غروب تلخ بایوور و کهکشانی که ساختیم!
نگاهی به پایان کار بایوور و میراث جاودانه مس افکت
دنیای بازیها رسم عجیبی دارد؛ خیلی زود فراموش میکند، اما بعضی جایزخمها آنقدر عمیقاند که تا همیشه روی تن این مدیوم میمانند. خبر تعطیلی بایوور برای حسابکتابکنندههای والاستریت احتمالا فقط یک خط در جدول تعدیل نیروهاست؛ اما برای نسلی که با قصههای این استودیو بزرگ شد، این یعنی بریدن ریشههای یک خاطره جمعی. مرگ بایوور فقط تعطیلی یک شرکت بازیسازی نیست؛ بسته شدن دفتر خاطرات طلایی نقشآفرینیهاست.
حقیقت این است که مرگ بایوور ناگهانی نبود. ما سالها شاهد سقوط تدریجی سازندهای بودیم که زمانی مرزهای داستانگویی را تعیین میکرد. تصمیمات غلط مدیریتی، اصرار بر روندهای تجاری اشتباه و فاصلهگرفتن از هویت اصلی، مثل یک بیماری خاموش، جسم این غول نقشآفرینی را از درون خورد. اما حالا که این دفتر برای همیشه بسته شده، زمان کالبدشکافی دلایل شکست نیست؛ زمان ایستادن و ادای احترام به میراثی است که هیچ تصمیم غلطی نمیتواند عظمتش را خدشهدار کند وآن سهگانه Mass Effect است. برای خیلیها Mass Effect فقط یک بازی خوشساخت در سبک علمی تخیلی بود، اما برای ما که آن را زندگی کردیم، کیهانی بود که در آن نفس میکشیدیم.
لحظهای را به یاد بیاورید که برای اولین بار پا روی عرشه سفینه نورمندی گذاشتید. صدای یکنواخت موتورهای سفینه، نور بنفش و آبی که روی نمایشگرها میرقصید و راهروهایی که در انتهای هرکدام، یکی از اعضای گروه ایستاده بود. مس افکت یک شاهکار مکانیکی یا فقط دستاورد تکنیکال نبود؛ هنر واقعی بایوور در خلق آدمها و شخصیتها بود.
آنها کاراکتر طراحی نمیکردند؛ شخصیتهایی میساختند که با نبض مخاطب میتپیدند. گروس (Garrus) فقط یک تکتیرانداز تورین با زره سنگین نبود؛ برادری بود که در تاریکترین ساعات کهکشان میشد روی وفاداریاش حساب کرد. لیارا (Liara)، تالی (Tali) و همه آنهایی که دور یک میز در نورمندی جمع میشدند، آرامآرام از پیکسلهای روی مانیتور فراتر رفتند و تبدیل به بخشی از واقعیت زندگی ما شدند.
هنر بایوور در این بود که سنگینی انتخاب را روی دوش شما میگذاشت. وقتی پشت صندلی کاپیتان مینشستید و فرمانده شپرد را هدایت میکردید، بازی با شما تعارف نداشت. تصمیمهای شما روی کاغذ باقی نمیماندند؛ با آنها زندگی میکردید، با آنها سوگوار میشدید و تا سالها از خودتان میپرسیدید:
اگر مسیر دیگری را رفته بودم چه میشد؟
این حس نادر و نایاب که «من سرنوشت این کهکشان را تعیین میکنم»، همان چیزی بود که مس افکت را از یک اثر فاخر، به یک تجربه شخصی و دستنخورده برای هر گیمر تبدیل میکرد.
حقیقت تلخ این است که در تمام سالهای بعد از سهگانه، صنعت گیم بارها تلاش کرد موفقیت مس افکت را تکرار کند. استودیوهای بزرگ با بودجههای چندصد میلیونی آمدند، اما هیچکدام نتوانستند آن جادوی خالص بایوور را بازسازی کنند. چرا؟ چون مس افکت فرمول ریاضی نبود که با کنار هم قرار دادن چند دیالوگ شاخهای و صحنههای حماسی سینمایی ساخته شود. مس افکت حاصل روح استودیویی بود که داستانگویی را نه بهعنوان یک ابزار برای فروش، بلکه بهعنوان اصل و اساس هنر بازیسازی میدید.
صدای موسیقی متن خاطرهانگیز آن در منوی اصلی (شاهکار کلینت منسل)، ایستادن در مقابل هجوم ریپرها و تصمیم نهایی در انتهای مسیر؛ همه اینها تکههایی از زیست دیجیتالی ما هستند که در حافظه جمعی گیمرها حک شدهاند. امروز دفتر بایوور بسته شد و پروژههای نیمهکاره به بایگانی تاریخ پیوستند. دیگر خبری از نسخههای بعدی یا بازگشت به آن دنیای آشنا نخواهد بود. این غروب تلخ است، اما آنچه بایوور در اوج شکوهش خلق کرد، فراتر از نام یک استودیو یا برچسب یک ناشر است.
ما هنوز هم وقتی به ستارهها نگاه میکنیم، صدای موتورهای نورمندی را میشنویم. هنوز هم وقتی صحبت از رفاقت و فداکاری در بازیها میشود، چهره اعضای آن سفینه دوستداشتنی جلوی چشممان میآید. بایوور شاید رفته باشد، اما کهکشانی که برای ما ساخت، تا زمانی که قصهها زنده هستند، باقی خواهد ماند.
خداحافظ فرمانده شپرد. خداحافظ بایوور. ممنون بابت تمام آن شبهایی که کهکشان را نجات دادیم.
برای گفتگو با کاربران ثبت نام کنید یا وارد حساب کاربری خود شوید.