ثبت بازخورد

لطفا میزان رضایت خود را از ویجیاتو انتخاب کنید.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
اصلا راضی نیستم
واقعا راضی‌ام
چطور میتوانیم تجربه بهتری برای شما بسازیم؟

نظر شما با موفقیت ثبت شد.

از اینکه ما را در توسعه بهتر و هدفمند‌تر ویجیاتو همراهی می‌کنید
از شما سپاسگزاریم.

۱۰ بازی که هر چه بزرگ‌تر شدیم جذاب‌تر شدند

بازی‌هایی که با گذشت زمان دوست داشتنی‌تر شدند

احسان حسین خواه
نوشته شده توسط احسان حسین خواه تاریخ انتشار: ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ | ۱۴:۰۰

بعضی بازی‌ها را در نوجوانی بازی می‌کنیم و لذت می‌بریم، اما سال‌ها بعد که دوباره سراغشان می‌رویم، تازه عمق واقعی‌شان را می‌فهمیم. انگار آن موقع فقط یک لایه رویی ماجرا را دیده بودیم. با افزایش سن، تجربه زندگی، درک عمیق‌تری از مفاهیمی مثل مرگ، فقدان، انتخاب و مسئولیت به ما می‌دهد. ناگهان آن بازی که فکر می‌کردیم فقط سرگرم‌کننده است، تبدیل می‌شود به آیینه‌ای از زندگی خودمان. در ویجیاتو، این بار سراغ ده بازی رفته‌ایم که هر چه بزرگ‌تر شدیم، جذاب‌تر و تأثیرگذارتر شدند. با ما همراه باشید.

Papers Please


بازی دوست داشتنی Papers Please را شاید در جوانی به عنوان یک بازی ساده اداری و تکراری کنار بگذارید. اما وقتی بزرگ‌تر می‌شوید، تازه می‌فهمید این بازی یک شبیه‌سازی عمیق از سیستم‌های بوروکراتیک و فشارهای اخلاقی در دنیای واقعی است. شما کارمند کنترل گذرنامه در کشور خیالی آرستوتزکا هستید و هر روز باید مدارک مهاجران را بررسی کنید. بعضی از آنها التماس می‌کنند، بعضی رشوه می‌دهند و بعضی اسناد جعلی دارند. هر تصمیم شما عواقب دارد؛ اگر خیلی سخت‌گیر باشید، ممکن است یک خانواده بی‌گناه را برگردانید. اگر آسان‌گیر باشید، بمبی از مرز عبور می‌کند.

با بزرگ‌تر شدن، می‌فهمید که این بازی درباره هیچ‌کدام از اینها نیست. بازی دوست داشتنی و جذاب Papers Please درباره این است که چطور سیستم‌های غیرانسانی، انسان‌ها را مجبور به انتخاب‌های غیرممکن می‌کنند. وقتی بعد از سالها تجربه کاری و زندگی واقعی، دوباره پشت این میز مجازی می‌نشینید، هر التماس و هر اشتباه شما را عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌دهد. دیگر فقط یک بازی نیست؛ یک تأمل تلخ در مورد عدالت، فقر و بقا است.

Final Fantasy 10


Final Fantasy 10 را وقتی نوجوان هستید، به خاطر گرافیک زیبا، سیدنو غول‌پیکر و سیستم مبارزه جذابش دوست دارید. داستان تیدوس و یونا را به عنوان یک ماجراجویی عاشقانه و حماسی دنبال می‌کنید. اما وقتی بزرگ‌تر می‌شوید و دوباره بازی می‌کنید، تازه می‌فهمید که این بازی درباره چیست. درباره پذیرش مرگ، درباره قربانی کردن خود برای دیگران و درباره این که گاهی عشق یعنی رها کردن. پایان معروف بازی دیگر فقط یک صحنه احساسی نیست؛ تبدیل به استعاره‌ای از تمام وداع‌های سخت زندگی می‌شود.

سفر زیبای اسپیرا هم لایه‌های جدیدی پیدا می‌کند. دین یاون، شکارچیان تشویش، استادان واداش، همه نمادهایی از نهادهای دینی و اجتماعی هستند که ما بدون سوال از آنها پیروی می‌کنیم. Final Fantasy 10 با افزایش سن، از یک نقش‌آفرینی حماسی به یک نقد اجتماعی هوشمندانه و یک داستان عمیقاً انسانی تبدیل می‌شود. هر بار که آن صحنه خنده ساختگی تیدوس را می‌بینید، اشک‌هایتان را بهتر درک می‌کنید.

