ثبت بازخورد

لطفا میزان رضایت خود را از ویجیاتو انتخاب کنید.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
اصلا راضی نیستم
واقعا راضی‌ام
چطور میتوانیم تجربه بهتری برای شما بسازیم؟

نظر شما با موفقیت ثبت شد.

از اینکه ما را در توسعه بهتر و هدفمند‌تر ویجیاتو همراهی می‌کنید
از شما سپاسگزاریم.

فیلم سینمایی

بازنگری نجات سرباز رایان؛ الماس اسپیلبرگ که ژانر فیلم جنگی را تغییر داد

«خواهش می‌کنیم یک فیلم هالیوودی دیگر درباره‌ی جنگ جهانی دوم نسازید. داستان‌های ما را روایت کنید.»

آرش بوالحسنی
نوشته شده توسط آرش بوالحسنی | ۹ شهریور ۱۴۰۴ | ۲۰:۰۰

استیون اسپیلبرگ که در سال ۱۹۴۶ در ایالت اوهایو و در خانواده‌ای یهودی به دنیا آمد، امروز به تعبیر لستر فریدمن، پژوهشگر سینما، به «نیرویی فراگیر و حضوری نمادین در فرهنگ عامه‌ی معاصر آمریکا» بدل شده است. پدر او از کهنه‌سربازان جنگ بود و همین امر سبب شد موضوعاتی چون جنگ و هولوکاست در فضای خانه‌ی کودکی اسپیلبرگ حضوری پررنگ داشته باشند. او از همان سال‌های نوجوانی با ساخت فیلم‌های کوتاهی الهام‌گرفته از جنگ جهانی دوم، مسیر خود را آغاز کرد. هرچند بعدها کارنامه‌ی سینمایی‌اش از علمی‌–تخیلی تا ماجراجویانه را در بر گرفت، جنگ جهانی دوم همواره یکی از بسترهای مورد علاقه‌ی او باقی ماند. پیش از نجات سرباز رایان، اسپیلبرگ آثاری چون ۱۹۴۱ (۱۹۷۹)، امپراتوری خورشید (۱۹۸۷) و همیشه (۱۹۸۹) را در این زمینه کارگردانی کرد و نخستین جایزه‌ی اسکار خود را برای فیلم تحسین‌شده‌ی فهرست شیندلر (۱۹۹۳) دریافت کرد. او همچنین تهیه‌کننده‌ی دو اثر کلینت ایستوود، یعنی پرچم‌های پدران ما (۲۰۰۶) و نامه‌هایی از ایوو جیما (۲۰۰۶) بود.

با این حال، تنها یک فیلم او توانست مرزهای تازه‌ای در سینمای جنگی بگشاید، گیشه‌ها را تسخیر کند و به نقطه‌ی مرجعی مهم نه‌فقط برای سریال‌های تحسین‌شده‌ی شبکه‌ی HBO مانند Band of Brothers و اقیانوس آرام (۲۰۱۰)، بلکه برای کل ژانر فیلم‌های جنگی بدل شود. آثاری همچون سقوط شاهین سیاه، دانکرک، ۱۹۱۷ و هکسا ریج همگی وامدار همان فیلم بودند؛ چه از نظر شیوه‌ی فیلم‌برداری، چه از نظر خشونت عریان و چه از نظر ابزارهای روایی به‌کاررفته. این فیلم چیزی نبود جز نجات سرباز رایان؛ دومین فیلم پرفروش سال ۱۹۹۸ که اسکار دوم بهترین کارگردانی را برای اسپیلبرگ به همراه آورد و از میان یازده نامزدی، پنج جایزه‌ی اسکار، از جمله بهترین کارگردانی، را از آن خود کرد، هرچند جایزه‌ی بهترین فیلم به شکلی بحث‌برانگیز نصیب شکسپیر عاشق شد.

