بالاخره انتظارات ما به سر رسید. فصل سوم و آخر دارک هم منتشر شد و ما تقریبا جواب تمام سوالاتی که چندین سال در ذهنمان بودند را گرفتیم. در فصلهای پیشین مدام عباراتی چون «همه چیز به هم مرتبط است» را میشنیدیم که مبهم به نظر میرسیدند اما در این فصل واقعا دیدیم که چطور همه چیز در هم تنیده است و هر قطعه کوچک روی بعدی اثر میگذارد. داستان چون کلافی در هم پیچیده شکل گرفت و ما مخاطبان همگام با یوناس بالاخره توانستیم این گره را بگشایم و آهی از سر آسودگی بکشیم.
شاید یکی از چیزهایی که بین این سریال و سریالهای دیگر مانند Lost و Game of Thrones و Stranger Things … تمایز میگذارد داشتن طرح کلی و برنامه مشخص از ابتدای فصل اول بود. یعنی سازندگان از اول میدانستند داستان قرار است به کجا سوق پیدا کند و کجا تمام شود و چند فصل باشد. چرا که چنین چیزی (برای مثال سه فصل بودن) برای فلسفه داستان لازم بود، نمونهای اعلی از یک مهندسی آلمانی.
فصل یک و دو به نوبه خود پیچیده بودند اما فصل سوم احتمالا دارای یکی از پیچیدهترین اپیزودها در تاریخ تلویزیون باشد. اگر داستان برایتان کمی گیج کننده بود نگران نشوید، حتی لوییز هافمن (بازیگر یوناس) هم در یک مصاحبه گفت که وضعیتی مشابه بینندگان سریال داشته و روند داستان برایش کاملا واضح نبوده برای همین تصمیم گرفته صرفا بر شخصیت یوناس تمرکز کند و همزمان با او حقایق را کشف کند. به همین خاطر تصمیم گرفتیم در ویجیاتو مروری بر داستان فصل سوم دارک داشته باشیم تا اطلاعات در ذهنمان مرتب شود و شاید برخی سوالات و ابهاماتمان از بین برود.
هشدار: اگر فصل سوم را ندیدهاید، در کنار این که داستان به طور کلی اسپویل میشود خواندن این مطلب هم برای شما لطفی نخواهد داشت. ما داستان فصل اول و فصل دوم سریال را هم مرور کردیم زیرا برای لذت بردن و درک بیشتر فصل آخر احتمالا به یادآوری آن احتیاج خواهید داشت.
همه ما داستان کلی فیلم را میدانیم برای همین اینجا سعی کردم تمرکزم بر بخشهای مبهم تر داستان باشد.
جهان دو تکه شده و دنیای مبدا
تمام تلاش یوناس در طول سریال پیدا کردن مبدا و محرک اولیه تمام این وقایع و سفر در زمان است. او شصت و شش سال پس از گم شدن میکل در سال ۲۰۱۹ به این نتیجه میرسد که نقطه شروع تمام این مصبیتها نقطه مشترک دو جهان موازی، یعنی فرزند او و مارتا است. پس تلاش میکند با کشتن مارتا و فرزندش این گره کور را باز کند. او پس از نتیجه نگرفتن متوجه میشود که درباره مبدا اتفاقات اشتباه کرده است.
کسی که از سرمنشا اصلی آگاهی دارد، کلودیاست. ماجرا از این قرار است: نقطه شروع تمام این وقایع نه در دنیای آدام وجود و نه در دنیای ایوا، بلکه در یک دنیای سوم است. اچ.جی.تانهاوس که یک فیزیکدان است، فرزند و عروس و نوهاش را در تصادف از دست میدهد و تلاش میکند با ساختن ماشینزمان و بازگشت به گذشته جلوی این اتفاق را بگیرد. اما دستگاهش آنطور که انتظار داشت عمل نمیکند و باعث تجزیهی دنیایش به دو دنیای مجزا میشود: یکی دنیایی که یوناس در آن وجود دارد و دیگری دنیایی که یوناس در آن وجود ندارد (و در عوض مارتا آن شخصی است که امکان سفر در زمان را کشف میکند، در ادامه متن این دنیا را دنیای دوم خطاب خواهم کرد).
به همین خاطر یوناس و مارتا با سفر به دنیای مبدا (در بخشهای بعد توضیح خواهم داد) و جلوگیری از تصادف، مانع دو تکه شدن جهان به دست تانهاوس میشوند. و خب گرچه خود تانهاوس هیچوقت نخواهد فهمید اما توانست جلوی مرگ عزیزانش را بگیرد، صرفا شاید نه آنطور که فکرش را میکرد.
زیک موندوس چیست و از کجا آمده؟
زیک موندوس خلاصه عبارت لاتین Sic Mundus Creatus Est به معنی «و سپس جهان آفریده شد» است. در فصل دوم درباره انجمن اسرارآمیز زیک موندوس و مسافران زمان زیاد شنیدیم و در فصل سوم بالاخره جواب تمام سوالاتمان درباره این انجمن را گرفتیم.
راه حل اچ.جی.تانهاوس برای دست و پنجه نرم کردن با مرگ عزیزانش کشف راهی برای برگرداندن زمان و جلوگیری از مرگشان بود. اما او اولین فردی در خاندانش نبوده که چنین راه حلی انتخاب کرده. در قرن نوزدهم پدرجد تانهاوس همسرش شارلوت را از دست میدهد. ساعتی که نوآ در فصل اول به الیزابت میدهد تا به مادرش بدهد نیز متعلق به همسر مرحوم تانهاوس بزرگ بوده.
