بهترین فیلمهای ترسناک ۲۰۲۵
سال قدرتمند ژانر وحشت
اگر شما هم مثل من هستید، احتمالاً بارها این سوال تکراری و کلافهکننده را از خودتان پرسیدهاید: «امشب چه فیلمی ببینیم که خواب را از سرمان بپراند؟»
بیایید رو راست باشیم؛ وضعیت باکس آفیس سینمای مدرن مثل آبوهوای بهار، مدام در حال تغییر و نوسان است. بلاکباسترها میآیند و میروند و خیلیهایشان سریع فراموش میشوند. اما در این میان، یک ژانر مثل کوه استوار مانده و آن چیزی نیست جز «سینمای وحشت». بله، مردم هیچوقت از ترسیدن سیر نمیشوند و سال ۲۰۲۵ سالی بود که ژانر وحشت قدرت خودش در باکس آفیس را حسابی به رخ کشید.
امسال سالی بود که مرز بین «فیلم هنری» و «فیلم ترسناک» باریکتر از همیشه شد. اوایل سال، رایان کوگلر با فیلم Sinners همه را غافلگیر کرد؛ یک فیلم خونآشامی که ثابت کرد هنوز هم میتوان ایدههای اورجینال را در ژانری که تا خرخره در کلیشه فرو رفته، پیدا کرد. البته که دنبالهها هم سهم بزرگی از کیک امسال داشتند و فرنچایزهای قدیمی جان تازهای گرفتند. و طبق معمول، اقتباسهای همیشه حاضرِ استیون کینگ آمدند تا به ما یادآوری کنند چرا پادشاه وحشت هنوز هم بر تخت نشسته است.
کمربندهایتان را ببندید، چراغها را خاموش کنید. این شما و این بهترین فیلمهای ترسناک ۲۰۲۵.
- 1 بهترین فیلمهای ترسناک ۲۰۲۵
- 1.1 28 Years Later
- 1.2 Bring Her Back
- 1.3 Clown in a Cornfield
- 1.4 Companion
- 1.5 Dangerous Animals
- 1.6 Final Destination: Bloodlines
- 1.7 Frankenstein
- 1.8 Heart Eyes
- 1.9 The Long Walk
- 1.10 The Monkey
- 1.11 The Shrouds
- 1.12 Sinners
- 1.13 Together
- 1.14 The Ugly Stepsister
- 1.15 Weapons
- 2 جمعبندی
بهترین فیلمهای ترسناک ۲۰۲۵
در ادامه بدون هیچ ترتیب خاصی، ۱۵ فیلم ترسناک برتر سال ۲۰۲۵ را به شما معرفی میکنیم. از فیلمهای هنری و خوشساختی مثل Weapons گرفته تا بازگشت فرنچایزهای قدیمی و سرگرمکنندهای مثل Final Destination.
28 Years Later

فیلم 28 Years Later از همان ابتدا قرار بود یک قمار بزرگ باشد. یادتان هست چه چیزی نسخه اصلی دنی بویل در سال ۲۰۰۲ (۲۸ روز بعد) را متمایز میکرد؟ معمولی بودنِ آخرالزمان زامبیاش. شاید به خاطر ظاهر فیلم بود که با دوربینهای معمولی Canon XL1 فیلمبرداری شده بود و جزو اولین آثار انقلاب دیجیتال محسوب میشد. شاید هم آن صحنهای که بازماندگان با خوشحالی از سقوط جامعه استفاده میکنند تا به یک خرید مجانی در سوپرمارکت بروند.
داستان این فیلم، همانطور که از اسمش پیداست، تقریباً سه دهه بعد از فصل اول اتفاق میافتد. اینجا دقیقاً جایی است که فیلم میتوانست لنگر واقعیتش را از دست بدهد و در فانتزی غرق شود. ما در یک دنیای موازی «چه میشد اگر» هستیم که ۲۸ سال اخیر تاریخ بریتانیا با بازگشت به دوران تاریک جایگزین شده (هرچند، بامزه اینجاست که برگزیت هنوز هم اتفاق افتاده!). تریلرها پیشنهاد میکردند که اوضاع قرار است به سمت فانتزی بچرخد؛ با فرمهای عجیب تکاملیافتهای از مبتلایان و تصویری شوم از معبدی ساخته شده از استخوانهای هزاران مرده.
اما نظر من این است: فیلم 28 Years Later آن فیلم اکشنی نیست که انتظارش را دارید؛ بلکه بهتر است. اگرچه سهم خودش را از خون و خونریزی و تعقیب و گریزهای نفسگیر دارد، اما بیشتر یک مدیتیشن آرام در مورد پذیرش مرگ به عنوان همسایهای است که قرار نیست اسبابکشی کند. دنی بویل اینجا بلوغ کارگردانیاش را به رخ میکشد. وحشت در این فیلم مثل یک زخم کهنه است که با وجود گذشت زمان، هنوز تیر میکشد.
Bring Her Back

