نقد فیلم ادیسه نولان؛ حماسه، اندوه و آواز ندامت
نولان و بزرگترین ریسک کارنامهاش
فیلم ادیسه نولان شاید بیش از هر فیلم دیگری در کارنامه کریستوفر نولان، به مرز باریکی میان جاهطلبی و زیادهخواهی نزدیک میشود. او سراغ یکی از قدیمیترین و مهمترین داستانهای تاریخ ادبیات رفته؛ داستان مردی که بعد از پایان جنگ تروا، برای بازگشت به خانه باید از میان هیولاها، خدایان، وسوسهها و خاطرات جنگ عبور کند. اما نولان در اقتباس خود صرفا به دنبال بازسازی یک اسطوره باستانی نیست. او تلاش میکند داستان ادیسه را به روایتی درباره جنگ، گناه، فقدان، خانواده و انسانهایی تبدیل کند که هزاران سال بعد هنوز با همان زخمهای قدیمی دستوپنجه نرم میکنند. نتیجه فیلمی عظیم، دیدنی و گاهی شگفتانگیز است که در کنار لحظات درخشانش، از مشکلات روایی و شتابزدگی هم رنج میبرد اما کلیت فیلم به قدری تماشایی و تکان دهنده است که به شما فرصت ایراد گرفتن نمیدهد. با نقد فیلم The Odyssey همراه ویجیاتو بمانید.
بازگشت مردی که دیگر شبیه گذشته نیست

نخستین نکتهای که در فیلم ادیسه نولان باید به آن توجه کرد، تغییر نگاه کارگردان به قهرمان اصلی است. ادیسه در روایت کلاسیک، مردی باهوش، حیلهگر و استاد فریب دادن دشمنان است؛ کسی که حتی برای فرار از جنگ تلاش میکند خود را دیوانه نشان دهد. اما ادیسه نولان بیشتر شبیه یک سرباز خسته است. مردی که جنگ را برده، اما در حقیقت چیزی برای بردن باقی نمانده است. او با ساخت اسب تروا به پیروزی آگاممنون کمک کرده، اما همین پیروزی آغاز زنجیرهای از اتفاقاتی شده که زندگی خودش و بسیاری دیگر را نابود کردهاند. نولان قهرمانی را به تصویر میکشد که بیشتر از آنکه از دشمن شکست خورده باشد، از تصمیمات خودش شکست خورده است.
بخوانید: 10 حقیقتی که درباره فیلم ادیسه نولان نمیدانستید
این نگاه، یکی از مهمترین تغییرات فیلم نسبت به متن هومر است. ادیسه در اینجا فقط یک قهرمان اسطورهای نیست؛ او نمادی از انسانی است که بعد از جنگ، دیگر نمیتواند با نسخه قبلی خودش زندگی کند.
درونمایه گناه زمانی جدیتر میشود که ادیسه و افرادش وارد غار سیکلوپ میشوند. آنها برای پیدا کردن آذوقه وارد قلمرو موجودی میشوند که نه انسان است و نه موجودی که بتوان با منطق انسانی با او مذاکره کرد. ادیسه در نهایت دستور میدهد چشم غول را کور کنند و همین تصمیم، آغاز یکی از مهمترین نفرینهای داستان میشود. سیکلوپ در لحظات درد و خشم، پوسیدون، خدای دریا را فرامیخواند و از او انتقام میخواهد. تصمیمی که در ظاهر برای بقا گرفته شده، تبدیل به آغاز سالها سرگردانی میشود؛ گویی یک انتخاب چند دقیقهای میتواند سایهاش را برای تمام عمر روی زندگی انسان بیندازد.
این ایده را میتوان به کل سفر ادیسه تعمیم داد. گاهی انسان برای نجات خودش کاری انجام میدهد که در همان لحظه کاملا منطقی به نظر میرسد، اما نمیداند همان تصمیم میتواند آغازگر مجموعهای از اتفاقات باشد که دیگر کنترلشان در دست او نیست. ادیسه هم به تدریج متوجه میشود جنگ تروا فقط یک جنگ نبوده است. او و دیگر فرماندهان قوانین بسیاری را شکستهاند، انسانهای بیشماری را کشتهاند و نظم جهان خود را به هم ریختهاند. نتیجه این آشوب فقط شکست دشمن نیست؛ فساد به خانه انسانها هم راه پیدا میکند. گویی ادیسه هرچه بیشتر تلاش میکند به خانه برگردد، بیشتر مجبور میشود با هزینه پیروزی گذشتهاش روبهرو شود.