Spiritfarer


Spiritfarer را شاید در نگاه اول یک بازی آرام و رنگی درباره مدیریت یک کشتی و همراهی با روح‌ها بدانید. اما این بازی در واقع یک مدیتیشن عمیق درباره مرگ، از دست دادن و فرآیند سوگواری است. شما نقش استلا را دارید که سوار بر قایقش روح مردگان را به آخرین سفرشان می‌برد. هر روح داستان خود را دارد، خاطراتی از زندگی ناتمامش، و در نهایت شما باید یاد بگیرید که آنها را رها کنید. وقتی جوان‌تر هستید، شاید این روند را فقط یک مکانیک بازی ببینید.

اما با بزرگ‌تر شدن، وقتی خودتان مرگ عزیزی را تجربه کرده‌اید، هر بدرقه در بازی Spiritfarer یک خنجر به قلب است. آواز خواندن برای یک روح در حال رفتن، نواختن آکاردئون در مه صبحگاهی و گفتن خداحافظی در دروازه نورانی، همه تبدیل به آیینه‌ای از فقدان‌های واقعی شما می‌شوند. این بازی به شما یاد نمی‌دهد چگونه غمگین نباشید؛ به شما یاد می‌دهد چگونه با غم کنار بیایید. و همین آن را با افزایش سن نه فقط جذاب‌تر، که ضروری‌تر می‌کند.

The Legend of Zelda: Majora's Mask


بازی The Legend of Zelda: Majora's Mask را وقتی نوجوان بودیم، به خاطر سه روز جادویی و ماسک‌های عجیبش دوست داشتیم. داستان را ساده می‌فهمیدیم: لینک باید از برخورد ماه با زمین جلوگیری کند. اما با بزرگ‌تر شدن، تازه متوجه می‌شوید که The Legend of Zelda: Majora's Mask یکی از تاریک‌ترین و عمیق‌ترین بازی‌های تاریخ است. سه روز تکرارشونده فقط یک چالش نیست؛ استعاره‌ای است از زندگی روزمره ما. ما هر روز از خواب بیدار می‌شویم، کارهایمان را می‌کنیم، می‌خوابیم و تکرار می‌کنیم. و همه اینها در حالی که ماهی در حال سقوط است. یعنی مرگ دارد به ما نزدیک می‌شود.

هر شخصیت در The Legend of Zelda: Majora's Mask با ترس از مرگ، پشیمانی از گذشته یا ناامیدی از آینده دست و پنجه نرم می‌کند. زوراهایی که نمی‌توانند نوازنده خود را ببخشند، گورونهایی که گرسنه‌اند، و آن رئیس عروسکی غمگین در کاخ. با بزرگ‌تر شدن، شما با هر کدام از این کاراکترها همذات‌پنداری می‌کنید. ترس از زمان، ترس از اتمام، ترس از فرصت‌های از دست رفته. The Legend of Zelda: Majora's Mask با افزایش سن، از یک بازی ماجراجویی به یک کابوس فلسفی تبدیل می‌شود که دقیقاً به همین دلیل دوستش داریم.

The Last of Us


The Last of Us در زمان عرضه، همه را با داستان پدر و دختری در آخرالزمان زامبی تحت تأثیر قرار داد. جوئل، قهرمان داستان، در نوجوانی قهرمانی خشن و فداکار برایمان بود. اما با بزرگ‌تر شدن، نگاهمان به او عوض می‌شود. دیگر نمی‌توانیم تصمیم پایانی او را کاملاً بپذیریم. جوئل به خاطر عشقش به الی، بشریت را نابود می‌کند. به عنوان یک پدر، شاید بفهمیمش. اما به عنوان یک انسان بالغ، می‌پرسیم آیا درست بود؟ آیا یک پدر حق دارد آینده همه را فدای یک دختر کند؟

بازی The Last of Us با افزایش سن، سوالات اخلاقی بزرگتری پیش می‌کشد. دیگر فقط یک داستان بقا نیست؛ درباره هزینه عشق است. و الی در بخش دوم، نماد نسلی است که با بار گناه یک تصمیم نادرست بزرگ شده. این بازی هر بار که سنمان بالاتر می‌رود، لایه تازه‌ای از خود را نشان می‌دهد. در بیست سالگی، در سی سالگی، در چهل سالگی. شاید به همین دلیل است که بازی The Last of Us بهترین بازی نسل خود نامیده شد؛ چون با مخاطبش پیر می‌شود.