وقتی لوگوی A24 را میبینید، باید بدانید که قرار نیست با یک ترس معمولی روبرو شوید. فیلم Bring Her Back اثر دنی و مایکل فیلیپو، دقیقاً مثل تمام فیلمهای ترسناک باکیفیت، همانقدر که درباره مفاهیم ماورالطبیعه است، درباره درد شخصی و تروما هم هست.
داستان حول محور یک پسر نوجوان به نام اندی و خواهر کمبینایش پایپر میچرخد که پدرشان را از دست دادهاند. آنها وارد سیستم بیرحم سرپرستی موقت میشوند و سر از خانه لورا (با بازی سالی هاوکینز) در میآورند؛ زنی که خودش دختری کمبینا را از دست داده. نیازی به جایزه نوبل نیست تا حدس بزنید لورا قرار است پایپر را لوس کند و اندی را نادیده بگیرد. اما قضیه پیچیدهتر میشود: لورا طوری صحنهسازی میکند که انگار اندی دارد عقلش را از دست میدهد.
نکته درخشان فیلم اینجاست: با اینکه در نهایت مشخص میشود لورا کیست و چه اهداف ماورایی دارد، اما این بخش به اندازه دیدن کشمکشهای روحی اندی ترسناک نیست. این داستانی است درباره اینکه بچهها چطور به روشهای مختلف رنج میکشند و پژواکهای غفلت و سوءاستفاده چقدر میتواند بلند باشد. یک غم زیرپوستی و مالیخولیا در Bring Her Back وجود دارد که وحشت را برجستهتر، چسبناکتر و سنگینتر میکند. این فیلمی است که لکهاش روی ذهن شما باقی میماند.
Clown in a Cornfield

دلقکهای ترسناک بخش بزرگی از تاریخ و هویت ژانر وحشت هستند؛ از پنیوایز در فیلم It گرفته تا نمونههای جدیدتری مثل آرت دلقک در سری Terrifier که به عنوان آیکونهای این ژانر شناخته میشوند. اگرچه شاید به اندازه آن مثالها پر سروصدا نباشد اما با تأثیری کمتر از آنها هم نیست، امسال ما با «فرندو» (Frendo) در فیلمی با عنوان مناسبِ Clown in a Cornfield آشنا شدیم. این فیلم به کارگردانی ایلای کریگ (که شاهکار کمدی وحشت Tucker and Dale vs. Evil را در کارنامه دارد)، فوراً جایگاهش را در لیست کلاسیکهای وحشت دلقکی تثبیت کرد. یک اسلشر (Slasher) با حال و هوای ادبیات نوجوان که در شهری کوچک میگذرد و لبریز از خشونت اغراقآمیز و البته خنده است؛ این دقیقاً همان چیزی است که سرگرمی در ژانر وحشت باید باشد.
فیلم بر اساس رمان آدام سزار با همین نام ساخته شده و داستانش حول محور کوئین (کیتی داگلاس) میچرخد که مجبور است با پدرش (آرون آبرامز) به شهر ساکت «کتل اسپرینگز» نقل مکان کند تا شروعی تازه داشته باشد. این جامعه پس از سوختن کارخانه شربت ذرتش دچار مشکلات اقتصادی شده و تنشها میان جوانان محلی و ریشسفیدان شهر بالا گرفته است. سپس، فرندو ظاهر میشود و شروع به بالا بردن آمار جنازهها میکند. هرج و مرجی لذتبخش و دیوانهوار شکل میگیرد. این احتمالاً یکی از کمتر دیدهشدههای این لیست است اما شایستگیاش کمتر از بقیه نیست. انگار ایلای کریگ یک فیلم اختصاصی شبکه دیزنی ساخته که ناگهان تغییر مسیر میدهد و به یک اسلشر وحشیانه و بیپروا تبدیل میشود. برخلاف بسیاری از فیلمها که روی نوستالژی ۴۰ سالهها مانور میدهند، این فیلم طوری ساخته شده که انگار مخاطب جوانتر را در نظر دارد و این بسیار تازه است. اما آنقدر خوشساخت است که هر طرفدار اسلشری، پیر یا جوان، میتواند (و باید) از این سواری لذت ببرد. با کمی شانس و عدالت در دنیا، در آینده چیزهای بیشتری از فرندو خواهیم دید.
Companion