نولان برای نشان دادن همین ایده، میان آشوب جنگ تروا و آشوب خانه ادیسه ارتباطی تصویری ایجاد میکند. خانهای که زمانی قرار بوده امنترین نقطه زندگی یک خانواده باشد، حالا به جهنمی تبدیل شده که هر شب خواستگاران در آن مینشینند، غذا میخورند، مینوشند و برای تصاحب زندگی ادیسه نقشه میکشند. از آن طرف، میدان جنگ هم خانهای دیگر است که در آن انسانها برای تصاحب سرزمین، قدرت و افتخار یکدیگر را میکشند. هر دو مکان در ظاهر تفاوت دارند، اما در عمق یکساناند: جایی که قوانین انسانی آرامآرام کنار گذاشته شدهاند.
اسب تروا؛ پیروزی که بوی شکست میدهد

اگر بخواهیم یک نماد را از میان تمام تصاویر فیلم انتخاب کنیم که بیش از بقیه با مسیر ادیسه ارتباط دارد، اسب تروا احتمالا مهمترین گزینه است. اسب تروا در ظاهر نماد نبوغ ادیسه است؛ یک نقشه نظامی که باعث سقوط تروا شد و نام او را در تاریخ جاودانه کرد. اما فیلم نولان تلاش میکند معنای دیگری از این نماد را بیرون بکشد. اسب تروا همان چیزی است که به ادیسه اجازه میدهد جنگ را ببرد، اما در عین حال چیزی است که او را برای همیشه به مردی تبدیل میکند که دیگر نمیتواند به زندگی قبلی خود بازگردد.
بخوانید: بهترین فیلم های 2026؛ 20 فیلم برتر سال که نباید از دست بدهید
به همین دلیل، اسب تروا را میتوان نماد پیروزیهایی دانست که هزینهشان از خود شکست سنگینتر است. انسان گاهی به هدفی که میخواسته میرسد، اما بعد متوجه میشود رسیدن به آن هدف، چیزهایی را از او گرفته که دیگر قابل بازگرداندن نیستند. ادیسه در جنگ پیروز شد، اما خانوادهاش را از دست داد، خانهاش را از دست داد و مهمتر از همه، بخشی از خودش را از دست داد. اسب تروا در این معنا فقط ابزار پیروزی نیست؛ دروازهای است که ادیسه از آن عبور میکند و وارد جهنمی میشود که سالها طول میکشد تا راه خروجش را پیدا کند.
فیلم در این بخش به یکی از جذابترین پرسشهای اخلاقی خود نزدیک میشود: اگر برای رسیدن به صلح مجبور شویم به اندازه یک جنگ خشونت به خرج دهیم، آیا واقعا به صلح رسیدهایم؟ ادیسه جنگ را تمام میکند، اما جنگ درون او تازه شروع شده است. نولان این تناقض را بارها در شخصیت اصلی تکرار میکند؛ مردی که میخواهد به خانه برسد، اما هنوز ذهنش در میدان جنگ گیر کرده است. همین موضوع باعث میشود سفر او بیشتر از آنکه یک سفر جغرافیایی باشد، تبدیل به سفری برای روبهرو شدن با عواقب انتخابهای گذشته شود.
در میان تمام شخصیتهای فیلم، پنلوپه شاید بیش از همه این فاصله میان گذشته و حال را نمایندگی کند. آن هاتاوی نقش زنی را بازی میکند که نزدیک به دو دهه منتظر بازگشت مردی بوده که حتی نمیداند اگر دوباره او را ببیند، همان مرد سابق خواهد بود یا نه. این انتظار ساده نیست؛ پنلوپه در خانهای زندگی میکند که هر روز بیشتر به تصرف مردانی درمیآید که میخواهند جای ادیسه را بگیرند. اما او فقط منتظر یک شوهر نیست. در حقیقت، منتظر بازگشت بخشی از گذشته خود است؛ گذشتهای که شاید دیگر وجود نداشته باشد.
