ثبت بازخورد

لطفا میزان رضایت خود را از ویجیاتو انتخاب کنید.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
اصلا راضی نیستم
واقعا راضی‌ام
چطور میتوانیم تجربه بهتری برای شما بسازیم؟

نظر شما با موفقیت ثبت شد.

از اینکه ما را در توسعه بهتر و هدفمند‌تر ویجیاتو همراهی می‌کنید
از شما سپاسگزاریم.

بهترین فیلم‌های ترسناک دهه ۸۰
مقالات فیلم سینمایی

بهترین فیلم‌های ترسناک دهه ۸۰

ژانر وحشت در عصر نئون و VHS

آرش بوالحسنی
نوشته شده توسط آرش بوالحسنی تاریخ انتشار: ۱۷ بهمن ۱۴۰۴ | ۲۰:۰۰

اگر فکر می‌کنید بهترین فیلم‌های ترسناک دهه ۸۰ صرفاً مشتی فیلم بی‌کیفیت با ماسک‌های پلاستیکی و جیغ‌های بنفش هستند، سخت در اشتباهید. دهه هشتاد میلادی، دوران طلایی و تکرارنشدنی سینمای وحشت بود؛ دورانی که فرمت‌های ویدیویی مثل VHS و بتامکس (Betamax) گلوی هم را می‌فشردند تا سهم بازار را بگیرند. برنده نهایی VHS بود، چون لایسنس ارزان‌تری داشت. اما چرا این مهم است؟ چون ورود این تکنولوژی به خانه‌ها یعنی فیلم‌ها برای اولین بار بازاری فراتر از سالن‌های تاریک سینما پیدا کردند. کلوپ‌های ویدئویی مثل قارچ در سراسر دنیا سبز شدند و اصطلاح "Direct-to-video" (مستقیم به ویدئو) به یک روش معتبر برای اکران فیلم تبدیل شد.

همین موضوع باعث شد خیلی از فیلمسازان بخواهند از عطش سیری‌ناپذیر مردم برای وحشت پول در بیاورند. من و شما به احتمال زیاد عشق‌مان به سینمای وحشت را مدیون همین دورانیم؛ دورانی که می‌توانستیم دور از چشم کنترل‌چی‌های سینما و محدودیت‌های سنی، در خانه بنشینیم و با دلهره دکمه Play را فشار دهیم.

بیایید قبل از اینکه نوار را داخل دستگاه بگذاریم و "ترکینگ" (Tracking) را تنظیم کنیم، دو تصور غلط رایج درباره این دهه را اصلاح کنیم:

۱. سینمای وحشت دهه ۸۰ فقط "اسلشر" نیست: بله، جیسون و فردی نمادهای این دهه‌اند، اما این دهه اوج شکوفایی "Body Horror" (وحشت جسمانی)، وحشت روان‌شناختی و تلفیق کمدی با ترس بود.

۲. جلوه‌های ویژه قدیمی یعنی بی‌کیفیت: بزرگترین اشتباه مخاطب امروزی این است که فکر می‌کند CGI (جلوه‌های ویژه کامپیوتری) همیشه بهتر است. در دهه ۸۰، محدودیت تکنولوژی باعث خلاقیت دیوانه‌واری در "جلوه‌های ویژه میدانی" (Practical Effects) شد که هنوز هم از نظر ملموس بودن و حس انزجار، هزاران پله بالاتر از پرده سبزهای امروزی است.

حالا بیایید با نگاهی تحلیلی و بدون تعارف، ۳۷ مورد از بهترین فیلم‌های ترسناک دهه ۸۰ را مرور کنیم. این لیست شاید کمی سلیقه‌ای باشد، اما سعی شده هیچ جواهری جا نماند.

Sleepaway Camp

Sleepaway Camp

اگر سال ۱۹۸۰ با فیلم Friday the 13th به جهان آموخت که کمپ‌های تابستانی می‌توانند کشتارگاه نوجوانان هوس‌ران باشند، رابرت هیلتزیک در سال ۱۹۸۳ با Sleepaway Camp آمد تا ثابت کند که این فرمول هنوز پتانسیل شوکه‌کردن را دارد. در نگاه اول، این فیلم شبیه ده‌ها کپیِ دست‌چندم از فرمول موفق شان کانینگهام به نظر می‌رسد: یک کمپ تابستانی، تعدادی نوجوان با هورمون‌های طغیان‌کرده، مربیانی که صلاحیت‌شان از یک سیب‌زمینی کمتر است و قاتلی که در سایه‌ها کمین کرده. شخصیت‌پردازی‌ها تیپیکال و گاهی مضحک هستند؛ بازیگرانی که آشکارا در دهه سوم زندگی‌شان هستند اما تلاش می‌کنند نقش نوجوانان ۱۴ ساله را بازی کنند و لباس‌هایی (شلوارک‌های خیلی کوتاه و نیم‌تنه‌ها) که فریاد می‌زنند "ما در دهه ۸۰ هستیم".

اما اشتباه نکنید؛ فیلم Sleepaway Camp را نباید با بدنه اصلی‌اش قضاوت کرد، بلکه تمام هویت این فیلم در ۳۰ ثانیه پایانی آن نهفته است. این فیلم به دلیل یکی از شوکه‌کننده‌ترین، بحث‌برانگیزترین و جسورانه‌ترین پایان‌بندی‌های تاریخ سینمای اسلشر در این لیست جا خوش کرده است. پایان‌بندی فیلم نه تنها تمام فرضیات مخاطب را در مورد هویت قاتل به چالش می‌کشد، بلکه با یک تصویر گروتسک و صدایی که شبیه زوزه حیوان است، مرزهای جنسیتی و روانی ژانر را در آن زمان جابجا کرد. اگر تا امروز این فیلم را ندیده‌اید، تمام نقدها را نادیده بگیرید و فقط برای دیدن آن فریم آخر تماشایش کنید. آن تصویر ثابت، کابوسی است که تا سال‌ها رهایتان نمی‌کند و فیلم را از یک اثر فراموش‌شدنی، به یک کالت کلاسیک تبدیل می‌کند.

Scanners

Scanners

دیوید کراننبرگ، استاد بلامنازع بادی هارر، با فیلم Scanners یکی از پیچیده‌ترین مفاهیم علمی-تخیلی خود را به نمایش گذاشت. در حالی که فیلم‌های قبلی او مثل Shivers بر غرایز جنسی و بیماری متمرکز بودند، Scanners به قلمرو ذهن و تکامل انسانی وارد می‌شود. فیلم داستان گروهی از افراد به نام "اسکنر" را روایت می‌کند که دارای قدرت‌های تله‌پاتیک مرگبار هستند؛ محصول جانبی دارویی که توسط یک شرکت داروسازی شوم روی مادران باردار آزمایش شده بود. حضور مایکل آیرون‌ساید در نقش آنتاگونیست اصلی، داریل رِووک، وزنه‌ای سنگین به فیلم بخشیده است. آیرون‌ساید با آن نگاه سرد و کاریزمای ترسناکش، تجسم زنده‌ی قدرتی است که از کنترل خارج شده.

اما بیایید صادق باشیم، دلیل اصلی جاودانگی Scanners در تاریخ سینما، نه زیرمتن‌های سیاسی و نه نقد شرکت‌های داروسازی است؛ بلکه آن سکانس انفجار سر معروف است. در اوایل فیلم، وقتی رِووک تصمیم می‌گیرد قدرت خود را نمایش دهد، سر یکی از قربانیانش منفجر می‌شود. این صحنه که بدون هیچ‌گونه CGI و تنها با استفاده از یک پروتز لاتکسی پر از دل و روده حیوانات و شلیک شات‌گان از پشت ساخته شده، هنوز هم به عنوان استانداردی برای جلوه‌های ویژه میدانی شناخته می‌شود. این لحظه، نماد سینمای کراننبرگ است: ترکیبی از خشونت عریان، علمِ منحرف شده و واقع‌گرایی تهوع‌آور. «اسکنرها» شاید در برخی لحظات ریتم کندی داشته باشد، اما ایده "ذهن به عنوان سلاح" را به چنان سطح بالایی رساند که هنوز هم منبع الهام بسیاری از آثار سای‌فای مدرن است.