ژانر وحشت همیشه بستر مناسبی برای زنان بوده تا در آن بدرخشند، زیرا ساختن داستانهای تمثیلی درباره کارهای وحشتناکی که مردان با آنها میکنند در این ژانر بسیار آسان است. به دنیای Companion وارد شوید، جایی که آیریس (سوفی تاچر) متوجه میشود در واقع یک ربات انساننمای اسباببازی است که برنامهریزی شده تا عاشق شریکش، جاش (جک کواید) باشد. جاش، یک پسر «خوب» و معمولی است که فکر میکند چون خیلی وحشتناک نیست دنیا به او بدهکار است و تلاش میکند از آیریس به عنوان سپر بلای یک قتل و دزدی استفاده کند. او فرار میکند و بازی آغاز میشود!
رباتهای قاتل یک شرور رایج در فیلمهای ترسناک هستند: از «ترمیناتور» گرفته تا «مگان». اما Companion این کلیشه را وارونه میکند تا رباتِ سرکش را تبدیل به قهرمانی کند که فقط برای دفاع از خود میکشد. اندروید در اینجا شکارچیِ دختر نهایی نیست، بلکه خودش دختر نهایی است. فیلم Companion یک داستان وحشت درباره آزادی فمینیستی است که جای پای فیلم «همسران استپفورد» میگذارد. بخشی از سرسخت شدن آیریس و تبدیل شدنش به یک قهرمان وحشت، دور انداختن لباس زنانگی اهلیشدهای است که جاش بر تن او کرده (دقت کنید چقدر لباسهایش صورتی یا آبی ملایم و بیخطر هستند). ماهیت رباتیک آیریس و فقدان استقلال واقعی او، به این تمثیل میافزاید. او در برابر دنیا تنهاست، زیرا آن دنیا و حتی مردی که بیش از همه دوستش دارد، او را به چشم یک شیء میبینند. جاش یک ریموت کنترل برای بدن او دارد که میتواند اراده آزادش، یعنی رضایتش را سلب کند. شاید هوش مصنوعیای مثل آیریس هنوز با واقعیت فاصله داشته باشد، اما سایر بخشهای داستانش بیش از حد واقعی و ملموس به نظر میرسند.
Dangerous Animals

فیلمهای کوسهای و فیلمهای قاتل سریالی مثل ریگ بیابان فراوانند و پیدا کردن فیلمی که نگاهی تازه به هر یک از اینها داشته باشد، کار دشواری است. اما شان برن با فیلم Dangerous Animals توانسته با ترکیب فیلم کوسهای و فیلم قاتل سریالی، یکی از بهترین و اورجینالترین فیلمهای ترسناک سال ۲۰۲۵ را بسازد و در عین حال، یک «آنتی-آروارهها» تمام عیار خلق کند. این فیلمی است که در آن جای کورتنی نقش یک قاتل سریالی را بازی میکند که قربانیانش را خوراک کوسهها در استرالیا میکند و اجازه میدهد شکارچی بزرگ آبها کار کثیف را برایش انجام دهد. این یک ایده هوشمندانه است، ایدهای که به خوبی کار میکند و بخش بزرگی از موفقیتش مدیون این است که کورتنی یک شرور فوقالعاده از کار درآمده؛ یک کوئینت (شخصیت فیلم آروارهها) دیوانه و شرور که همانقدر که خطرناک است، جذاب هم هست. به علاوه، او حتی یک رقص احمقانه انجام میدهد و آواز «بیبی شارک» را هم در فیلم میخواند!
بزرگترین دستاورد فیلم Dangerous Animals این است که چطور موفق میشود با فیلم Jaws اسپیلبرگ شوخی کند و به آن ارجاع دهد و در عین حال همدردی آشکاری با کوسهها نشان دهد، بدون اینکه تهدید آنها را خنثی کند. این فیلم با نشانه رفتن انگشت اتهام به سمت هیولای واقعی (انسان) و نشان دادن کوسهها به عنوان موجوداتی باشکوه و (اکثراً) بیآزار که البته اگر بخواهند هنوز میتوانند شما را تکهپاره کنند، کلیشههای آن ژانر را زیر و رو میکند.
Final Destination: Bloodlines