تلهماخوس با بازی تام هالند هم در طرف دیگر این ماجرا قرار دارد. پسری که تقریبا تمام زندگیاش را بدون پدر گذرانده و حالا باید در جهانی که مردان دیگری برای تصاحب خانهاش آمدهاند، راه خودش را پیدا کند. مشکل اینجاست که فیلم فرصت کافی برای رشد این شخصیت ندارد. تام هالند تلاش میکند سرگردانی و خشم تلهماخوس را منتقل کند، اما در لحظات مهم داستان، نقش او بیشتر به یک شاهد تبدیل میشود تا قهرمانی که خودش مسیر را تغییر میدهد. همین موضوع باعث میشود نبرد نهایی با خواستگاران، اگرچه از نظر احساسی مهم است، برای تلهماخوس آن تاثیر مورد انتظار را نداشته باشد.
وقتی آواز سیرنها گذشته را زنده میکند

یکی از جذابترین بخشهای فیلم، سکانس مربوط به سیرن هاست؛ جایی که نولان نشان میدهد برای ترساندن مخاطب همیشه به هیولا یا خشونت احتیاج ندارد. آواز سیرنها در ظاهر یک وسوسه است، اما معنای آن در فیلم بسیار عمیقتر میشود. ادیسه آواز آنها را چیزی توصیف میکند که انسان شدیدا آرزویش را دارد، اما در نهایت متوجه میشود دیگر نمیتواند به آن برسد؛ چون زمانی آن را داشته و از دست داده است. اینجا سیرن دیگر صرفا موجودی افسانهای نیست. او تبدیل به صدای گذشته میشود.
این نگاه، سیرن ها را به یکی از انسانیترین موجودات فیلم تبدیل میکند. وسوسه همیشه چیزی نیست که در آینده منتظر ما باشد. گاهی وسوسه، گذشتهای است که دیگر وجود ندارد. خاطرهای که آنقدر زیبا بوده که ذهن انسان حاضر است برای چند لحظه دوباره تجربهاش کند، حتی اگر بداند این بازگشت غیرممکن است. ادیسه در اینجا نه با یک هیولا، بلکه با چیزی بسیار خطرناکتر روبهرو است: میل به بازگرداندن چیزی که برای همیشه از دست رفته. شاید همین میل است که انسان را بیشتر از هر هیولایی گرفتار میکند.
کارگردانی این سکانس به شکلی هوشمندانه انجام شده که مخاطب بدون نیاز به توضیح اضافه، مفهوم، حس و معنای پنهان آن را دریافت میکند. نولان اجازه نمیدهد سیرنها صرفا تبدیل به یک نمایش جلوه ویژه شوند. صدا، قاب، حرکت شخصیتها و فضای اطراف همه در خدمت ایجاد احساسی هستند که قرار است ادیسه تجربه کند. سیرنها چیزی را به او وعده نمیدهند که بتواند در آینده به دست بیاورد؛ آنها چیزی را یادآوری میکنند که دیگر وجود ندارد. همین تفاوت کوچک، سکانس را از یک صحنه فانتزی به لحظهای درباره حسرت و فقدان تبدیل میکند.
این نگاه در سراسر فیلم دیده میشود. ادیسه بارها تلاش میکند گذشته را جبران کند، اما جبران همیشه به معنای بازگرداندن چیزی نیست که از دست رفته است. گاهی انسان باید بپذیرد که گذشته تمام شده و ادامه دادن به جنگ برای بازگرداندنش، فقط او را بیشتر از خانه دور میکند. شاید به همین دلیل است که سفر ادیسه در نهایت نه با یک پیروزی بزرگ، بلکه با تسلیم شدن او در برابر چیزی بزرگتر از خودش معنا پیدا میکند.
قهرمانی که سرانجام دست از جنگیدن میکشد

ادیسه در بیشتر مسیر خود به دنبال کنترل کردن همه چیز است. او به میل خدایان آگاه است، اما دائما تلاش میکند خلاف آن را ثابت کند. وقتی خطری سر راهش قرار میگیرد، میجنگد. وقتی کسی را از دست میدهد، تلاش میکند جبران کند. وقتی طبیعت علیه او میایستد، باز هم مقاومت میکند. حتی در شرایطی که عقل میگوید باید تسلیم شود، غرور و اراده او اجازه نمیدهد. ادیسه قهرمانی است که باور دارد اگر به اندازه کافی بجنگد، میتواند سرنوشت را شکست دهد.