EarthBound


EarthBound را در کودکی به عنوان یک بازی نقش‌آفرینی عجیب و بامزه با دشمنانی مثل مدادهای پرنده و صندلی‌های جهنده به یاد می‌آوریم. اما با بزرگ‌تر شدن، تازه می‌فهمیم EarthBound چقدر در وصف تنهایی و غربت نوجوانی حرف دارد. شما گروهی از بچه‌ها را کنترل می‌کنید که باید جهان را از شر یک بیگانه روانی نجات دهند. اما پدر و مادرها کاری به کارتان ندارند، پلیس به شما شک می‌کند و هیچ کس شما را جدی نمی‌گیرد.

EarthBound نگاهی طنزآمیز و در عین حال تلخ به بیگانگی انسان مدرن دارد. شما در شهرهای خالی از احساس قدم می‌زنید، با مردمی که در مشکل خود غرق شده‌اند، و سعی می‌کنید یک جایی تعلق پیدا کنید. وقتی بزرگ‌تر می‌شوید و خودتان را در شلوغی شهرها گم می‌بینید، ناگهان متوجه می‌شوید که این بازی درباره شماست. درباره این که چقدر آدم‌ها حتی در میان جمعیت هم تنها هستند. EarthBound جذاب می‌شود چون بالاخره درک می‌کنید که آن پسر کوچک با بیسبول و دوچرخه، خودتان هستید.

Silent Hill 2


Silent Hill 2 را نوجوان که بودیم، فقط به عنوان یک بازی ترسناک با مه و بیمارستان خالی می‌شناختیم. از راهب هرمی سر می‌ترسیدیم و معمای قایق و هتل را دنبال می‌کردیم. اما با بزرگ‌تر شدن، تازه می‌فهمیم که Silent Hill 2 اصلاً درباره ترس نیست؛ درباره گناه، انکار و ناتوانی در پذیرش حقیقت است. جیمز ساندرلند، قهرمان داستان، همسرش را کشته اما به خاطر نمی‌آورد. تمام وحشت‌های سایلنت هیل، تجسم گناهان او هستند.

وقتی تجربه زندگی بیشتری پیدا می‌کنید، می‌فهمید که هیچ کدام از هیولاهای Silent Hill 2 تصادفی نیستند. راهب هرمی نماد خشونتی است که جیمز در درون خود سرکوب کرده. آن اجساد در فاضلاب، آن پرستاران بی‌چهره، همه نماد. بازی به شما اجازه نمی‌دهد فرار کنید. شما مجبورید رو به گناه خود بایستید، همانطور که جیمز مجبور است. Silent Hill 2 با افزایش سن، از یک بازی ترسناک به یک کاوش در روان انسان تبدیل می‌شود. و به همین دلیل، هر بار که پیرتر می‌شوید، تکان‌دهنده‌تر است.

Red Dead Redemption 2


بازی دوست داشتنی Red Dead Redemption 2 را در جوانی به عنوان یک وسترن حماسی با گیم‌پلی عظیم و گرافیک خیره‌کننده تجربه می‌کنید. آرتور مورگان را قهرمانی می‌بینید که آخرش خوب می‌میرد. اما با بزرگ‌تر شدن، متوجه لایه‌های عمیق‌تری می‌شوید. بازی رد دد ردمپشن ۲ درباره پشیمانی است، درباره تلاش برای جبران وقتی دیگر دیر شده. آرتور نه یک قهرمان، که یک آدم معمولی است که اشتباه کرده و حالا، در آستانه مرگ، سعی می‌کند کار درست را انجام دهد. دیدن اینکه چطور از یک خلافکار بی‌رحم به کسی تبدیل می‌شود که به غریبه‌ها کمک می‌کند، فقط با درک مفهوم فناپذیری شیرین می‌شود.