Fright Night

بهترین فیلم‌های ترسناک دهه ۸۰

نوستالژی همیشه ابزار قدرتمندی است، اما Fright Night تام هالند فراتر از یک نوستالژی ساده عمل می‌کند؛ این فیلم یک نامه عاشقانه متافیزیکی به دورانی است که سینمای وحشت با مجری‌های تلویزیونی نیمه‌شب گره خورده بود. داستان درباره نوجوانی به نام چارلی بروستر است که متوجه می‌شود همسایه جذاب و مرموزش، جری داندریج، یک خون‌آشام است. وقتی کسی حرفش را باور نمی‌کند، او دست به دامان «پیتر وینسنت» می‌شود؛ مجری ترسوی یک برنامه تلویزیونی ترسناک که نقش شکارچی خون‌آشام را بازی می‌کند. انتخاب رادی مک‌داول برای نقش پیتر وینسنت یک شاهکار کستینگ است؛ او همزمان رقت‌انگیز و دوست‌داشتنی است.

هوشمندی فیلمنامه در این است که قبل از آثاری مثل Scream، به نقد درون‌متنی ژانر می‌پردازد. وینسنت مدام ناله می‌کند که نسل جدید (دهه ۸۰) دیگر برای خون‌آشام‌های کلاسیک ارزشی قائل نیست و فقط دنبال قاتلان نقاب‌دار است. کریس ساراندون در نقش جری، خون‌آشامی است که برخلاف دراکولاهای اشرافی گذشته، مدرن، جذاب و در عین حال به شدت خطرناک است. صحنه تبدیل شدن دوستان جری به گرگینه و ذوب شدن خون‌آشام‌ها، ضیافتی از جلوه‌های ویژه است که با طنزی ظریف ترکیب شده. «شب وحشت» تعادلی بی‌نظیر میان کمدی نوجوانانه و وحشت گوتیک برقرار می‌کند و به ما یادآوری می‌کند که چرا خون‌آشام‌ها باید همیشه ترسناک باشند، نه درخشان!

Tetsuo: The Iron Man

Tetsuo: The Iron Man

اگر دیوید لینچ و دیوید کراننبرگ تصمیم می‌گرفتند در یک انبار ضایعات فلزی در توکیو با هم همکاری کنند و بودجه‌شان فقط هزینه خرید نوار خام بود، نتیجه چیزی شبیه به فیلم Tetsuo: The Iron Man می‌شد. این فیلم ساخته شینیا تسوکاموتو، تعریف کلمات "عجیب" و "کابوس‌وار" را تغییر داد. فیلمی سیاه‌و‌سفید، با تدوین پرسرعت و موسیقی صنعتی که مغز را سوهان می‌کشد. داستان؟ یک کارمند معمولی ژاپنی که پس از تصادف با یک "فلز پرست"، متوجه می‌شود بدنش به آرامی در حال تبدیل شدن به آهن است.

«تتسوئو» فراتر از یک فیلم ترسناک معمولی است؛ این اثر بنیان‌گذار سبک "سایبرپانک ژاپنی" است. فیلم با بودجه‌ای میکروسکوپی ساخته شده، اما خلاقیت بصری آن دیوانه‌وار است. تسوکاموتو با استفاده از تکنیک استاپ-موشن و چسباندن قطعات واقعی فلز به بدن بازیگران، حسی از درد فیزیکی را به تماشاگر منتقل می‌کند که هیچ CGI نمی‌تواند بازسازی کند. این فیلم استعاره‌ای خشن از جامعه صنعتی مدرن است؛ جایی که انسانیت ما زیر چرخ‌دنده‌های تکنولوژی و زندگی شهری له می‌شود و ما عملاً با ماشین‌هایی که می‌سازیم ادغام می‌شویم. تماشای تتسوئو مثل یک حمله عصبی ۶۷ دقیقه‌ای است؛ تجربه‌ای که یا عاشقش می‌شوید یا از آن متنفر خواهید شد، اما قطعاً نمی‌توانید نادیده‌اش بگیرید.

Brain Damage

فیلم Brain Damage

فرانک هننلاتر کارگردانی است که نامش با سینمای "اکسپلویتیشن" (Exploitation) و زیرزمینی نیویورک گره خورده است. اگر در فیلم قبلی‌اش Basket Case با یک برادر دفرمه در سبد طرف بودیم، در Brain Damage او خلاقیتش را به سطح جدیدی می‌برد. داستان درباره پسری به نام برایان است که میزبان یک انگل باستانی به نام «ایلمر» می‌شود. ایلمر موجودی شبیه به یک سوسیس آبی‌رنگ با صورتی کوچک است که برخلاف ظاهرش، صدایی بسیار شیک، اتوکشیده و مودب دارد (با صداپیشگی جان زاکرلی، مجری معروف برنامه‌های ترسناک). معامله ایلمر ساده است: او مایعی آبی‌رنگ به مغز برایان تزریق می‌کند که باعث توهمات لذت‌بخش و نشئگی می‌شود، و در عوض، برایان باید برای او مغز انسان تازه فراهم کند!

این فیلم شاید صریح‌ترین و بی‌پرده‌ترین استعاره از "اعتیاد به مواد مخدر" در سینمای وحشت باشد. رابطه برایان و ایلمر دقیقاً شبیه رابطه یک معتاد و مواد است؛ لذت‌های زودگذر که به زوال جسمی و اخلاقی منجر می‌شود. هننلاتر با ترکیب طنز سیاه و صحنه‌های چندش‌آور، فضایی را خلق می‌کند که هم خنده‌دار است و هم عمیقاً تراژیک. سکانس‌های توهم برایان با نورپردازی‌های نئونی و اغراق‌آمیز، تضاد جالبی با فضای کثیف و واقع‌گرایانه آپارتمان‌های نیویورک ایجاد می‌کند. «آسیب مغزی» فیلمی است که با وجود بودجه کم و ظاهر بی‌مووی (B-Movie) خود، حرف‌های مهمی برای گفتن دارد و یکی از اورجینال‌ترین هیولاهای تاریخ را معرفی می‌کند.

Henry: Portrait of a Serial Killer

بهترین فیلم های ترسناک دهه ۸۰

در دهه‌ای که سینمای وحشت تحت سلطه قاتلان فراطبیعی مثل جیسون ورهیز و فردی کروگر بود که کشتن را به یک نمایش سرگرم‌کننده تبدیل کرده بودند، جان مک‌ناتون با ساخت فیلم Henry: Portrait of a Serial Killer آب سردی بر پیکر این ژانر ریخت. این فیلم بر اساس اعترافات واقعی (و البته اغراق‌آمیز) هنری لی لوکاس ساخته شده و مایکل روکر در اولین نقش‌آفرینی سینمایی‌اش، تصویری چنان سرد و بی‌روح از یک قاتل ارائه می‌دهد که تماشای آن دشوار است. هنری نه ماسک هاکی به صورت دارد و نه قدرت‌های جادویی؛ او یک آدم معمولی است، شاید همان کسی که در صف سوپرمارکت پشت سر شما ایستاده است.

سبک بصری فیلم مستندگونه، خشک و بدون زرق‌وبرق است. دوربین مک‌ناتون تماشاگر را در موقعیت یک نظاره‌گر بی‌تفاوت قرار می‌دهد، به‌ویژه در سکانس معروف ویدئوی خانگی که ما قتل عام یک خانواده را از دریچه دوربین خود قاتلان می‌بینیم. این تکنیک باعث می‌شود مخاطب احساس هم‌دستی در جرم و گناه کند. فیلم به قدری واقع‌گرایانه و تهی از قضاوت اخلاقی بود که سال‌ها در توقیف ماند و اداره سانسور آمریکا (MPAA) حتی با وجود حذف صحنه‌ها حاضر به دادن درجه R به آن نبود. Henry: Portrait of a Serial Killer یک فیلم ترسناک به معنای متداول نیست؛ بلکه یک مطالعه روانشناختی هولناک در مورد پوچی و ابتذال شر است. این فیلم به ما یادآوری می‌کند که ترسناک‌ترین هیولاها، انسان‌ها هستند.