اما فیلم به تدریج این باور را از درون متلاشی میکند. تمام جنگیدنهای ادیسه او را به خانه نزدیک نمیکند. برعکس، هرچه بیشتر تلاش میکند همه چیز را کنترل کند، اتفاقات بیشتری از کنترل او خارج میشوند. دوستانش میمیرند، کشتیاش از بین میرود و سالها از زندگیاش در مسیر بازگشت گم میشود. در اینجا سفر ادیسه تبدیل به یک ضد سفر قهرمانی میشود. قهرمان برای پیروز شدن مجبور نیست در نهایت دشمن بزرگتری را شکست دهد؛ شاید بزرگترین پیروزی او زمانی اتفاق میافتد که دیگر نیاز ندارد چیزی را شکست دهد.
در نهایت، ادیسه دل به دریا میسپارد. او دیگر مانند گذشته تلاش نمیکند مسیر امواج را تغییر دهد یا سرنوشت را مجبور کند مطابق خواستهاش رفتار کند. فقط خودش را رها میکند و اجازه میدهد طبیعت مسیرش را مشخص کند. این لحظه را میتوان مهمترین نقطه تحول شخصیت دانست. ادیسه برای نخستین بار چیزی را کنترل نمیکند. او آرزوی مشخصی را فریاد نمیزند، نقشهای نمیکشد و برای پیروزی نمیجنگد. فقط میپذیرد که شاید همیشه قرار نیست انسان کنترلکننده داستان زندگی خودش باشد.
از این زاویه، بررسی فیلم ادیسه به یک مفهوم ساده اما مهم میرسد: قهرمان واقعی همیشه کسی نیست که تا آخرین لحظه بجنگد. گاهی قهرمانی یعنی دانستن اینکه چه زمانی باید شمشیر را زمین گذاشت. ادیسه سالها تلاش کرده بود جهان را مجبور کند به او اجازه بازگشت بدهد، اما در نهایت زمانی به خانه نزدیک میشود که دیگر نمیخواهد جهان را مجبور به هیچ کاری کند. این تغییر، معنای سفر او را از یک ماجراجویی اسطورهای به داستانی درباره پذیرش تبدیل میکند.
حتی در اینجا نیز نولان از مضمون جنگ فاصله نمیگیرد. سربازی که سالها جنگیده، باید در نهایت یاد بگیرد چگونه زندگی کند. جنگ به انسان یاد میدهد زنده بماند، اما زندگی کردن مهارتی کاملا متفاوت است. ادیسه در آغاز فیلم استاد اولی است و در پایان تلاش میکند دومی را یاد بگیرد. شاید به همین دلیل است که سفر او بیشتر از آنکه درباره رسیدن به ایتاکا باشد، درباره ساختن دوباره مفهوم خانه است. خانه فقط یک مکان نیست؛ جایی است که انسان در آن دیگر مجبور نیست برای زنده ماندن بجنگد.
نیلوفر آبی و آرامشی که دروغ میگوید

در میان تمام موجودات و اتفاقات عجیب سفر ادیسه، سکانس مربوط به گل نیلوفر یکی از سادهترین و در عین حال مفهومیترین بخشهای فیلم است. گل نیلوفر باعث میشود ادیسه و همراهانش برای مدتی گذشته و مقصد خود را فراموش کنند. در ظاهر، این اتفاق یکی دیگر از موانع سفر است، اما نولان از آن به عنوان استعارهای برای نوع دیگری از فرار استفاده میکند؛ فرار از حقیقتی که تحمل کردنش دشوار است.
گل نیلوفر را میتوان نمادی از شادیهای کوتاهمدتی دانست که انسان برای فرار از واقعیت تلخ به آنها پناه میبرد. گاهی حقیقت آنقدر سنگین است که انسان ترجیح میدهد برای مدتی آن را فراموش کند. درست مانند دارویی که درد را کاهش میدهد، اما عامل درد را از بین نمیبرد. نیلوفر هم همین کار را میکند. به ادیسه آرامش میدهد، اما خانهاش را برنمیگرداند. جنگ را تمام نمیکند. خانوادهاش را نجات نمیدهد. فقط برای مدتی ذهن او را از تمام این مشکلات خالی میکند.