درست زمانی که به نظر میرسید سری فیلمهای Final Destination دیگر هیچ حقهای در جعبه جادوی خود ندارد، فیلم Final Destination: Bloodlines یک دنباله فرنچایز فوقالعاده ارائه داد که جهان داستان را گسترش داد و در عین حال پر از سرگرمیهای ماکابر و مرگبار بود. بهترین بخش هر فیلم مقصد نهایی، آن طراحیهای پیچیده و دومینو-وار است که مرگ برای کشتن کسانی که به نحوی از سرنوشت خود فرار کردهاند، استفاده میکند؛ و Final Destination: Bloodlines دارای تعدادی از مرگها و نزدیکبهمرگهای لذیذ و دیوانهوار است که مطمئناً طرفداران این سری را راضی میکند. اما فراتر از آن، Final Destination: Bloodlines بالاخره به فرنچایز Final Destination یک داستان Origin میدهد و تایملاین این سری را توضیح میدهد و باعث میشود فیلمها چیزی بیش از یک مجموعه تصادفی از زمانهایی باشند که مرگ واقعاً لجباز شده بود.
معلوم میشود که یک حادثه واحد وجود داشته که مرگ را از تعدادی جان طلبکار کرده است و یک خانواده در مرکز همه اینها قرار دارد. Final Destination: Bloodlines از این تاریخچه خانوادگی استفاده میکند تا داستانی درباره ترومای موروثی و اینکه چگونه میتوانیم با تلاش برای محافظت از عزیزانمان به آنها آسیب برسانیم، تعریف کند. به جای اینکه فقط حالمان را بد کند یا با چند صحنه خونین ما را به خنده بیندازد، Final Destination: Bloodlines یک مدیتیشن معنادار درباره اجتنابناپذیری مرگ است که تونی تاد، بازیگر محبوب ژانر وحشت را در آخرین نقشآفرینی سینماییاش نشان میدهد و همه اینها در حالی است که برخی از کثیفترین کشتارهای کل فرنچایز را به نمایش میگذارد. امیدواریم این شروعی تازه برای فیلمهای عالیِ بیشتری از Final Destination باشد، چون Final Destination: Bloodlines یک ضیافت تمامعیار است.
Frankenstein

اوایل امسال، وقتی گیرمو دل تورو درباره اقتباس مورد انتظارش از رمان مری شلی، «فرانکنشتاین»، گفت که «من فیلم ترسناک نمیسازم»، هیاهوی آنلاین کوچکی به راه افتاد. منظور او از طریق این نقلقولِ خارج از متن این بود که در به تصویر کشیدن نسخه سینمایی رمان شلی، اثری که او مدتهاست مثل یک کتاب مقدس با آن رفتار میکند، در چارچوب کلیشههای ژانر یا ترساندن لحظهای فکر نمیکرده است. «فرانکنشتاین» بخشی از روح اوست. او با این اثر در گفتگو است، آن را به چالش میکشد و به نوعی سعی دارد بفهمد کجا متن شلی تمام میشود و خود او آغاز میشود. او اثر را تفسیر نمیکند، بلکه تمام وجودش را وارد آن میکند.
در نهایت، فیلم Frankenstein دل تورو چیزهای زیادی است: یک عاشقانه بزرگ (اساساً بین فیلمساز و نویسنده)، یک تراژدی گوتیک و یک مدیتیشن غمانگیز درباره چرخه سوءاستفاده خانوادگی. اما همه این عناصر در چارچوب یک فیلم وحشت جای گرفتهاند. ویکتور (با بازی اسکار آیزاک) هیولایی است که پدرش ساخته. او جراحی مغرور، خودخواه و با انگیزهای آتشین است که میلش به خلق زندگی ریشه در غم و کینه دارد. در حالی که ویکتور در جستجوی مخرب خود موفق میشود، او به طرز منحصر به فردی برای پدر بودن برای مخلوقش (جیکوب الوردی) نامناسب است. و زمانی که مخلوقش نمیتواند مطابق جدول زمانی غیرمنطقی او پیشرفت ذهنی کند، او ثابت میکند که دقیقاً به اندازه پدر خودش کمطاقت و از نظر فیزیکی سوءاستفادهگر است. وحشتِ فرانکنشتاینِ دل تورو، کاملاً انسانی است. ما هیولاهای خودمان را در خانههای خودمان با انکار عشق میسازیم. وحشت در بیرحمیِ آموخته شده نهفته است.
Heart Eyes