The Monster Squad

The Monster Squad

پیش از آنکه سریال Stranger Things فرمولِ «بچه‌های دوچرخه‌سوار علیه نیروهای اهریمنی» را دوباره مد کند، فرد دِکر و شین بلک با فیلم The Monster Squad استاندارد طلایی این زیرژانر را در دهه ۸۰ خلق کردند. این فیلم تقاطعی است میان معصومیت دوران کودکی و عشق به سینمای کلاسیک هیولایی. داستان گروهی از پسربچه‌ها را روایت می‌کند که متوجه می‌شوند کنت دراکولا در شهرشان حضور دارد و تیمی از هیولاهای کلاسیک (مومیایی، گرگینه، هیولای فرانکنشتاین و موجود مرداب) را دور هم جمع کرده تا بر جهان مسلط شود.

چیزی که The Monster Squad را متمایز می‌کند، تعادل استادانه‌ای است که میان ادای دین به هیولاهای یونیورسال (Universal Monsters) و شوخ‌طبعی مدرن دهه هشتادی برقرار می‌کند. هیولای فرانکنشتاین در اینجا نه یک ماشین کشتار، بلکه موجودی لطیف و دوست‌داشتنی تصویر می‌شود که رابطه عاطفی عمیقی با کوچکترین عضو گروه برقرار می‌کند. طراحی گریم و لباس هیولاها توسط استن وینستون افسانه‌ای انجام شده که کیفیتی فراتر از یک فیلم نوجوانانه به اثر بخشیده است. دیالوگ‌های هوشمندانه شین بلک (که بعدها با Lethal Weapon معروف شد) و شوخی‌های ماندگار باعث شده تا این فیلم به یک اثر کالت تبدیل شود که هم برای کودکان (با نظارت والدین) و هم برای بزرگسالان نوستالژیک، لذت‌بخش باشد.

The Dead Zone

فیلم منطقه مرده استیون کینگ

وقتی نام استیون کینگ (به عنوان نویسنده رمان) و دیوید کراننبرگ (به عنوان کارگردان) کنار هم می‌آید، انتظارها به آسمان می‌رود و فیلم The Dead Zone خوشبختانه تمام این انتظارات را برآورده می‌کند، اما نه آنطور که فکر می‌کنید. برخلاف آثار معمول کراننبرگ که مملو از تغییرشکل‌های جسمانی و خونریزی است، این فیلم یک تریلر روان‌شناختی غمگین و سرد است. کریستوفر واکن یکی از بهترین بازی‌های عمرش را در نقش جانی اسمیت ارائه می‌دهد؛ معلم مدرسه‌ای ساده که پس از یک تصادف و بیداری از کمای پنج‌ساله، درمی‌یابد که با لمس کردن افراد می‌تواند آینده یا گذشته آن‌ها را ببیند.

قدرت جانی یک موهبت نیست، بلکه یک نفرین است که او را منزوی می‌کند. اوج داستان زمانی است که او با سیاستمداری عوام‌فریب به نام گرگ استیلسون (با بازی درخشان مارتین شین) روبرو می‌شود و در رویایی می‌بیند که این مرد در آینده رئیس‌جمهور شده و جنگ هسته‌ای به راه می‌اندازد. فیلم سوال اخلاقی پیچیده‌ای را مطرح می‌کند: اگر می‌توانستید هیتلر را قبل از به قدرت رسیدن بکشید، آیا این کار را می‌کردید؟ فضای سرد و زمستانی فیلمبرداری و موسیقی دلهره‌آور مایکل کیمن، حس تنهایی و سرما را به استخوان تماشاگر نفوذ می‌دهد. «منطقه مرده» کمتر یک فیلم ترسناک به معنای جامپ‌اسکر (Jump Scare) است و بیشتر تراژدیِ مردی است که قربانی استعداد ناخواسته خود می‌شود.

Possession

فیلم تسخیر ژووافسکی

آندژی ژووافسکی با ساخت فیلم Possession، یکی از دیوانه‌وارترین، آزاردهنده‌ترین و در عین حال هنرمندانه‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما را خلق کرد. این فیلم که در برلین غربی و در سایه دیوار برلین فیلمبرداری شده، با روایتی از فروپاشی یک ازدواج آغاز می‌شود اما به سرعت به کابوسی سوررئال بدل می‌گردد. سام نیل و ایزابل آجانی نقش زوجی را بازی می‌کنند که زندگی‌شان به شکلی خشونت‌بار از هم می‌پاشد. اما این یک درام طلاق معمولی نیست؛ پای خیانت، جنون، قتل و البته یک هیولای اختاپوس‌مانند لزج در میان است که ایزابل آجانی با آن رابطه دارد!

اجرای ایزابل آجانی در این فیلم، به‌ویژه در آن سکانس معروف و طولانی در ایستگاه مترو که دچار حمله عصبی و جنون آنی می‌شود، فراتر از بازیگری است؛ نوعی جنگیری واقعی روح و جسم است که تماشایش مو به تن سیخ می‌کند (او برای این نقش برنده جایزه کن شد). فیلم با استعاره‌های سنگین سیاسی و روانی اشباع شده است؛ دوپارگی شخصیت‌ها بازتابی از دوپارگی شهر برلین است. فیلم تسخیر سال‌ها به عنوان یک فیلم Video Nasty توقیف بود و نسخه کامل آن به سختی پیدا می‌شد، اما امروزه به عنوان شاهکاری شناخته می‌شود که وحشت جسمانی را با درام اگزیستانسیالیستی ترکیب کرده است. این فیلمی نیست که تماشا کنید، بلکه فیلمی است که باید آن را تجربه و تحمل کنید.

Friday the 13th

فیلم Friday the 13th

شاید با استانداردهای امروزی، قسمت اول Friday the 13th کمی کهنه و کلیشه‌ای به نظر برسد، اما باید به یاد داشته باشیم که این فیلم بسیاری از این کلیشه‌ها را برای اولین بار بنا نهاد. این فیلم که با بودجه‌ای اندک و با هدف تکرار موفقیت تجاری «هالووین» ساخته شد، توانست فرمول اسلشر را به کمال تجاری برساند. داستان ساده است: گروهی از جوانان برای بازگشایی کمپ کریستال لیک می‌روند و یکی‌یکی توسط قاتلی ناشناس سلاخی می‌شوند. نکته جالب و تاریخی درباره قسمت اول این است که جیسون ورهیز معروف با آن ماسک هاکی نمادینش، اصلاً قاتل این فیلم نیست! (اسپویلر ۴۰ ساله: قاتل مادر او، خانم ورهیز است).

تام ساوینی، جادوگر جلوه‌های ویژه، با خلاقیت بی‌نظیرش مرگ‌هایی را طراحی کرد که تا آن زمان در سینما دیده نشده بود (مثل صحنه‌ای که تیر از زیر تخت وارد گلوی کوین بیکن می‌شود). موسیقی متن هری مانفردینی با آن افکت صوتی معروف «کی-کی-کی، ما-ما-ما» (برگرفته از Kill و Mom) به یکی از شناسه‎‌های شنیداری وحشت تبدیل شد. اگرچه دنباله‌های بعدی خشونت و تعداد کشته‌ها را افزایش دادند، اما نسخه اصلی به دلیل سادگی، تعلیق و آن پایان‌بندی غافلگیرکننده که جیسون کودک از آب بیرون می‌پرد، همچنان جایگاه ویژه‌ای در قلب هواداران دارد. این فیلم آغازگر عصر طلایی اسلشرها بود.

Poltergeist

فیلم Poltergeist

فیلم Poltergeist محصولی عجیب از تلاقی دو دنیای متفاوت است: دنیای خشن و بی‌رحم توبی هوپر (کارگردان کشتار با اره‌برقی در تگزاس) و دنیای فانتزی و خانواده‌دوست استیون اسپیلبرگ (نویسنده و تهیه‌کننده). نتیجه این همکاری، فیلمی است که با روایتی شیرین از زندگی حومه‌شهری آمریکایی آغاز می‌شود و به جهنمی از ارواح خشمگین ختم می‌گردد. خانواده فریلینگ در خانه‌ای رویایی زندگی می‌کنند، غافل از اینکه سازندگان شهرک، قبرها را جابجا کرده‌اند اما اجساد را در زیر خاک رها کرده‌اند!