ماجرا اما سه سال پیش از آن آغاز شد. در سال ۱۹۹۵، مارک گوردون، تهیه‌کننده، با رابرت رودات، فیلم‌نامه‌نویسی که از آثارش چون قصه‌ی اسرارآمیز (۱۹۹۵) و پرواز به خانه (۱۹۹۶) خوشش آمده بود، دیدار کرد. هدف جلسه، تبادل ایده برای پروژه‌های احتمالی سینمایی بود. تنها چند هفته بعد، رودات طرح داستان نجات سرباز رایان را نوشت. جرقه‌ی الهام از کتابی غیرداستانی زده شد که همسرش به او هدیه داده بود: نبرد سرنوشت‌ساز جنگ جهانی دوم، دی‌دی: ششم ژوئن ۱۹۴۴ اثر استیون ای. آمبروز. رودات پس از مطالعه‌ی آن، به یادمانی در کینِ نیوهمپشایر رفت که نام سربازان کشته‌شده در آن حک شده بود. چیزی که بیش از همه تکانش داد، دیدن نام برادرانی بود که در کنار هم جان باخته بودند؛ او مرگ چند فرزند در یک خانواده را «باورنکردنی» دانست و تصمیم گرفت همین فاجعه‌ی غیرقابل تصور را به جوهره‌ی فیلم خود بدل کند.

استیون اسپیلبرگ در پشت صحنه فیلم نجات سرباز رایان

خانواده‌ی خیالی رایان بر اساس خانواده‌ی نیلند شکل گرفت؛ چهار برادر واقعی که در کتاب آمبروز نیز از آنان یاد شده بود و همگی در جنگ جهانی دوم حضور داشتند. یکی از برادران که خلبان بود، مفقود شد و گمان رفت کشته شده است. سه برادر دیگر در عملیات اورلرد شرکت کردند، اما در لشکرهای جداگانه تا خطری مشابه ماجرای دو سال پیش‌تر رخ ندهد؛ زمانی که پنج برادر در یک کشتی نیروی دریایی آمریکا همگی در غرق‌شدن کشتی جان باختند. با این حال، دو برادر نیلند در نخستین روزهای عملیات اورلرد کشته شدند و برادر سوم مطابق «سیاست تنها بازمانده» به ایالات متحده بازگردانده شد. در سال ۱۹۴۵ نیز روشن شد برادری که گمان می‌رفت مرده باشد، اسیر جنگی است و زنده به خانه بازگشت.

در نجات سرباز رایان داستان از جایی آغاز می‌شود که کاپیتان جان میلر (تام هنکس) پس از زنده‌ماندن در روز «دی-دی» مأموریت تازه‌ای می‌گیرد؛ مأموریتی مرگبار. سه برادر در میدان نبرد کشته شده‌اند و باید برادر چهارم، جیمز فرانسیس رایان (مت دیمون)، پیدا شده و به خانه بازگردانده شود. وظیفه‌ی میلر این است که گروهی تشکیل دهد و این مأموریت غیرممکن را به انجام برساند. او در جایی می‌گوید: «مثل پیدا کردن یک سوزن در انبوهی از سوزن‌هاست.» و حق هم دارد. اعضای تیم او عبارت‌اند از: معاونش مایک هوروات (تام سایزمور)، تک‌تیرانداز مذهبی دنیل جکسون (بری پپر)، پزشک رزمی اروین وِید (جیووانی ریبیسی)، سرباز سرکش ریچارد ریبن (ادوارد برنز)، آدریان کاپارزو (وین دیزل) که با وجود سختی‌ها، در نهایت شخصیتی دلسوز دارد، استنلی «فیش» ملش (آدام گلدبرگ) سرباز یهودی و تیموتی آپهام (جرمی دیویس) منشی ستاد که هیچ تجربه‌ای از میدان نبرد ندارد اما به‌عنوان مترجم زبان‌های آلمانی و فرانسوی همراه آنان می‌شود.