علاوه بر داستان، جهان بازی هم با افزایش سن تازه می‌شود. دیگر آنقدر عجله ندارید از مأموریت اصلی رد شوید. می‌ایستید، غروب را تماشا می‌کنید، با غریبه‌ها حرف می‌زنید و به سادگی راه می‌روید. رد دد ردمپشن ۲ به شما یادآوری می‌کند که عمر کوتاه است و رابطه‌ها مهم‌تر از هر گنجینه‌ای. وقتی پس از سالها دوباره بازی را باز می‌کنید، آرتور دیگر یک شخصیت بازی نیست؛ دوستی است که مرگش را چند بار گریه کرده‌اید. به خاطر همین، رد دد ردمپشن ۲ با افزایش سن، از یک بازی بزرگ به یکی از مهم‌ترین تجربه‌های زندگیتان تبدیل می‌شود.

Return to Monkey Island


بازی دوست داشتنی و جذاب Return to Monkey Island بازگشت به یکی از محبوب‌ترین سری‌های ماجراجویی تاریخ است. اما اگر در جوانی گایبراش تروود را دوست داشتید، با بزرگ‌تر شدن این بازی را از زاویه دیگری می‌بینید. گایبراش حالا پیر شده، دلش برای ماجراهای جوانی تنگ شده و دارد با مفاهیمی مثل پشیمانی و دیدن فرزندان بزرگ شده روبرو می‌شود. شوخی‌های بازی دیگر فقط شوخی نیستند؛ اشاره به گذر زمان و پایان ناپذیری خاطرات هستند.

نکته شگفت‌انگیز این است که خود بازی دوست داشتنی و جذاب می‌داند شما بزرگ شده‌اید. دیالوگ‌ها و موقعیت‌های فراواقعگرا، حالتی نوستالژیک و در عین حال تلخ دارند. وقتی گایبراش به گذشته نگاه می‌کند، شما هم به گذشته خودتان نگاه می‌کنید. Return to Monkey Island به شما نشان می‌دهد که بزرگ شدن فقط قد کشیدن نیست؛ از دست دادن سادگی‌های دوران کودکی است. و شاید به همین دلیل است که وقتی سی ساله هستید و این بازی را تمام می‌کنید، آن لبخند آخر روی لبانتان از هر خنده‌ای که در نوجوانی داشتید عمیق‌تر است.

Persona 4


بازی دوست داشتنی و جذاب Persona 4 را اگر در نوجوانی به عنوان یک بازی نقش‌آفرینی سرگرم‌کننده دوست داشتید، در بزرگ‌سالی تازه می‌فهمید چرا ماندگار شده. آن موقع فقط مشغول مدیریت زمان و حل پرونده بودید، اما حالا معنای واقعی مواجهه با سایه درون هر شخصیت را درک می‌کنید. بازی روایتی روانشناختی از انکار، شرم و پذیرش خود واقعی است؛ مفاهیمی که با تجربه زیسته ما در بزرگ‌سالی گره می‌خورند.

با این نگاه تازه، Persona 4 از یک داستان فانتزی به تأملی عمیق درباره آنچه از آن فرار می‌کنیم تبدیل می‌شود. بازی این سوال را پیش می‌کشد که آیا جسارت مواجهه با حقیقت را داریم؟ همین لایه‌های معنایی باعث می‌شود هر بار در سنی بالاتر، جذابیت تازه‌ای از آن کشف کنید.

احسان حسین خواه
احسان حسین خواه

صنعت بازی‌های ویدئویی همیشه برای من، یه دنیای کشف‌نشدنی بوده و هست. دنیایی که می‌شد انتظارات بالایی ازش داشت و توی اون، غیرممکن‌ها رو تجربه کرد. خوشبختانه من بقدری خوش شانس بودم که بخوام به عنوان یه نویسنده و ژورنالیست، عضو کوچیکی از دنیای بازی‌های ویدئویی باشم. راستی تا یادم نرفته، اینو هم بگم که رانندگی، فیلم‌ دیدن و گوش کردن به موسیقی‌ راک هم جزو سرگرمی‌های من هستن.

دیدگاه‌ها و نظرات خود را بنویسید

مطالب پیشنهادی