فیلم استادانه با ترس‌های کودکانه بازی می‌کند: دلقک عروسکی که شب‌ها زنده می‌شود، درخت قدیمی پشت پنجره که شاخه‌هایش مثل دست‌های هیولا هستند و تلویزیونی که پس از اتمام برنامه‌ها، دروازه‌ای به دنیای دیگر می‌شود. جلوه‌های ویژه بصری فیلم که توسط کمپانی ILM (متعلق به جرج لوکاس) انجام شد، هنوز هم خیره‌کننده است. اما چیزی که Poltergeist را ماندگار کرده، بی‌رحمی پنهان در زیر لایه اسپیلبرگی آن است. صحنه‌ای که یکی از محققان صورت خود را در آینه می‌کند تا به جمجمه برسد، یکی از شوکه‌کننده‌ترین لحظات سینمای دهه ۸۰ است. حواشی پیرامون فیلم و مرگ‌های تراژیک بازیگرانش (از جمله دختربچه نقش کارول آن) نیز هاله‌ای از نفرین و رمز و راز را به این اثر بخشیده است.

Videodrome

فیلم Videodrome

دیوید کراننبرگ بار دیگر در این لیست حضور دارد و این بار با پیشگویانه‌ترین اثر کارنامه‌اش. «ویدئودروم» هشداری بود درباره ادغام انسان و رسانه، سال‌ها پیش از آنکه اینترنت و شبکه‌های اجتماعی وجود داشته باشند. جیمز وودز نقش مکس رن، مدیر یک شبکه تلویزیونی کابلی کوچک را بازی می‌کند که به دنبال محتوای جنسی و خشن برای جذب مخاطب است. او سیگنالی ماهواره‌ای به نام ویدئودروم را کشف می‌کند که تصاویری از شکنجه و قتل واقعی پخش می‌کند. اما تماشای ویدئودروم عوارضی فراتر از لذت بصری دارد؛ این سیگنال باعث ایجاد تومور مغزی و توهماتی می‌شود که مرز واقعیت و تصویر را از بین می‌برد.

جلوه‌های ویژه ریک بیکر در این فیلم، بادی‌هارر را به سطح فلسفی می‌رساند. سکانسی که شکم مکس باز می‌شود و تبدیل به یک دستگاه پخش ویدئو می‌گردد تا نوار VHS را ببلعد، استعاره‌ای صریح از این است که چگونه ما توسط مدیا برنامه‌ریزی می‌شویم. شعار فیلم «مرگ بر ویدئودروم، زنده باد گوشت جدید» (Long live the new flesh)، مانیفستی است برای دوران پسا-انسان. این فیلم در زمان اکران شکست خورد چون مخاطبان برای هضم ایده پیچیده‌اش آماده نبودند، اما امروزه به عنوان یکی از مهم‌ترین آثار سایبرپانک و فلسفی سینمای وحشت شناخته می‌شود.

The Hitcher

بهترین فیلم‌های ترسناک دهه ۸۰

جاده‌های بیابانی آمریکا همیشه پتانسیل ترس را داشته‌اند، اما رابرت هارمون در فیلم The Hitcher این ترس را به یک شعر بصری خشن تبدیل کرد. روتخر هاوئر فقید در نقش جان رایدر، یکی از مهیب‌ترین و مرموزترین آنتاگونیست‌های تاریخ سینما ظاهر می‌شود. او نه انگیزه‌ای برای قتل‌هایش بیان می‌کند و نه گذشته‌ای دارد؛ او صرفاً یک نیروی ویرانگر طبیعی است، مثل طوفان یا زلزله. وقتی جیم هالزی جوان (سی توماس هاول) از سر دلسوزی او را سوار ماشینش می‌کند، ناخواسته وارد یک بازی موش و گربه مرگبار می‌شود.

تفاوت The Hitcher با دیگر فیلم‌های جاده‌ای در اتمسفر و تنش روانی آن است. رایدر نمی‌خواهد جیم را به سادگی بکشد؛ او می‌خواهد روح جیم را بشکند و او را به قاتلی مثل خودش تبدیل کند. رابطه بین این دو شخصیت پیچیده و تقریبا سادومازوخیستی است. سکانس معروف بستن جنیفر جیسن لی به دو کامیون، اوج قساوت و تعلیق فیلم است که تماشاگر را روی صندلی میخکوب می‌کند. فیلمبرداری وایداسکرین از بیابان‌های خالی تگزاس، حس تنهایی و بی‌پناهی را تشدید می‌کند. این فیلم هشداری خونین است برای اینکه هرگز، تحت هیچ شرایطی، برای غریبه‌ها ترمز نکنید.

The Changeling

فیلم The Changeling

در میان هیاهوی اسلشرها و فیلم‌های پر از خون‌ریزی دهه ۸۰، پیتر مداک با ساخت The Changeling ثابت کرد که یک داستان ارواح کلاسیک با تکیه بر اتمسفر و صداگذاری، می‌تواند ترسناک‌تر از هر ساطور و اره‌برقی باشد. جرج سی. اسکات، بازیگر افسانه‌ای سینما، نقش جان راسل، آهنگسازی مشهور را بازی می‌کند که پس از مرگ تراژیک همسر و دخترش در تصادف رانندگی، به عمارتی قدیمی و بزرگ در سیاتل نقل مکان می‌کند تا در تنهایی سوگواری کند. اما این عمارت رازی هولناک در سینه دارد و روح کودکی که سال‌ها پیش به قتل رسیده، سعی دارد با او ارتباط برقرار کند.

ترس در The Changeling آرام‌آرام به زیر پوست نفوذ می‌کند. صحنه معروف توپ سرخ‌رنگی که از پله‌ها پایین می‌آید، یا صدای ضبط شده در جلسه احضار روح، نمونه‌های درخشانی از کارگردانی دقیق هستند. بازی اسکات، وزن و اعتباری به فیلم بخشیده که در ژانر وحشت کمیاب است؛ اندوه و خشم او کاملاً ملموس است. فیلمبرداری و طراحی صحنه گوتیک عمارت، خودِ خانه را به یک شخصیت زنده تبدیل کرده است. این فیلم یکی از بهترین نمونه‌های زیرژانر خانه تسخیر شده است که حتی فیلم‌هایی مثل «حلقه» (The Ring) و «دیگران» (The Others) وام‌دار آن هستند.

Evil Dead II

فیلم Evil Dead 2

اگر سم ریمی در قسمت اول فیلم Evil Dead وحشت خالص و کم‌بودجه را تجربه کرد، در قسمت دوم تصمیم گرفت دیوانگی را به اوج برساند. Evil Dead II عملاً یک ریمیک از قسمت اول است اما با بودجه‌ای بیشتر و رویکردی که مرزهای بین کمدی اسلپ‌ستیک و وحشت را محو می‌کند. بروس کمپبل بار دیگر در نقش اَش ویلیامز به کلبه‌ای در جنگل می‌رود، اما این بار تبدیل به قهرمانی می‌شود که ما می‌شناسیم و دوستش داریم: مردی که با اره‌برقی به جای دست و شات‌گان لوله کوتاه، به جنگ ارواح می‌رود.

خلاقیت بصری ریمی در این فیلم خیره‌کننده است. دوربین او مثل یک موجود زنده حرکت می‌کند، می‌چرخد و شخصیت‌ها را تعقیب می‌کند. سکانس‌هایی مثل خندیدن تمام اشیاء اتاق (حتی سر گوزن روی دیوار) به اَش، یا نبرد او با دستِ تسخیر شده خودش که منجر به قطع کردن آن می‌شود، ترکیبی از نبوغ و جنون هستند. این فیلم ثابت کرد که خون و خنده می‌توانند در کنار هم باشند بدون اینکه اثر یکدیگر را خنثی کنند. فیلم Evil Dead II فقط یک فیلم نیست؛ یک ترن هوایی هیجان‌انگیز است که شما را غرق در خون مصنوعی و قهقهه می‌کند و مستقیماً زمینه را برای قسمت سوم (ارتش تاریکی) فراهم می‌سازد.

The Shining

فیلم The Shining

استنلی کوبریک با «درخشش» نه تنها یک فیلم ترسناک ساخت، بلکه زبان بصری این ژانر را بازنویسی کرد. اقتباسی از رمان استیون کینگ که خود کینگ از آن متنفر بود (چون کوبریک مؤلفه‌های احساسی و انسانی کتاب را با فضایی سرد و متافیزیکی جایگزین کرد)، اما تاریخ سینما قضاوت متفاوتی داشت. جک نیکلسون در نقش جک تورنس، نویسنده‌ای که نگهبانی زمستانی هتل اورلوک را می‌پذیرد، اجرایی ارائه می‌دهد که مرز بین بازیگری و جنون واقعی را گم می‌کند.