با وجود تفاوت‌هایشان، همه در یک چیز هم‌عقیده‌اند: مأموریتشان کاملاً FUBAR است؛ یعنی «خراب از بیخ و بن، غیرقابل‌شناسایی.» هشت مرد، هر یک فرزند خانواده‌ای، جان خود را به خطر می‌اندازند تا برادری را نجات دهند که هرگز او را ندیده‌اند، فقط برای آنکه دوباره به آغوش مادرش بازگردد. پرسش مشترک در ذهن همه (جز این‌که «آیا این عادلانه است؟») چنین است: آیا واقعاً ارزشش را دارد؟ و مهم‌تر: آیا او سزاوار چنین بهایی هست؟

پس از آنکه پیش‌نویس رودات در استودیوی پارامونت تصویب شد، او نگارش فیلم‌نامه را آغاز کرد و طی دوازده ماه نسخه‌ی کامل را تحویل داد. نخستین کارگردانی که برای پروژه در نظر گرفته شد، مایکل بی بود، اما او کنار کشید چون نمی‌دانست چگونه باید با این موضوع مواجه شود. فیلم‌نامه به دست تام هنکس رسید؛ توسط یکی از عوامل جوان آژانس نمایندگی‌اش. هنکس نه‌تنها با اشتیاق پذیرفت، بلکه متن را به اسپیلبرگ نیز نشان داد. از آنجا که هر دو مدت‌ها بود مشتاق همکاری بودند، اسپیلبرگ بی‌درنگ همراه شد. نتیجه این شد که فیلم‌نامه‌ی برنده‌ی اسکار رودات، یازده بار بازنویسی شد.

اسپیلبرگ، اسکات فرانک و فرانک دارابونت را برای بازنویسی‌های بدون ذکر نام به کار گرفت، چرا که هرچند نسخه‌ی اولیه‌ی فیلم‌نامه بسیار نزدیک به دیدگاه او بود، اما هنوز بخش‌هایی نیاز به اصلاح داشت. اما دیدگاه اسپیلبرگ چه بود؟ در آغاز قصد داشت فیلمی ماجراجویانه به سبک مجلات Boy’s Own بسازد که تمرکز آن بر وزارت جنگ و تلاش‌های روابط‌عمومی‌اش باشد. اما پس از گفتگو با کهنه‌سربازان جنگ جهانی دوم از این ایده صرف‌نظر کرد. به گفته‌ی خودش: «نمی‌توانم بگویم چند کهنه‌سرباز سراغم آمدند وقتی در حال تحقیق برای فیلم بودیم و گفتند: لطفاً صادق باشید. خواهش می‌کنیم یک فیلم هالیوودی دیگر درباره‌ی جنگ جهانی دوم نسازید. داستان‌های ما را روایت کنید.»

فیلم Saving Private Ryan

و دقیقاً همین کاری بود که اسپیلبرگ قصد انجامش را داشت؛ او استیون ای. آمبروز را به‌عنوان مشاور تاریخی پروژه معرفی کرد. هرچند آمبروز بعدها گفت این عنوان صرفاً به این معنا بود که محتوای چند کتاب غیرداستانی‌اش مبنای فیلم قرار گرفته، چرا که او نه در نگارش فیلم‌نامه نقشی داشت و نه حتی به محل فیلم‌برداری رفت. با این حال، او از نتیجه‌ی نهایی بسیار خشنود بود و نجات سرباز رایان را «اولین فیلم پخته درباره‌ی این موضوع» خواند؛ زیرا به باور او، دیگر فیلم‌های جنگ جهانی دوم معمولاً نسخه‌ای پاکیزه، قهرمانانه و اغراق‌شده از فرود نرماندی ارائه می‌دادند. اما اسپیلبرگ راه دیگری رفت.