فیلم Heart Eyes یک فیلم عمیقاً غیرجدی است و من این را به عنوان یک تعریف میگویم. جاش روبن، کارگردان فیلمهای Werewolves Within و Scare Me، برندِ کمدی-وحشتِ خودآگاهش را با سر به دیوارِ برخی از کلیشههای کلاسیک کمدی رمانتیک میکوبد و نتیجهاش یک «آشنایی عاشقانه» (Meet-cute) با آمار تلفات بالاست. طراح پیچی به نام الی (اولیویا هولت) پس از اینکه تظاهر میکند با مشاور بازاریابی، جی (میسون گودینگ) در یک قرار عاشقانه است تا حسادت شریک سابقش را برانگیزد، خود را در آغوش دشمن جدیدش مییابد. این عملِ از سر تکانشگری، توجه «قاتل چشمهای قلبی» را جلب میکند؛ یک اسلشر که در روز ولنتاین زوجها را هدف میگیرد. دیری نمیگذرد که قرار ساختگی الی و جی به یک بازی موش و گربه تمامشب تبدیل میشود و یک عاشقانه واقعی در میان جاخالی دادن از ضربات قمه شروع به شکوفایی میکند.
این شیمی بین هولت و گودینگ است که واقعاً فیلم را میفروشد و البته طنز خشک آنها در مواجهه با دیوانهای که سعی دارد با تیرهای کوچک کوپید به آنها شلیک کند. ژانر وحشت امسال ورودیهای سیاه و تاریک زیادی داشت، اما اگر فقط میخواهید چیزی ببینید که احمقانه، سرگرمکننده و پر از کشتارهای خلاقانه باشد، Heart Eyes را انتخاب کنید.
The Long Walk

فرانسیس لارنس، کارگردان، شاید پیش از این با مجموعه The Hunger Games داستانی دیستوپیایی درباره گروهی از افراد که برای بقا تا آخرین نفر تلاش میکنند را روایت کرده باشد، اما هیچچیز در آن اقتباسهای علمی تخیلی به گرد پای درد، احساس و قدرتِ فیلم The Long Walk نمیرسد. بر اساس رمان سال ۱۹۷۹ استیون کینگ با همین نام (که تحت نام مستعار ریچارد باکمن نوشته شده)، فیلم یک مسابقه تلویزیونی سالانه را در آیندهای دیستوپیایی دنبال میکند که در آن گروهی متشکل از ۵۰ پسر سعی میکنند تا جایی که میتوانند راه بروند تا فقط یک نفر باقی بماند. آنها باید سرعت ۳ مایل در ساعت را حفظ کنند و اگر نتوانند سرعت را نگه دارند، سه اخطار میگیرند تا اینکه بلیطشان پانچ میشود که به معنی شلیک گلوله و مرگ است. آخرین نفر باقیمانده برنده مقدار زیادی پول و برآورده شدن یک آرزوی واحد میشود.
کوپر هافمن (بازیگر «لیکوریش پیتزا») و دیوید جانسون («بیگانه: رومولوس») به ترتیب نقش ری و پیت را بازی میکنند؛ دو قهرمانی که با وجود رقابت مستقیم با یکدیگر، در حین پیادهرویِ صدها مایل در تنها چند روز، پیوندی زیبا و برادرانه شکل میدهند. اما حتی فراتر از نقشهای اصلی، آدم نمیتواند جلوی خودش را بگیرد که طرفدار تقریباً همه افراد گروه، به خصوص بن وانگ در نقش اولسون نباشد که باعث میشود وقتی هر کدام یکییکی از پا در میآیند، رنجی اجتنابناپذیر به سراغ تماشاگر بیاید. فوقالعاده پر تعلیق، از نظر احساسی زجرآور و غیرقابل انکار ناراحتکننده؛ The Long Walk یکی از بهترین اقتباسهای استیون کینگ است که تا به حال دیدهایم و این بدون شک آن را به یکی از بهترین فیلمهای سال ۲۰۲۵ تبدیل میکند.
The Monkey

استیون کینگ یکی از پرکارترین هنرمندان در مدیومهای مختلف است و فیلمهای زیادی نام او را یدک میکشند. آزگود پرکینز هنوز به آن اندازه پرکار نیست، اما نامش شروع به اشباع شدن کرده است، به خصوص برای کسانی که با ویژگیهای خاص و عجیب او ارتباط برقرار نمیکنند. وقتی اعلام شد که این دو نفر اساساً قرار است همکاری کنند و پرکینز نویسندگی و کارگردانی اقتباسی از داستان کوتاه سال ۱۹۸۰ کینگ را بر عهده گرفته، هیچکس دقیقاً نمیدانست چه انتظاری داشته باشد. این بخشی از دلیلی است که چرا The Monkey چنین سورپرایزی به نظر میرسد، با اینکه رگه بدجنسی کینگ و طنز سیاه پرکینز را گرد هم میآورد. چه کسی حدس میزد که پرکینز فیلمی بسازد که آنقدر شبیه به کدهای Final Destination باشد که تقریباً از دنباله واقعی Final Destination امسال پیشی بگیرد؟
فیلم، که درباره یک اسباببازی میمون نفرینشده است که به عنوان نماینده شبح بیاحساس و ناعادلانه مرگی عمل میکند که سراغ همه ما خواهد آمد، به طرز تحسینبرانگیزی خلاقانه (به خصوص در کشتارهای فجیع و اغراقآمیزش) و کثیف است و در عین حال در تمام طول فیلم خندهدار باقی میماند. این حقیقت که فیلم چنین سرگرمی ماکابری است، تنها اجازه میدهد که چاه عمیقِ غم و وحشت وجودیِ درون فیلم، بیشتر زیر پوست شما نفوذ کند. همانطور که سال ۲۰۲۵ همه ما را بیرحمانه به سمت دهانه گشادترِ جهنم کشیده است، وحشتِ The Monkey تقریباً شروع به ایجاد حسی عجیب از آرامش میکند. ترس متوقف نمیشود، مرگ قابل پیشگیری یا معامله نیست؛ پس بهتر است همین حالا برقصیم، زیرا به طرز وحشتناکی، ما همین حالا هم چیزی از چگونگی پایان همه اینها میدانیم.
The Shrouds