استفاده انقلابی کوبریک از استدی‌کم (Steadicam) برای تعقیب دنی در راهروهای هتل با آن موکت‌های هندسی معروف، فضایی از تعلیق دائمی ایجاد می‌کند. هتل اورلوک با آن سالن‌های وسیع و روشن (برخلاف خانه‌های تاریک فیلم‌های ترسناک معمول)، خودش یک هیولای زنده است که ساکنانش را می‌بلعد. وسواس کوبریک در جزئیات، تقارن قاب‌ها و رنگ‌بندی (به‌ویژه رنگ قرمز)، حس ناخودآگاهِ خطر را القا می‌کند. سکانس‌های آسانسور خون، دوقلوهای گریدی و Here's Johny، همگی به نمادهای فرهنگی تبدیل شده‌اند. فیلم The Shining اثری است درباره انزوا، فروپاشی نهاد خانواده و خشونت پنهان در تاریخ آمریکا (با اشارات ضمنی به کشتار سرخپوستان) که هر بار تماشا کنید، نکته جدیدی در هزارتوی آن کشف می‌کنید.

Basket Case

Basket Case

فرانک هننلاتر دوباره به لیست ما برمی‌گردد، چون هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند زشتی و پلیدی شهر نیویورکِ دهه ۸۰ را این‌گونه با عشق به تصویر بکشد. «بسکت کیس» داستان دو برادر دوقلوی به هم چسبیده است که در کودکی توسط جراحان بی‌رحم از هم جدا شده‌اند. دوان، پسری ظاهراً طبیعی است که برادر دفرمه و توده‌مانند خود، بلیال، را در یک سبد حصیری حمل می‌کند. بلیال شاید شبیه یک توده گوشت با دو بازوی عضلانی باشد، اما هوش و احساس دارد و به شدت تشنه انتقام از پزشکانی است که آنها را جدا کرده‌اند.

فیلم با بودجه‌ای ناچیز و در خیابان‌های کثیف و هتل‌های ارزان‌قیمت نیویورک فیلمبرداری شده است. جلوه‌های ویژه بلیال (که ترکیبی از عروسک‌گردانی دستی و استاپ‌موشن خمیری است) شاید امروزه خنده‌دار به نظر برسد، اما در بافت عجیب و غریب فیلم کاملاً جا می‌افتد. فیلمنامه هننلاتر با دلسوزی عجیبی به هیولا نگاه می‌کند؛ بلیال هیولا نیست، بلکه قربانی استانداردهای زیبایی و پزشکی جامعه است. صدای جیغ‌های گوش‌خراش بلیال در هتل و رابطه‌ی تله‌پاتیک و در عین حال پرتنش بین دو برادر، Basket Case را به یکی از خاص‌ترین و فراموش‌نشده‌ترین فیلم‌های کالت تاریخ تبدیل کرده است.

Predator

فیلم Predator

ترکیب ژانر اکشن نظامی با وحشت علمی تخیلی، قماری بود که جان مک‌تیرنان با فیلم Predator انجام داد و برنده شد. آرنولد شوارتزنگر در اوج آمادگی جسمانی، رهبری گروهی از کماندوهای نخبه را بر عهده دارد که برای مأموریتی مخفی به جنگل‌های آمریکای مرکزی می‌روند. نیمه اول فیلم یک اکشن جنگی تمام‌عیار است با انفجار و تیراندازی، اما ناگهان ورق برمی‌گردد و شکارچیان تبدیل به شکار می‌شوند. موجودی نامرئی در میان درختان کمین کرده که برای تفریح، جمجمه انسان‌ها را جمع‌آوری می‌کند.

طراحی هیولای فیلم توسط استن وینستون، یکی از شاهکارهای تاریخ سینماست. پریدیتور با آن آرواره‌های خرچنگ‌مانند، موهای بافته شده و قابلیت استتار، موجودی است که هم تکنولوژی پیشرفته دارد و هم غرایز بدوی شکار. فیلم هوشمندانه قدرت نظامی آمریکا (آن همه اسلحه و عضله) را در برابر این موجود فضایی بی‌اثر نشان می‌دهد. سکانسی که کماندوها کورکورانه به جنگل شلیک می‌کنند و هزاران گلوله را هدر می‌دهند بدون اینکه به چیزی اصابت کند، نمادی از ناتوانی انسان در برابر ناشناخته است. فیلم Predator مردانه، خشن و پر از تستوسترون است، اما در هسته خود، ترسی بنیادین از موجودی دارد که ما را می‌بیند اما ما او را نمی‌بینیم.

Gremlins

فیلم Gremlins

جو دانته با فیلم Gremlins هدیه کریسمسی به دنیا داد که بسته‌بندی‌اش زیبا بود اما محتوایش دندان‌گیر! این فیلم نمونه بارز وحشت مخفی‌کارانه است؛ فیلمی که با درجه سنی PG اکران شد و خانواده‌ها را با تصویر بامزه موجودی پشمالو به نام «گیزمو» به سینما کشاند، اما در ادامه آن‌ها را با صحنه‌هایی از خشونت کارتونی اما گروتسک بمباران کرد (مثل ترکیدن گرملین در مایکروفر یا سلاخی شدن در مخلوط‌کن). داستان درباره مسئولیت‌پذیری است؛ سه قانون ساده برای نگهداری از موگوای وجود دارد: نور ندهید، آب نزنید و بعد از نیمه‌شب غذا ندهید. شکستن این قوانین، شهر را به آشوب می‌کشد.

گرملین‌ها، نسخه‌های شرور و تکامل‌یافته موگوای، تجسم آنارشی خالص هستند. آنها دلقک‌های کوچکی هستند که عاشق خرابکاری، قمار، سیگار کشیدن و کشتن هستند. فیلم با طنزی سیاه به نقد مصرف‌گرایی کریسمس و سبک زندگی آمریکایی می‌پردازد. جلوه‌های ویژه انیماترونیک کریس والاس، به این موجودات شخصیتی باورپذیر داده است. Gremlins فیلمی است که به ما یاد می‌دهد زیر لایه نازک تمدن و جشن‌های خانوادگی، همیشه پتانسیل هرج‌ومرج وجود دارد و هیولاها ممکن است در جعبه هدیه پنهان شده باشند.

The Evil Dead

The Evil Dead

قبل از اینکه سم ریمی به بودجه‌های کلان هالیوود دست پیدا کند، با دوربین ۱۶ میلی‌متری و کمک دوستانش به کلبه‌ای متروک در تنسی رفت و فیلم The Evil Dead را ساخت؛ فیلمی که تعریفی از عشق به سینما است. داستان ساده است: پنج دانشجو، یک کلبه جنگلی، کتابی از پوست انسان (نکرونومیکون) و نواری که صدای ضبط شده‌اش شیاطین سومری را بیدار می‌کند. اما اجرا... اجرا چیزی فراتر از انتظار بود.

این فیلم ضیافتی از خشونت بی‌پرده است. ریمی با استفاده از زوایای دوربین نامتعارف (مثل نمای دید هیولا که با سرعت از میان جنگل حرکت می‌کند)، قطع عضوهای با جزئیات و استفاده از مایعات رنگارنگ (خون، ماده لزج سفید، سبز و...)، تجربه‌ای احشایی برای مخاطب ساخت. فیلم The Evil Dead به دلیل خشونت زیادش (به‌ویژه سکانس جنجالی درخت) در لیست "Video Nasties" بریتانیا قرار گرفت و توقیف شد که همین ممنوعیت به شهرت زیرزمینی آن کمک کرد. استیون کینگ پس از دیدن فیلم در جشنواره کن، نقدی ستایش‌آمیز بر آن نوشت و آن را اصیل‌ترین فیلم ترسناک سال نامید که مسیر موفقیتش را هموار کرد. این فیلم اثبات کرد که برای ترساندن، پول نیاز نیست؛ خلاقیت کافیست.