این مفهوم ارتباط مستقیمی با وضعیت روحی ادیسه دارد. او سالها از چیزی فرار کرده که نمیتواند از آن فرار کند: خودش. جنگ، خاطرات، آدمهایی که کشته شدهاند و تصمیماتی که گرفته، همه بخشی از وجود او هستند. اگر نیلوفر را به عنوان استعارهای از فراموشی ببینیم، جذابیتش دقیقا در همین نکته است. فراموشی ممکن است برای مدتی آرامشبخش باشد، اما وقتی اثرش تمام شود، همان زندگی قبلی دوباره مقابل انسان قرار میگیرد.
در واقع، فیلم بارها میان دو انتخاب قرار میگیرد: مواجه شدن با درد یا فرار از آن. سیرن ها گذشتهای را نشان میدهند که ادیسه دوست دارد دوباره داشته باشد، نیلوفر آیندهای را نشان میدهد که در آن دیگر لازم نیست گذشته را به یاد بیاورد و دریا، در نهایت، جایی است که او باید یاد بگیرد بدون کنترل کردن مسیر حرکت کند. این سه تصویر، سه شکل متفاوت از مواجهه با رنج هستند. یکی حسرت، دیگری فراموشی و سومی پذیرش.
یکی از مشکلات فیلم این است که برخی از این ایدههای بزرگ، فرصت کافی برای رشد پیدا نمیکنند. فیلم نزدیک به سه ساعت زمان دارد، اما روایت آن گاهی آنقدر سریع از یک اتفاق به اتفاق دیگر میپرد که برخی مفاهیم بیشتر شبیه جرقههایی درخشان هستند تا ایدههایی که کاملا ساخته شدهاند. این مشکل در خط داستانی مربوط به فرسایش تمدن و از بین رفتن قانون مهماننوازی هم دیده میشود. نولان ایده جذابی را مطرح میکند، اما در نهایت آن را زیر حجم اتفاقات و نمایشهای بزرگ داستان گم میکند.
نولان در دل اسطوره؛ وقتی سینما از صفحه بیرون میزند

اگر از داستان فاصله بگیریم، احتمالا سختترین کار ممکن برای نقد این فیلم، نادیده گرفتن دستاوردهای فنی آن است. نولان در نقد The Odyssey از نظر کارگردانی و اجرای بصری تقریبا همان چیزی را ارائه میدهد که از فیلمی با این مقیاس انتظار داریم، اما با یک تفاوت مهم: او تا جای ممکن تلاش میکند جهان غیرممکن هومر را واقعی جلوه دهد. هیولاها، طوفانها، کشتیها و مکانهای افسانهای قرار نیست فقط حاصل یک نمایش دیجیتالی باشند. آنها باید وزن داشته باشند، باید خطرناک به نظر برسند و باید مخاطب بتواند حضورشان را احساس کند.
سکانس سیکلوپ یکی از بهترین نمونههای این رویکرد است. نولان به جای اینکه غول یک چشم را صرفا یک هیولای معمولی بسازد که مدام فریاد میزند و قهرمانان را دنبال میکند، او را به موجودی تبدیل میکند که حتی به اندازه انسانها برای حضور ادیسه و افرادش اهمیت قائل نیست. سیکلوپ زندگی خودش را دارد؛ بیدار میشود، گوسفندانش را جمع میکند، غذا میخورد و میخوابد. همین بیتفاوتی، او را ترسناکتر میکند. برای سیکلوپ، انسانها تقریبا همان جایگاهی را دارند که یک مورچه برای انسان دارد. نه دشمنی، نه کینه؛ فقط بیاهمیتی.
سکانس طوفان هم نمونه دیگری از توانایی نولان در ساختن حس عظمت است. ادیسه در میان دریا قرار دارد و کشتی در برابر قدرت طبیعت تقریبا هیچ است. دوربین به جای اینکه صرفا عظمت طوفان را نشان دهد، ما را در دل آن قرار میدهد. قابها و حرکت تصویر باعث میشوند مخاطب احساس کند این آدمها واقعا در محیطی قرار گرفتهاند که هر لحظه ممکن است آنها را ببلعد. اینجا جلوههای ویژه قرار نیست به رخ کشیده شوند؛ هدف این است که مخاطب برای چند دقیقه فراموش کند در حال تماشای یک فیلم است.