در سالی که انتظار میرود فیلمهای ترسناک لیستهای پایان سال بسیاری از سینهفیلها را تسخیر کنند، اجازه ندهید فیلم The Shrouds نادیده گرفته شود. دیوید کراننبرگ یک عمر را صرف این کرده که با دقت جراحی زیر پوست ما برود و داستانهای مختلفش را به استعارههای بلند سینمایی تبدیل کند. ترسهای وجودی، کشاکش بین بدن انسان و شگفتیهای تکنولوژیک و دغدغههای مربوط به جنسیت، همگی موضوعاتی هستند که این فیلمساز بینا در طول سالها بارها کاوش کرده است. به ندرت پیش آمده که او این کار را با چنین آسیبپذیری، طنز سیاه و ارتباطِ عصبیکنندهای که اینجا دارد، انجام داده باشد.
فیلم The Shrouds در آیندهای نزدیک میگذرد که در آن کارش (با بازی وینسنت کسل)، مدیرعامل شرکتی به نام GraveTech، نوعی پوشش کفنمانند برای مردگان اختراع میکند که به عزیزانشان اجازه میدهد بدن آنها را در حالی که شش فوت زیر زمین هستند، ببینند. کارش که با مرگ اخیر همسرش، بکا (دایان کروگر) بر اثر سرطان ضربه خورده است، وسواسی به این تکنولوژی ترسناک دارد که آشکارا از یک جایگاه شخصی و صمیمی نشأت میگیرد. بحرانهای میانسالی هرگز چنین شکلی به خود نمیگیرند، اما مارپیچِ فروپاشی کارش در غم و اندوه، چیزی جز خارقالعاده نیست. وقتی کارش خبردار میشود که جسد همسر مرحومش ویژگیهای عجیبی از خود نشان میدهد و به دنبال آن یک مورد وندالیسم (تخریبگری) آزاردهنده در قبرستان رخ میدهد که او را تا عمق وجود میلرزاند، کراننبرگ این را به عنوان نشانهای برای شیرجه رفتن با سر به درونِ کاری که در آن بهترین است میبیند: وحشت جسمانی، توطئههای پارانوئید با پیامدهای ناگفته و حس فزایندهای از وحشت. یک تریلر تکنو، درام اروتیک و افسانه علمی-تخیلی در یک پکیج واحد؛ فیلم The Shrouds هیچ شباهتی به آنچه انتظار دارید ندارد، اما تمام چیزی است که میتوانید از یکی از استعدادهای برجسته دوران ما بخواهید.
Sinners