The Blob

The Blob

بازسازی فیلم‌های کلاسیک دهه ۵۰ در دهه ۸۰ یک روند معمول بود، اما چاک راسل (کارگردان) و فرانک دارابونت (نویسنده) با «توده» کاری کردند کارستان. نسخه اصلی ۱۹۵۸ با بازی استیو مک‌کوئین، فیلمی بامزه اما تاریخ‌مصرف‌دار بود. اما نسخه ۱۹۸۸؟ یک بادی‌هارر تمام‌عیار و بی‌رحم. توده صورتی‌رنگ فضایی در اینجا فقط مردم را نمی‌خورد؛ آنها را با اسید حل می‌کند، استخوان‌هایشان را خرد می‌کند و به شکلی دردناک جذب می‌کند.

فیلمنامه هوشمندانه دارابونت، تمام قواعد ژانر را زیر پا می‌گذارد. قهرمان خوش‌تیپ فوتبال مدرسه که فکر می‌کنید نجات‌دهنده است؟ در ۲۰ دقیقه اول کشته می‌شود. بچه‌ها؟ برخلاف تابوهای هالیوود، به شکل فجیعی قربانی می‌شوند. این فیلم همچنین با تئوری‌های توطئه دولتی بازی می‌کند؛ توده شاید فضایی نباشد، بلکه یک سلاح بیولوژیک ساخت ارتش آمریکا باشد که از کنترل خارج شده. جلوه‌های ویژه عملیِ حل شدن انسان‌ها و کشیده شدنشان به داخل فاضلاب، هنوز هم از بسیاری از افکت‌های دیجیتال امروزی سرتر است. فیلم The Blob جواهری نادیده گرفته شده است که سزاوار ستایش بسیار بیشتری است.

Halloween 3: Season of the Witch

فیلم هالووین ۳

«هالووین ۳» قربانی انتظارات مخاطبان شد. تماشاگرانی که بلیت خریده بودند تا دوباره مایکل مایرز را ببینند که پرستاران بچه را تکه پاره می‌کند، با فیلمی روبرو شدند که هیچ مایکل مایرز، هیچ چاقو و هیچ لوری استرودی نداشت. جان کارپنتر و دبرا هیل قصد داشتند سری هالووین را به یک مجموعه آنتولوژی (داستان‌های مستقل) تبدیل کنند که هر سال یک داستان ترسناک متفاوت درباره شب هالووین روایت کند. اگر بتوانید این پیش‌فرض را بپذیرید، با یکی از تاریک‌ترین و منحصر‌به‌فردترین فیلم‌های دهه ۸۰ طرف هستید.

داستان درباره کمپانی تولید ماسک سیلور شمراک است که توسط یک جادوگر تکنولوژیک اداره می‌شود. او قطعاتی از سنگ‌های استون‌هنج را دزدیده و تراشه‌هایی در ماسک‌های هالووین کار گذاشته که با پخش یک تبلیغ تلویزیونی خاص، سر بچه‌هایی که ماسک را زده‌اند ذوب کرده و تبدیل به حشرات و مارهای سمی می‌کند! فیلم ترکیبی عجیب از فولکلور سلتیک، نقد مصرف‌گرایی و سای‌فای است. موسیقی متن سینث‌سایزری جان کارپنتر و آلن هاوارث مثل همیشه عالی است و آن شعر تبلیغاتی «سه روز دیگه تا هالووین، هالووین، هالووین...» مثل مته در مغزتان فرو می‌رود.

An American Werewolf in London

An American Werewolf in London

جان لندیس با ساخت این فیلم، ژانر گرگینه را که سال‌ها در کما بود، با شوکی الکتریکی احیا کرد. داستان درباره دو توریست آمریکایی، دیوید و جک، است که در دشت‌های مه‌آلود یورکشایر انگلستان مورد حمله یک گرگینه قرار می‌گیرند. جک کشته می‌شود و دیوید زخمی؛ اما این تازه شروع ماجراست. جک به عنوان یک روحِ در حال پوسیدن برمی‌گردد تا به دیوید هشدار دهد که او نیز به زودی تبدیل به هیولا خواهد شد.

نقطه عطف تاریخی فیلم، سکانس تبدیل دیوید به گرگینه است. ریک بیکر، استاد چهره‌پردازی، مصمم بود که تبدیل را در نور کامل و بدون کات‌های کلک‌زننده نشان دهد. نتیجه؟ صحنه‌ای دردناک و استخوان‌شکن که در آن دست‌ها کش می‌آیند، ستون فقرات تغییر شکل می‌دهد و پوزه گرگ از صورت انسان بیرون می‌زند. اسکار بهترین چهره‌پردازی عملاً به خاطر این فیلم تأسیس شد. لندیس با استادی تمام، کمدی سیاه را با وحشت خالص ترکیب کرده است. تضاد بین آهنگ‌های شاد با موضوع ماه (مثل Blue Moon) و صحنه‌های دریدن انسان‌ها، طنزی گزنده ایجاد می‌کند. این فیلم همزمان خنده‌دار، عاشقانه و عمیقاً غمگین است.

Society

Society

برایان یوزنا با «جامعه»، یک هجویه سیاسی تند و تیز را در قالب یک فیلم بادی‌هارر چندش‌آور ارائه داد. بیلی وارلاک نقش نوجوانی از بورلی هیلز را بازی می‌کند که احساس می‌کند به خانواده ثروتمند و اشرافی‌اش تعلق ندارد. او کم‌کم متوجه می‌شود که پارانوای او واقعی است؛ قشر مرفه جامعه واقعاً گونه‌ای متفاوت هستند. شعار «پولدارها با ما فرق دارند» در اینجا معنایی تحت‌اللفظی پیدا می‌کند.

فیلم تا پرده آخر مثل یک تریلر معمایی نوجوانانه پیش می‌رود، اما ۳۰ دقیقه پایانی آن که به شانتینگ (Shunting) معروف است، چیزی است که چشمانتان را از حدقه بیرون می‌آورد. اعضای جامعه اشرافی در یک مراسم اورجی‌مانند، تغییر شکل می‌دهند، بدن‌هایشان ذوب و با هم ادغام می‌شود و معنای واقعی کلمه تغذیه از فقرا را به نمایش می‌گذارند. جلوه‌های ویژه سوررئال و لزجِ اسکریمینگ مد جورج، تصاویری خلق کرده که شبیه نقاشی‌های سالوادور دالی است که از گوشت و پوست ساخته شده باشند. فیلم Society نقدی کوبنده بر اختلاف طبقاتی است که با دل و روده نوشته شده است.

Day of the Dead

Day of the Dead

جرج رومرو پدرخوانده فیلم‌های زامبی است و «روز مردگان» تاریک‌ترین فصل از سه‌گانه اصلی اوست. اگر «طلوع مردگان» نقدی رنگارنگ بر مصرف‌گرایی بود، «روز مردگان» مطالعه‌ای کلاستروفوبیک بر ناتوانی انسان در همکاری، حتی در مواجهه با انقراض است. داستان در پناهگاهی زیرزمینی می‌گذرد، جایی که گروهی کوچک از دانشمندان و سربازان زنده مانده‌اند. زامبی‌ها بر جهان مسلط شده‌اند (تعدادشان ۴۰۰ هزار به ۱ است)، اما خطر واقعی داخل پناهگاه است.

تنش میان دکتر لوگان (که سعی دارد زامبی‌ها را اهلی کند) و کاپیتان رودز (نظامیِ فاشیست و دیوانه‌ای که فقط زبان زور را می‌فهمد) موتور محرک فیلم است. رومرو در اینجا شخصیت باب را معرفی می‌کند؛ زامبی‌ای که نشانه‌هایی از هوش و یادگیری انسانی از خود بروز می‌دهد و دلسوزی مخاطب را برمی‌انگیزد. جلوه‌های ویژه تام ساوینی در این فیلم به اوج تکامل خود رسیده است؛ صحنه‌های پاره شدن بدن‌ها آنقدر واقعی هستند که در زمان اکران باعث شد بسیاری سالن سینما را ترک کنند. فیلم Day of the Dead فیلمی بدبینانه است که می‌گوید حتی اگر دنیا تمام شود، انسان‌ها دست از جنگیدن با هم برنمی‌دارند.