سفر به جهان مردگان هم از دیگر بخشهایی است که نشان میدهد نولان چگونه میتواند یک مفهوم کاملا اسطورهای را با زبان سینمایی مدرن بازتعریف کند. ادیسه در این جهان با مردانی مواجه میشود که در جنگ زیر فرمان او کشته شدهاند. جملهای مانند «من برای دروغهای تو مردم» تمام مسیر شخصیت را زیر سوال میبرد. اگر پیروزی ادیسه به قیمت مرگ این انسانها به دست آمده، آیا او واقعا یک قهرمان است؟ اینجا دنیای مردگان فقط یک مکان فانتزی نیست؛ دادگاهی است که ادیسه مجبور میشود در آن با گذشته خودش روبهرو شود.
و سپس به سیرن ها میرسیم؛ سکانسی که شاید یکی از بهترین نمونههای ترکیب تصویر، صدا و معنا در فیلم باشد. نولان این بخش را آنقدر دقیق کنترل میکند که لازم نیست همه چیز را توضیح دهد. مخاطب مفهوم وسوسه، حسرت و فقدان را از دل فضای سکانس دریافت میکند. صدا به اندازه تصویر اهمیت پیدا میکند و موسیقی و طراحی صوتی، به جای آنکه صرفا فضای فانتزی بسازند، احساس درونی شخصیت را بیرون میکشند. این همان جایی است که فیلم نشان میدهد یک سکانس فانتزی میتواند همزمان داستانی، فلسفی و احساسی باشد.
در مجموع، فیلم در استفاده از جلوههای ویژه نیز رویکردی دارد که کاملا با سینمای نولان هماهنگ است. تلاش برای استفاده حداقلی از جلوههای کامپیوتری باعث شده بسیاری از لحظات فیلم وزن فیزیکی داشته باشند. وقتی کشتی در طوفان گرفتار میشود، وقتی موجودات اسطورهای وارد قاب میشوند یا وقتی شخصیتها در محیطهای عظیم قرار میگیرند، تصویر بیش از آنکه شبیه یک دنیای دیجیتال باشد، شبیه یک جهان واقعی و لمسکردنی است. فیلمبرداری با فرمت IMAX 70 میلیمتری نیز به این عظمت کمک میکند و قابهایی میسازد که واقعا برای پرده بزرگ طراحی شدهاند.
با این حال، نولان در اینجا قربانی همان چیزی میشود که نقطه قوت اصلی فیلم است: عظمت. مطلب نقد فیلم The Odyssey بدون اشاره به این تناقض کامل نمیشود. فیلم آنقدر ایده، شخصیت، مکان و اتفاق دارد که بعضی از آنها فرصت کافی برای تاثیرگذاری پیدا نمیکنند. داستان خواستگاران نیز نمونه واضحی از این مشکل است. رابرت پتینسون در نقش آنتینوس تلاش خود را میکند، اما فیلم بیشتر آنها را به گروهی از مردان شرور تبدیل میکند تا شخصیتهایی با انگیزههای پیچیده.
در برخی روایتهای ادیسه، خواستگاران فقط چند آدم بیرحم نیستند. بسیاری از آنها فرزندان مردانی هستند که ادیسه آنها را برای جنگ فرستاد و شاید در نتیجه همان جنگ جان خود را از دست دادهاند. این زاویه میتوانست ارتباط میان جنگ و آشوب خانه ادیسه را بسیار عمیقتر کند، اما فیلم چندان وارد آن نمیشود. در نتیجه، بخش پایانی داستان از نظر احساسی قدرتمند است، اما از نظر پیچیدگی اخلاقی میتوانست بسیار بیشتر از این حرفها داشته باشد.