فیلم Sinners رایان کوگلر یک تجربه سینمایی تمامعیار است: یک فیلم رفاقتی و دورهمی که غرق در اروتیسم است و گهگاهی به یک فیلم اکشن منفجر میشود. اما بالاتر از همه، این یک فیلم ترسناک است؛ هرچند زمان میبرد تا به آنجا برسد. یکی از لذتهای بزرگ سینمایی امسال من، جمع کردن گروهی از دوستان برای دیدن این فیلم بود که یکی از آنها فقط به خاطر حضور مایکل بی. جردن و هیلی استاینفلد راضی شده بود. فیلم در رادار او نبود. بنابراین وقتی جک اوکانل از آسمان فرود میآید و به خانه یک عضو کو کلاکس کلان (KKK) نزدیک میشود، او فریاد زد: «این دیگه چه کوفتیه؟» سپس شکارچیان خونآشام چاکتاو ظاهر میشوند و ناگهان این دیگر درامی درباره دو برادر دوقلو که سعی دارند یک کافه موسیقی در شهر زادگاهشان در میسیسیپی راه بیندازند، نیست. این یک فیلم ترسناک است و به سبک کلاسیک خونآشامی، مستقیم سراغ شاهرگ میرود.
Sinners یک حماسه وحشتناک درباره تصاحب فرهنگی است. گروه سه نفره موسیقیدانان ایرلندیِ اوکانل، جذب بافت یکدست آمریکایی شدهاند و آمدهاند تا روح موسیقی بلوز را بمکند. Sinners فیلمی ترسناک درباره روشی است که موسیقی و هویت اقلیتها دائماً مورد حمله قرار میگیرد. همچنین به گناه ادراکشده نوشیدن و خوشگذرانی میپردازد که رهاییِ لازمی برای سیاهپوستانی بود که مجبور بودند تمام روز در مزارع پنبه کار کنند. اما چیزی که در مورد Sinners مرا شگفتزده میکند، نحوه ترکیب انواع مختلف فیلمسازی وحشت است. وقتی فیلم به اوج آتشین خود نزدیک میشود، آهنگساز خارقالعاده، لودویگ گورانسون، دنده را عوض میکند و روحِ ماکابرِ مایستروی موزیکالِ لوچیو فولچی، یعنی فابیو فریتزی را احضار میکند. وقتی آن آکوردهای سنگین را میشنوم، انتظار بدترین را دارم. البته فیلم Sinners کاملاً فولچیوار نمیشود، اما این فیلم استودیوییِ نادری است که آن عمق از وحشت شیطانی را به رسمیت میشناسد. این ضیافتی خونبار برای خبرگان وحشت است.
Together

وحشتِ وابستگی عاطفی در یک رابطه عاشقانه، در اولین فیلم بلند نویسنده و کارگردان استرالیایی، مایکل شنکس، با نام Together کاملاً تحتاللفظی میشود. فیلم شنکس که به همان اندازه که عجیب است، به طرز غریبی سرگرمکننده هم هست، بهرهبرداری عالی از رابطه عاشقانه واقعی دیو فرانکو و آلیسون بری میکند تا شیمی درخشان آنها را در داستانی آزاد کند که آنها را در حال نبرد با چالشِ با هم ماندن در یک شهر کوچک و منزوی میبیند، جایی که چیزهای ترسناکی واقعاً در جریان است. از همان آغازِ نگرانکننده، کاملاً مشخص است که اوضاع به کجا ختم میشود، اما این بدان معنا نیست که شنکس تمام لذت را قبل از اینکه زمان مناسب برای کمی خونریزیِ لرزاننده و لزجبازیِ مشمئزکننده فرا برسد، از بین میبرد.
من قبلاً هم گفتهام و باز هم میگویم: با وجود طبیعت قابل پیشبینی و ترسهای کنترلشدهاش، Together یکی از سرگرمکنندهترین فیلمهای ترسناک سال است. شاید در مواقعی به اندازه پلات داستانیاش هولناک نباشد، اما شنکس تعادل رضایتبخشی پیدا میکند تا حقه اصلی را اجرا کند و پایانی ارائه دهد که همانقدر که چندشآور است، دوستداشتنی هم هست. از یک کارگردان فیلم اولی، این دستاورد بسیار تمیزی است که نوید چیزهای بیشتری را میدهد. امیدواریم شکایتِ دزدی ایده که تا حدودی موفقیت فیلم را لکهدار کرده، سایهای بر ظهور او به عنوان یک مؤلف بااستعداد و آیندهدارِ وحشت نیندازد.
The Ugly Stepsister