کاری که اسپیلبرگ در ۲۵ دقیقه‌ی آغازین فیلم Saving Private Ryan انجام داد، چیزی بود که برای همیشه سیمای سینمای جنگی را دگرگون کرد، چرا که پیش‌تر سابقه نداشت. او با جزئیاتی تکان‌دهنده، صحنه‌ی قتل‌عام و وحشتی را به تصویر کشید که در ششم ژوئن ۱۹۴۴، روز فرود نیروهای پیاده‌ی آمریکا در ساحل نرماندی رخ داد. این سکانس‌های شوکه‌کننده که مارکوس پاور و اندرو کرامپتون در کتاب سینما و ژئوپلیتیک عامه‌پسند آن را «بهمنی از خشونت هولناک، سرگشتگی و مرگ» توصیف کرده‌اند، با دوربینی لرزان فیلم‌برداری شد تا تداعی‌گر تصاویر واقعی جنگ جهانی دوم باشد. حتی پاشیده‌شدن خون بر لنز دوربین نیز تعمدی بود تا تماشاگر حس کند خود فیلم‌بردار در میانه‌ی گلوله‌ها گیر افتاده است؛ حرکتی که مرزهای تازه‌ای در بازنمایی خشونت در فیلم‌های جنگی گشود.

این رویکرد باعث شد فیلم بیشتر شبیه یک مستند به نظر برسد که در میدان نبرد گرفته می‌شود، گویی اسپیلبرگ و یانوش کامینسکی، فیلم‌بردار فیلم، در نقش فیلم‌برداران رزمی حضور دارند. اسپیلبرگ در توضیح تجربه‌ی کارگردانی آن سکانس می‌گوید عملاً چنین نقشی را ایفا کرده، نه صرفاً نقش یک کارگردان؛ تا درک کند واقعاً سربازان در آن لحظه چه احساسی داشته‌اند. او در گفت‌وگویی با راجر ایبرت، منتقد سینما، در سال ۱۹۹۸ چنین بیان کرد: «اشتباه نیست اگر بگوییم چند نما در این سکانس به‌شدت خشن و عریان‌اند، اما چیزی که اهمیت دارد، انباشت و پیوستگی تمام تصاویر ساحل اوماهاست؛ این همان چیزی است که باید به مخاطب کمک کند تجربه‌ی فیزیکی نبرد را بفهمد. من نمی‌خواستم کاری کنم که در بسیاری از فیلم‌هایم کرده‌ام؛ یعنی اجازه دهم مخاطب تنها یک تماشاگر باشد. اینجا می‌خواستم او را با خودم روی صحنه بیاورم و وادارش کنم همراه آن جوان‌هایی باشد که هرگز پیش از آن جنگ را ندیده بودند، و با هم به بالای ساحل اوماها برسیم.»

و این هدف، بی‌شک محقق شد. نمایش بدون سانسور و بدون جلوه‌پردازی، همراه با حس بصری و صوتی خشونت و وحشت جنگ، تجربه‌ای بی‌سابقه برای مخاطبان بود؛ تکان‌دهنده، شوکه‌کننده و به‌قدری دردناک که تماشاگر را فلج می‌کرد، نفسش بند می‌آمد و آرزو داشت این صحنه‌ها هرچه سریع‌تر پایان یابند. اما پایان نمی‌یابند. طبیعی است که نتیجه تا این حد واقعی باشد؛ چرا که اسپیلبرگ تلاش‌های گسترده‌ای برای این امر انجام داد. از بودجه‌ی ۷۰ میلیون دلاری نجات سرباز رایان، ۱۲ میلیون دلار صرف فیلم‌برداری این سکانس شد که در طول ۲۵ روز از مجموع ۶۱ روز فیلم‌برداری انجام گرفت. طراح صدا گری ریدستروم بیشتر بر صدای گلوله‌ها تمرکز کرد تا شلیک‌ها، زیرا کهنه‌سربازان می‌گفتند بیش از همه صدای عبور گلوله‌ها در ذهنشان باقی مانده است.

این سکانس در ایرلند و نه در نرماندی فیلم‌برداری شد، زیرا ساحل‌های فرانسه دیگر آن شکل گذشته را نداشتند. از هزار بازیگر فرعی ایرلندی استفاده شد و ۳۰ معلول و فلج برای ایفای نقش سربازانی که اعضای بدنشان را از دست داده بودند، به کار گرفته شدند. ۴۰۰ نفر از اعضای تیم فنی روی جنبه‌های تکنیکی این سکانس کار کردند و ۴۰ بشکه خون مصنوعی به کار رفت. دو قایق واقعی هیگینز از جنگ جهانی دوم نیز در صحنه حضور داشتند. تام هنکس در خاطراتش می‌گوید: «من پشت قایق فرود بودم، رمپ پایین رفت و دیدم ردیف‌های اول افراد یکی‌یکی منفجر می‌شوند. در ذهنم، البته می‌دانستم که جلوه‌های ویژه است، اما هنوز آمادگی حس ملموس آن را نداشتم. هوا عملاً صورتی شد، صدا کرکننده بود و قطعات مختلف رویت می‌ریخت؛ وحشتناک بود.»