در میان بازیگران، آن هاتاوی یکی از بهترین اجراهای فیلم را ارائه میدهد. پنلوپه در دستان او فقط زنی منتظر نیست؛ زنی است که مجبور شده در غیاب همسرش خانه و جایگاه خودش را حفظ کند. مت دیمون نیز در نقش ادیسه قابل قبول است و خستگی شخصیت را به خوبی منتقل میکند، اما آن سویه شیطنتآمیز و حیلهگر ادیسه کلاسیک را چندان پررنگ نمیکند؛ شاید اصلی ترین دعوا سر فیلم ادیسه نولان همین باشد؛ اما من به شخصه مشکلی با این قضیه ندارم؛ زیرا این فیلم را به عنوان برداشت آزاد نولان از حماسه هومر تماشا میکنم نه بازگویی جز به جز حماسه. رابرت پتینسون هم در نقش آنتینوس حضوری بهیادماندنی دارد، اما محدودیتهای شخصیتپردازی اجازه نمیدهد بیش از یک ضدقهرمان کلاسیک باشد.
تام هالند اما در نقش تلهماخوس با مشکل بیشتری مواجه است. شخصیت او ذاتا باید میان خشم، ترس و میل به اثبات خودش گرفتار باشد، اما فیلمنامه فضای کافی برای تبدیل این احساسات به یک مسیر شخصیتی مستقل در اختیار او نمیگذارد. در مقابل، حضور بازیگرانی مانند لوپیتا نیونگو، بندیکت سافدی، شارلیز ترون، زندایا، جان برنتال، میا گاث و جان لگویزامو باعث شده حتی شخصیتهایی که زمان حضور کمی دارند، به جهان فیلم رنگ و بافت بیشتری بدهند. زندایا در نقش آتنا نیز از جذابترین انتخابهای فیلم است، خصوصا در لحظاتی که فیلم درباره معنای خدا و رابطه انسان با نیرویی بزرگتر از خودش سوال میکند.
در نهایت...

فیلم ادیسه نولان در نهایت به فیلمی میرسد که نمیتوان بهسادگی آن را شاهکارنامید. The Odyssey فیلمی است که در بزرگترین لحظاتش واقعا شگفتانگیز است و در کوچکترین لغزشهایش، مخاطب را به یاد فرصتهایی میاندازد که میتوانست بهتر از این استفاده کند اما آنقدر مخاطب را درگیر این نمیکند که این مسئله واقعا یک ایراد است. نولان موفق شده داستانی نزدیک به 3000 ساله را با مفاهیمی مانند تروما، گناه، جنگ، فقدان و میل انسان به کنترل پیوند بزند؛ بدون اینکه آن را کاملا از ریشههای اسطورهای خود جدا کند. نتیجه، اثری است که بیشتر از آنکه صرفا بازسازی یک داستان کلاسیک باشد، تلاش میکند معنای آن را برای انسان امروز پیدا کند و این موضوع قابل تحسین است.
بزرگترین نقطه قوت فیلم، همان چیزی است که باعث ضعفش نیز میشود. نولان آنقدر ایده دارد که بعضی از آنها فرصت نفس کشیدن پیدا نمیکنند. رابطه ادیسه با جنگ، نفرین پوسیدون، آشوب ایتاکا، وسوسه سیرنها، فراموشی به واسطه گل نیلوفر، معنای اسب تروا و پرسش درباره خدایان، همگی میتوانستند به تنهایی ستون اصلی یک فیلم باشند. اما نولان همه آنها را در یک حماسه تقریبا سهساعته جمع کرده است. به همین دلیل برخی ایدهها فوقالعاده عمیق میشوند و برخی دیگر درست زمانی که جذاب شدهاند، رها میشوند.
ادیسه فیلمی بینقص نیست؛ روایتش گاهی شتابزده است، برخی شخصیتها عمق کافی ندارند و بعضی درونمایههای جذاب زیر سایه عظمت فیلم گم میشوند. اما وقتی فیلم خودش را نشان میدهد و طوفان، دریا، هیولاها و مردگان در قاب جان میگیرند، دشوار است تحت تاثیر جاهطلبی آن قرار نگیریم. نولان شاید نتوانسته تمام ظرافتهای اثر هومر را به یک فیلم سینمایی تبدیل کند، اما موفق شده از دل آن تجربهای بسازد که هم حماسی است، هم تلخ و هم به شکل عجیبی انسانی. اگر به این اثر به چشم یک برداشت آزاد از حماسه هومر نگاه کنید، مطمئنا از دیدنش لذت میبرید و تجربه خوشایندی خواهید داشت.
برای گفتگو با کاربران ثبت نام کنید یا وارد حساب کاربری خود شوید.