرانیهای سیدنی و ناتالی، سردرگمیهای تینا و مارکس یا فشارهای عصبی دانا (مادر خانواده برزاتو) همگی برایم قابل درک بودند. شاید اگر سریال را در زمانی دیگر تماشا میکردم، آن را یک درام خوشساخت درباره آشپزی و رستوران میدانستم؛ اما در این روزها، The Bear شبیه به یک آینه بود. انگار فریادهای کاراکترها، همان فریاد خاموشی بودند که درونم جریان داشتند و هیچکس صدایشان را نمیشنید.

پشت تمام فریادهایی که در سریال شنیده میشود، مشکلی وجود دارد. از آنجا که کاراکترهای سریال هیچکدام عالی و همهچیزدان نیستند، تلاش میکنند ریشه این مشکل را متوجه شوند و برای درک آن تلاش کنند. داستان The Bear در نهایت همین است. بیاییم قبول کنیم چه مشکلاتی داریم، بیاییم ریشه مشکل را بیابیم و تلاش کنیم بهتر از نسخه روز قبل خود باشیم.
تمام کاراکترهای سریال، این مسیر را میگذرانند. از ریچی بیاعصاب فصل اول که در اواخر فصل دوم قبول میکند که باید در زندگیاش هدف داشته باشد و برای رسیدن به هدف، نظم و دیسیپلین پیدا کند؛ یا کارمی افسرده فصل اول که با وجود آگاهی به تمام مشکلاتش، در پیدا کردن راهحل ناتوان است. حتی سیدنی تازهکار و خلاقی که کنار بزرگترین الگوی زندگیاش میایستد و در نهایت میفهمد هیچ الگویی بینقص نیست. The Bear درباره همین است؛ درباره آدمهایی که هرکدام بدون هیچ دیالوگ شعارزده یا قابلیتی ابرقهرمانی، در خیابانهای شیکاگو و متروهای سرد شهر میتوانند رشد کنند و قهرمان قصه خود و دوستانشان شوند.
«میدانی کجا هستی
میدانی کجا هستی.»

شاید به همین دلیل است که حالا انتخاب ترانه Let Down برای پایان فصل اول را بهتر میفهمم. این ترانه قرار است یادآوری کند که در میان شادی، خنده و امید میتوان در یک لحظه زمین خورد و در میان خستگی، اضطراب، سوگ و آشفتگی هم میشود روز بعد دوباره از خواب بیدار شد، پیشبند را بست و یک بار دیگر تلاش کرد. The Bear به من یاد نداد که زندگی روزی آسانتر میشود؛ یاد داد حتی وقتی همهچیز در آستانه فروپاشی است، باز هم میتوان کنار آدمهایی که دوستشان داریم ایستاد، اشتباه کرد، از نو یاد گرفت و ادامه داد.
برای همین، در پایان این پنج فصل، تنها چیزی که در ذهنم مانده غذاها یا ستارههای میشلن نیست؛ بلکه آدمهایی هستند که با تمام شکستها، زخمها و نقصهایشان، هر روز دوباره وارد آشپزخانه شدند و دست از تلاش نکشیدند. و فکر میکنم گاهی زندگی هم همین است. پس ممنونم سرآشپزها، ممنونم که یادآوری کردید امید، همیشه با صدای بلند فریاد نمیزند، گاهی فقط آرام میگوید: «میدانی کجا هستی، فردا دوباره شروع کن.»
برای گفتگو با کاربران ثبت نام کنید یا وارد حساب کاربری خود شوید.