به درخواست اسپیلبرگ، بازیگران خودشان شش روز سخت تمرین نظامی را زیر نظر کاپیتان بازنشسته‌ی تفنگداران دریایی، دیل دای، پشت سر گذاشتند. در آنجا مجبور بودند با توهین‌های لفظی و تمرینات جسمانی طاقت‌فرسا روبه‌رو شوند. کارگردان نه‌تنها می‌خواست بازیگران بیاموزند چگونه سلاح را نگه دارند، تمیز کنند و شلیک نمایند، بلکه می‌خواست «احترام نسبت به زندگی یک سرباز را درک کنند.» با این حال، یک بازیگر از این سختی‌ها معاف بود: مت دیمون. اسپیلبرگ عمداً او را به اردوگاه نفرستاد تا دیگر بازیگران نسبت به او حس کینه و ناخشنودی پیدا کنند، همان‌طور که شخصیت‌هایشان نسبت به رایان چنین احساسی داشتند. دقیقاً همین اتفاق برای دیمون رخ داد. در نجات سرباز رایان، قهرمانان فیلم رایان را نجات نمی‌دهند چون فکر می‌کنند قهرمان‌اند؛ بلکه تنها وظیفه‌شان را انجام می‌دهند، هرچند آن را احمقانه بدانند. هیچ حس نوستالژیک یا احساسی در پذیرش و اجرای مأموریتشان وجود ندارد. آن‌ها کار خود را «با وجود همه چیز» انجام می‌دهند، نه «به خاطر چیزی»، اما با این حال انجام می‌دهند، با تمام پیامدها.

واقع‌گرایی بی‌وقفه‌ای که سراسر داستان خیالی اسپیلبرگ را در زمان جنگ جهانی دوم فرا گرفته است، چه در نمایش خشونت جنگ و چه در تصویر فشارهای روانی و احساسی مأموریت بر سربازان، یکی از دلایلی است که نجات سرباز رایان همچنان به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین فیلم‌های جنگی تاریخ شناخته می‌شود. بسیاری از کهنه‌سربازان گزارش داده‌اند که صحنه‌ی آغازین فیلم، واقع‌گرایانه‌ترین نمایش نبردی بوده که تا به حال دیده‌اند. برخی حتی نتوانستند فیلم را به‌طور کامل تماشا کنند، زیرا آن صحنه‌ها خاطرات PTSD آن‌ها را برانگیخت، تا جایی که وزارت امور کهنه‌سربازان آمریکا یک خط تلفن رایگان برای آنان و خانواده‌هایشان ایجاد کرد. جدا از دریافت جوایز متعدد و نامزدی‌های فراوان، فیلم در سال ۲۰۱۴ توسط کتابخانه کنگره آمریکا برای نگهداری در آرشیو ملی فیلم ایالات متحده به‌عنوان اثر «دارای اهمیت فرهنگی، تاریخی یا زیبایی‌شناختی» انتخاب شد. خود اسپیلبرگ از موفقیت فیلم شگفت‌زده شد، زیرا فکر می‌کرد پس از انتشار خبرهای مربوط به ۲۵ دقیقه‌ی آغازین، کسی دیگر تمایلی به دیدن فیلم نداشته باشد. غافل از این‌که همان ۲۵ دقیقه به‌تنهایی، ژانر فیلم‌های جنگی را متحول کرده و راه را برای بسیاری فیلم‌ها و سریال‌های آینده هموار خواهد کرد.

دیدگاه‌ها و نظرات خود را بنویسید

مطالب پیشنهادی