املی بلیچفلت با فیلم The Ugly Stepsister، یک داستان سیندرلایی خشن و تهوعآور میبافد، جایی که بادی هارر (Body Horror) زننده با یک کالبدشکافی تند و تیز از زنستیزیِ نهادینه شده ملاقات میکند. الویرا (لی مایرن) ناخواسته به دلیل انتظارات غیرواقعی جامعه از زنان، نقشِ عنوان فیلم را بر عهده میگیرد، اما تمرکز تکبعدی او بر تقلید از یک استاندارد زیبایی خاص، بهایی بسیار سنگین (و دردناک) دارد. بلیچفلت اینجا تعارف را کنار میگذارد و فیلم از تضادهای بصری اغراقآمیز و ارزشِ شوکِ بیپروا استفاده میکند تا تزِ تماتیک خود را به مخاطب بفهماند؛ رویاهای سوررئال، اندامهای غرق در خون و بدنهای کج و کوله به استقبال ما میآیند، در حالی که الویرا سفر کابوسوار خود را آغاز میکند. همچنین لحظات احساسی تکاندهندهای وجود دارد، جایی که کلمات مانند اشیایی که قادر به ایجاد ضربه فیزیکی هستند به کار میروند، زمانی که نقشههای زیرکانه بیفایده میشوند.
عدم ظرافت فیلم به عنوان بزرگترین نقطه قوت آن ظاهر میشود و به شخصیتها اجازه میدهد تا هر چقدر میخواهند ناخوشایند یا بدجنس باشند، بدون اینکه از تجربیات زیسته آنها کاسته شود. بیرحمی الویرا ناامیدی او را برای دیده شدن از طریق لنزی خاص کمرنگ نمیکند، زیرا او قربانی ساختاری مردسالارانه است که از اینکه زنان همیشه احساس ناامنی کنند، سود میبرد. منتظر اشاراتی به دیوید کراننبرگ باشید، اما بدون لایههای زیرمتن روانشناختی ظریف، چرا که The Ugly Stepsister آسهایش را رو بازی میکند، اما هنوز هم موفق میشود شما را تا عمق وجود شوکه کند. امتیاز ویژه: یک سکانس استخراج کرم کدو که به شدت خشن است، کافی است تا انزجار و تخلیه هیجانی را در حدی که تا به حال حس نکردهاید، القا کند.
Weapons

چیزهای بسیار زیادی درباره فیلم Weapons وجود دارد که میتوانست اشتباه پیش برود، جزئیات کوچک و احمقانه بسیاری که میتوانستند علیه خودشان عمل کنند و در جهتی بیش از حد مضحک پیش بروند. با این حال، اثر جاهطلبانه و با تهمایه کمدی-معمایی-وحشتِ زک کرگر، موفق میشود تعادل کاملی بین ابسوردیسم کامل و ژانر وحشت برقرار کند که منجر به یک اثر سینمایی واقعاً منحصر به فرد میشود. مطابق با نامش، فیلم با خوشحالی ترسها و خندهها (در میان بسیاری چیزهای دیگر) را به اندازه مساوی تبدیل به سلاح میکند.
معمای مرکزی فیلم درباره ناپدید شدن یک کلاس از کودکان است که در تکههای کوچک، از طریق شخصیتهای دیدگاه چندگانه (Multiple Viewpoint) آشکار میشود. کسانی که با فیلم عالی کرگر، یعنی Barbarian آشنا هستند، میدانند که باید انتظار یک چرخش داستانی را داشته باشند و حتی ممکن است حدس بزنند که آن چیست. با این حال، وقتی این چرخش فرا میرسد، به شیوهای رخ میدهد که در ذهن باقی میماند و نحوه پیشروی وقایع آنقدر باشکوه و ترسناک است که با پیشبینیهای کارآگاهانِ روی مبل خراب نمیشود. Weapons یک جعبه پازل نیست. یک موج سونامی از وحشتِ با شکلِ عجیب و غریب است که ممکن است آمدنش را ببینید، اما با این وجود شما را در خود غرق میکند. این شاهکاری در فیلمسازی است که وحشتهایش را از غم، گناه، پارانویا، تهدیدهای ماورایی و فیزیکی و انتظار مخاطب میسازد. به آرامی اما به طور اجتنابناپذیری، پنجهاش را به یک مارپیچ نفسگیر سفت میکند که در نهایت به یک فینال کاتارتیک و فجیع پرتاب میشود. همه اینها را با یک گروه بازیگری کاملاً ستاره ترکیب کنید (همه سوار قطار «اسکار برای ایمی مادیگان» شوید) و Weapons فقط یکی از بهترین فیلمهای ترسناک سال نیست. این فیلم در بحث بهترین فیلمهای سال ۲۰۲۵ جای دارد.
جمعبندی
سال ۲۰۲۵ با این لیست ثابت کرد که ژانر وحشت هنوز هم بهترین، برندهترین و صادقانهترین ابزار برای کالبدشکافی ترسهای ماست. از ترسهای تکنولوژیک و هوش مصنوعی گرفته تا ترسهای کهن مثل مرگ و تنهایی، همه و همه زیر تیغ جراحی کارگردانان این ژانر رفتند. به نظر شما جای کدام فیلم در این لیست خالی است؟ آیا با نقد من در مورد «فرانکنشتاین» موافقید یا فکر میکنید دل تورو زیادی احساساتی شده؟ کدام یک از این فیلمها را جرأت دارید تنهایی ببینید؟ نظراتتان را پایین همین پست بنویسید.
برای گفتگو با کاربران ثبت نام کنید یا وارد حساب کاربری خود شوید.