Creepshow

فیلم Creepshow

همکاری رویایی استیون کینگ (نویسنده) و جرج رومرو (کارگردان) به خلق فیلم Creepshow منجر شد؛ یک آنتولوژی (مجموعه داستان) که نامه‌ای عاشقانه است به کمیک‌بوک‌های ترسناک دهه ۵۰ شرکت EC Comics مثل "Tales from the Crypt". فیلم شامل پنج داستان کوتاه است که با یک قاب‌بندی داستانی به هم وصل شده‌اند. سبک بصری فیلم تعمداً کارتونی و اغراق‌آمیز است؛ با نورپردازی‌های تند قرمز و آبی و کادربندی‌هایی که شبیه پنل‌های کمیک هستند.

داستان‌ها طیفی از کمدی سیاه تا وحشت خالص را پوشش می‌دهند. از داستان پدری که از قبر برمی‌گردد تا کیک روز پدرش را بگیرد، تا داستان مرد ثروتمندی (با بازی لزلی نیلسن) که رقیب عشقی‌اش را زنده به گور می‌کند. اما شاید به یادماندنی‌ترین بخش، اپیزود «مرگ تنهایی جودی وریل» با بازی خود استیون کینگ باشد؛ کشاورزی ساده‌لوح که به یک شهاب‌سنگ دست می‌زند و کم‌کم به یک گیاه فضایی تبدیل می‌شود. فیلم Creepshow ترسناک است، اما مهم‌تر از آن، سرگرم‌کننده است؛ ویژگی‌ای که بسیاری از فیلم‌های ترسناک مدرن فراموش کرده‌اند.

Re-Animator

بهترین فیلم‌های ترسناک دهه ۸۰

استوارت گوردون با اقتباس از داستان اچ‌پی لاوکرافت، فیلمی ساخت که مرزهای سلیقه و نجابت را با خنده‌ای شیطانی درنوردید. جفری کومبس در نقش دکتر هربرت وست، دانشجوی پزشکی نابغه اما دیوانه‌ای که سرمی سبز‌رنگ برای زنده کردن بافت‌های مرده کشف کرده، یکی از کاریزماتیک‌ترین دانشمند دیوانه‌های تاریخ سینماست. وست هیچ احترامی برای مرگ یا اخلاقیات قائل نیست؛ برای او همه چیز علم است.

فیلم Re-Animator ترکیبی انفجاری از کمدی سیاه و اسپلتر (Splatter) است. وقتی وست شروع به زنده کردن اجساد در سردخانه دانشگاه می‌کند، هرج‌ومرجی خونین به پا می‌شود. زامبی‌های این فیلم کند و احمق نیستند؛ آنها خشمگین، قدرتمند و دیوانه‌اند. خلاقیت در صحنه‌های ترسناک بیداد می‌کند؛ از گربه‌ای که پشتش شکسته و زنده شده تا دکتری که سر بریده‌اش را در دست می‌گیرد و نقشه‌های پلید می‌کشد. این فیلم با انرژی بالا، ریتم تند و موسیقی متنی که ادای دینی آشکار به فیلم روانی هیچکاک است، به یک کالت کلاسیک تبدیل شد.

Killer Klowns from Outer Space

Killer Klowns from Outer Space

عنوان فیلم به تنهایی باید هشداری باشد که نباید آن را جدی گرفت، اما برادران کیودو (Chiodo Brothers) با همین ایده احمقانه، یکی از خلاقانه‌ترین فیلم‌های دهه را ساختند. بیگانگان فضایی به زمین می‌آیند، اما سفینه آن‌ها شبیه چادر سیرک است و خودشان شبیه دلقک‌های زشت و رنگارنگ. اسلحه‌هایشان؟ تفنگ‌های پاپ‌کورنی و پیله‌های پشمکی که انسان‌ها را در آن حل می‌کنند تا بعداً بنوشند!

چیزی که باعث موفقیت این فیلم شد، تعهد سازندگان به ایده مرکزی‌اش بود. تمام المان‌های سیرک (بادکنک‌ها، سایه‌بازی، شعبده‌بازی) به ابزار قتل تبدیل شده‌اند. طراحی دلقک‌ها با آن سرهای بزرگ و لبخندهای منجمد، واقعاً مورمورکننده است. فیلم نه سعی می‌کند خیلی ترسناک باشد و نه خیلی کمدی؛ بلکه در فضایی سوررئال و کمپ سیر می‌کند که تماشایش لذت‌بخش است. موسیقی متن سینث‌پانک گروه The Dickies هم به انرژی جنون‌آمیز فیلم افزوده است. این فیلم اثبات می‌کند که هیچ ایده‌ای برای فیلم شدن خیلی احمقانه نیست، اگر با عشق و مهارت ساخته شود.

The Fly

فیلم مگس ۱۹۸۶

این شاهکار دیوید کراننبرگ، شاید غم‌انگیزترین فیلم ترسناک این لیست باشد. جف گلدبلوم در نقش سث براندل، دانشمندی جذاب و عجیب، دستگاهی برای تله‌پورت اشیاء اختراع می‌کند. اما وقتی خودش را آزمایش می‌کند، یک مگس خانگی وارد دستگاه می‌شود و DNA آن‌ها با هم ترکیب می‌گردد. برخلاف نسخه ۱۹۵۸ که سر مگس روی بدن انسان بود، در اینجا با یک پروسه بیولوژیک تدریجی و وحشتناک روبرو هستیم.

براندل ابتدا احساس قدرت و انرژی می‌کند، اما کم‌کم بدنش شروع به فروپاشی می‌کند؛ ناخن‌هایش می‌افتد، پوستش تغییر می‌کند و غرایز انسانی‌اش با غرایز حشره جایگزین می‌شود. کریس والاس (طراح گریم) مراحلی از زوال را خلق کرده که دیدنش دل و جرات می‌خواهد. اما قلب تپنده فیلم، رابطه عاشقانه میان سث و ورونیکا (جینا دیویس) است. تلاش ورونیکا برای نجات مردی که دوستش دارد، در حالی که او تبدیل به هیولا می‌شود، استعاره‌ای دردناک از مواجهه با بیماری‌های لاعلاج (به‌ویژه ایدز در آن زمان) و پیری است. «مگس» نشان می‌دهد که گاهی علم، عشق و وحشت در یک نقطه به هم می‌رسند.

Hellraiser

فیلم Hellraiser

کلایو بارکر، نویسنده بریتانیایی، وقتی از اقتباس‌های ضعیف از کتاب‌هایش خسته شد، تصمیم گرفت خودش پشت دوربین برود و فیلم Hellraiser را بسازد. نتیجه، معرفی نوع جدیدی از وحشت بود: وحشتی آمیخته با لذت، درد و سادومازوخیسم. داستان حول محور یک جعبه معمایی می‌چرخد که دریچه‌ای به بعدی دیگر باز می‌کند؛ قلمرویی متعلق به سنوبایت‌ها (Cenobites)، موجوداتی که فراتر از مفهوم خیر و شر هستند و خود را کاشفان مناطق دوردست تجربه می‌نامند.

پین‌هد (Pinhead) با آن میخ‌های فرورفته در جمجمه، برخلاف قاتلان لالِ اسلشر، فیلسوفی است که با جملات قصار قربانیانش را سلاخی می‌کند (ما روح تو را تکه‌تکه خواهیم کرد). فیلم داستان زنی خیانتکار است که برای بازگرداندن معشوق مرده‌اش (که پوستی ندارد و نیاز به خون تازه دارد) دست به قتل می‌زند. جلوه‌های ویژه لزج و خونین فیلم، به همراه فضای گوتیک و چرم‌پوش سنوبایت‌ها، زیبایی‌شناسی جدیدی را وارد ژانر وحشت کرد. این فیلم داستانی عاشقانه، اما خونین و منحرف است.

Near Dark

Near Dark

کاترین بیگلو قبل از اینکه برای فیلم‌های جنگی‌اش اسکار بگیرد، با فیلم Near Dark ژانر خون‌آشامی را با وسترن ترکیب کرد و نتیجه‌ای درخشان گرفت. در اینجا خبری از قلعه‌های گوتیک، صلیب و سیر نیست. خون‌آشام‌ها گروهی از طردشدگان اجتماعی هستند که با یک ون دزدی در جاده‌های آمریکا سفر می‌کنند، روزها پنجره‌ها را با فویل می‌پوشانند و شب‌ها در کافه‌های بین‌راهی تغذیه می‌کنند.

بیل پکستون در نقش سورن، خون‌آشامی دیوانه و بی‌رحم، نمایش را می‌دزدد. سکانس کشتار در کافه، رقصی از خشونت و هرج‌ومرج است. فیلمبرداری شاعرانه و موسیقی متن گروه تنجرین دریم (Tangerine Dream)، فضایی رویایی و مالیخولیایی به فیلم داده است. رابطه عاشقانه کالب و می، تلاشی برای رستگاری در دنیایی تاریک است. فیلم Near Dark در زمان اکران زیر سایه The Lost Boys گم شد، اما گذر زمان نشان داد که اثر بیگلو پخته‌تر، خشن‌تر و ماندگارتر است.

Child's Play

فیلم Child's Play

ایده عروسک قاتل جدید نبود، اما دان مانچینی و تام هالند با خلق شخصیت چاکی، به آن شخصیتی منحصر‌به‌فرد دادند. چاکی فقط یک عروسک نیست که راه برود؛ او روح چارلز لی ری، قاتلی زنجیره‌ای و جادوگر وودو است که در کالبد یک عروسک Good Guy گیر افتاده. صداپیشگی براد دوریف به چاکی هویتی داد که ترکیبی از خشم، بددهنی و شوخ‌طبعی سیاه بود.

فیلم با هوشمندی از زاویه دید اندی، پسرک ۶ ساله، روایت می‌شود. هیچ‌کس حرف اندی را باور نمی‌کند که عروسکش زنده است و این حس ناتوانی و بی‌پناهی کودکانه، موتور محرک ترس در فیلم است. برخلاف دنباله‌های بعدی که بیشتر کمدی شدند، قسمت اول تعلیق خوبی دارد و لحظاتی که چاکی واقعاً حرکت می‌کند یا حرف می‌زند، به لطف انیماترونیک‌های عالی کوین یاگر، واقعاً باورپذیر است. فیلم Child's Play نقد زیرکانه‌ای هم بر صنعت اسباب‌بازی و تبلیغات تلویزیونی دارد که کودکان را هدف می‌گیرند.

Aliens

فیلم Aliens

جیمز کامرون با ساخت دنباله برای شاهکار ریدلی اسکات یعنی Alien، کاری غیرممکن را ممکن کرد. او به جای تکرار فرمول خانه تسخیر شده در فضا، ژانر را به اکشن جنگی تغییر داد. الن ریپلی (سیگورنی ویور) که ۵۷ سال در خواب مصنوعی بوده، بیدار می‌شود و متوجه می‌شود سیاره‌ای که خدمه‌اش در آن کشته شدند، حالا مستعمره‌سازی شده است. وقتی ارتباط با کلونی قطع می‌شود، او با گروهی از تفنگداران دریایی فضایی به آنجا برمی‌گردد.

فیلم Aliens تمثیلی از جنگ ویتنام است؛ سربازانی با تکنولوژی پیشرفته که در برابر دشمنی باهوش، پرتعداد و بومی (بیگانگان) شکست می‌خورند. معرفی ملکه بیگانه در پرده آخر، ابعاد بیولوژیک زنومورف‌ها را گسترش داد. نبرد نهایی ریپلی با ملکه در حالی که سوار بر ربات باربر است، یکی از حماسی‌ترین لحظات تاریخ سینماست. این فیلم نه تنها ترسناک است، بلکه یکی از بهترین فیلم‌های اکشن تاریخ نیز محسوب می‌شود.

The Thing

فیلم The Thing

و اما رسیدیم به قله. «موجود» جان کارپنتر، تعریف کامل پارانویا است. داستان در یک ایستگاه تحقیقاتی در قطب جنوب می‌گذرد؛ جایی که سرما و انزوا به اندازه هیولا کشنده‌اند. موجود بیگانه این فیلم، شکل ثابت ندارد؛ او سلول‌های قربانیانش را تقلید می‌کند. این یعنی هیولا می‌تواند هر کسی باشد: بهترین دوستت، سگت، یا حتی خودت بدون اینکه بدانی.

راب باتین، جوان نابغه ۲۲ ساله، مسئولیت جلوه‌های ویژه را بر عهده داشت و موجوداتی خلق کرد که هنوز هم کابوس‌وارند: سری که از بدن جدا می‌شود و پاهای عنکبوتی درمی‌آورد، سگی که صورتش مثل گل باز می‌شود و شکمی که دندان درمی‌آورد و دست دکتر را قطع می‌کند. موسیقی مینیمالیست انیو موریکونه مثل ضربان قلبی مضطرب در طول فیلم شنیده می‌شود. پایان‌بندی مبهم و نیهیلیستی فیلم (دو بازمانده در سرما منتظر مرگ هستند و به هم اعتماد ندارند)، در زمان اکران مورد نفرت منتقدان قرار گرفت، اما امروز به عنوان نشانه‌ای از نبوغ کارپنتر شناخته می‌شود. فیلم The Thing شاهکاری است درباره بی‌اعتمادی و فروپاشی انسانیت.

A Nightmare on Elm Street

فیلم A Nightmare on Elm Street

وس کریون با این فیلم، امن‌ترین پناهگاه انسان یعنی خواب را به میدان جنگ تبدیل کرد. فردی کروگر با آن پلیور راه‌راه قرمز و سبز، کلاه شاپو و دستکش تیغ‌دار، از ناخودآگاه جمعی نوجوانان تغذیه می‌کند. او قاتلی است که در رویاها می‌کشد، اما مرگ در رویا به معنای مرگ در واقعیت است.

برخلاف جیسون یا مایکل مایرز که صامت بودند، فردی شخصیتی سادیستیک و پرحرف داشت که از شکنجه روانی قربانیانش لذت می‌برد. کریون با استفاده از منطق خواب (دیوارهای کشسان، پله‌هایی که در باتلاق فرو می‌روند)، تصاویری سوررئال خلق کرد. هدر لنگ‌کمپ در نقش نانسی، یکی از باهوش‌ترین دختران نهایی (Final Girls) ژانر است که به جای فرار، تله می‌گذارد تا فردی را به دنیای واقعی بکشد. این فیلم آغازگر فرنچایزی بزرگ بود، اما هیچ‌کدام نتوانستند اتمسفر وهم‌آلود قسمت اول را تکرار کنند.

The Return of the Living Dead

فیلم The Return of the Living Dead

دن اوبانون (نویسنده بیگانه) با این فیلم، ژانر زامبی را با فرهنگ پانک-راک ترکیب کرد. فیلم با این ایده هوشمندانه شروع می‌شود که فیلم‌های جرج رومرو بر اساس واقعیت بوده‌اند، اما ارتش همه چیز را مخفی کرده است. وقتی دو کارمند انبار پزشکی به اشتباه یک مخزن گاز تریوکسین را باز می‌کنند، مردگان قبرستان مجاور زنده می‌شوند.

این فیلم دو نوآوری بزرگ در تاریخ زامبی‌ها داشت: اول اینکه زامبی‌ها سریع می‌دوند و حرف می‌زنند، و دوم اینکه آنها مشخصاً مغز می‌خواهند چون خوردن مغز دردِ پوسیدن بدنشان را تسکین می‌دهد. لحن فیلم ترکیبی عجیب از کمدی سیاه و وحشت ناامیدکننده است. پایان فیلم (بمباران اتمی شهر برای کنترل آلودگی) یکی از تاریک‌ترین پایان‌بندی‌های دهه ۸۰ است که با موسیقی شاد پانک همراه شده. این فیلمی است برای مهمانی‌های شبانه؛ پر از انرژی، موسیقی راک و زامبی‌های دیوانه.

جمع‌بندی

این لیست بهترین فیلم‌های ترسناک دهه ۸۰ بود؛ دورانی که فیلمسازان جرات داشتند دیوانه‌وارترین ایده‌هایشان را با لاتکس، شربت ذرت (به جای خون) و مکانیزم‌های مکانیکی جلوی دوربین ببرند. شما کدام یک از این فیلم‌ها را دیده‌اید؟ جای کدام فیلم در این لیست خالی است؟ در کامنت‌ها برایم بنویسید.

دیدگاه‌ها و نظرات خود را بنویسید

مطالب پیشنهادی