تانهاس بزرگ همانند نوادهاش تلاش میکند راهی برای برگشت در زمان بیابد تا از افتادن اتفاقات بد جلوگیری کند و بدین ترتیب تمام دردها و رنجها را از بین ببرد و «بهشت» بنا کند و این دیدگاه، دیدگاه اصلی گروه زیک موندوس است. افرادی که سعی دارند با سفر در زمان از افتادن اتفاقات ناگوار جلوگیری کنند. فرزند نابینای تانهاوس نیز راه او را ادامه میدهد و بعدها یوناس بزرگسال را ملاقات میکند. پس از تانهاوس نابینا، آدام (یوناس) رهبری زیک موندوس را برعهده میگیرد و افرادی چون بارتوش، مگنوس، سیلیا و … به او خدمت میکنند.
انجمن همارز زیک موندوس در دنیای دوم را ایوا رهبری میکند و نام آن Erit Lux به معنی «روشنایی خواهد بود» است. این نام را میتوان بر در سنگی تونل داخل غار دنیای دوم دید.
یوناس
و اما میرسیم به قهرمان اصلی داستان یعنی یوناس. در فصل یک و دو مجموعا پنج خط زمانی متفاوت داشتیم (۱۹۲۱، ۱۹۵۳، ۱۹۸۶، ۲۰۱۹ و ۲۰۵۲). در فصل سوم علاوه بر اینها یک دنیای دوم و در هر دنیا هم دو واقعیت موازی داریم و همه چیز حتی از قبل هم گیج کنندهتر میشود. برای درک بهتر داستان، وقایع را به ترتیب زمانی مرور میکنیم.
در زمان انفجار (آپوکالیپس یا آخر الزمان) در دنیای یوناس، دو واقعیت مختلف ایجاد میشود، در یکی (واقعیت ۱) مارتا یوناس را از انفجار نجات میدهد و در دیگری (واقعیت ۲) مارتا به سراغ یوناس نمیآید و یوناس برای نجات یافتن به زیرزمین پناه میبرد. در واقعیت ۱ یوناس به دنیای دوم (دنیای مارتا) میرود و نهایتا در آنجا کشته میشود. اما در واقعیت ۲ یوناس پس از وقوع انفجار شروع به همکاری با کلودیا میکند تا بتوانند مادهی هگز را برای سفر در زمان آماده کنند. این تلاش چند دهه طول میکشد تا این که بالاخره موفق میشوند و یوناس در هیبت غریبهای که فصل اول دیدیم برای راهنمایی کردن خود هفده سالهاش به ویندن سال ۲۰۱۹ سفر میکند. او سپس به سال ۱۹۸۶ درون تونل غار میرود تا به خیال خودش تونل زمان را بنند، در حالی که برعکس آنچه فکر میکرده این عمل او برای اولین بار تونل را باز میکند.
یوناس طبق آنچه در فصل دو میبینیم بار دیگر به سال ۲۰۲۰ باز میگردد و در آن جا با مادرش ملاقات میکند و به او دربارهی سفر در زمان میگوید. او در زمان وقوع انفجار به خانهی نیلسن میرود تا با استفاده از دستگاه سفر در زمان بارتوش، مگنوس و فرانچسکا را نجات دهد. در فصل سوم متوجه میشویم دستگاه آنها را به سال ۱۸۸۸ منتقل کرده. یوناس و بقیه در آنجا با تانهاوس نابینا آشنا شده و به انجمن زیک موندوس میپیوندند و در راستای احیای وسایل سفر در زمان تلاش میکنند و در همین مسیر است که یوناس بزرگسال به آدام تبدیل میشود. پس برای خلاصه:
جهان اول : یوناس در واقعیت ۱ –> مارتا او را از آپوکالیپس نجات میدهد –> به دست ایوا (مارتا) کشته میشود.
یوناس در واقعیت ۲ –> خودش از آپوکالیپس فرار میکند –> تبدیل به آدام میشود.
جهان دوم: میکل در آن به عقب برنگشته در نتیجه یوناس در آن جهان وجود ندارد. (اگر یادتان باشد کلودیا فصل دوم به یوناس میگوید من جهان بدون تو که میکل در آن به ۱۹۸۶ سفر نکرده را دیدهام و وضعیت بهتر نیست. آن زمان مشخص نبود منظورش از این حرف چیست اما بعد از دیدن فصل سوم متوجه شدیم.)
مارتا جهان اول و مارتا جهان دوم
در نقاط مختلف داستان پیش آمده بود که یک شخص نسخه جوانتر یا بزرگتر خودش را ملاقات کند اما هیچ یک از این موارد مانند مورد مارتا اتفاق نیفتاد! چهار پنج مارتا همزمان در سنین مختلف و از واقعیتهای موازی مختلف با هم دیدار داشتند و تنها راه تشخیص آنها زخمهای روی صورتش بود.
داستان مارتا از این قرار است: مارتا در دنیای یوناس به دست آدام کشته میشود. در دنیای دوم که یوناسی وجود ندارد او با برادر اریک به اسم کیلیان دوست است. یوناس به دنیای او میآید و او را به سال ۲۰۵۲ و ملاقات نسخه میانسالش میبرد. مارتای میانسال آنجا به یوناس و مارتا میگوید که باید در ۲۰۱۹ به نیروگاه هستهای بروند تا جلوی وقوع فاجعه را بگیرند. اما یوناس که به حرف او شک دارد تصمیم میگیرد همراه مارتا نزد ایوا برود تا حقیقت را کشف کند. یوناس کشته میشود و مارتا به زمان خودش یعنی ۲۰۱۹ بازمیگردد. او دوباره تلاش میکند به کمک بارتوش به نیروگاه هستهای برود و مانع باز شدن بشکههای پسماند هستهای بشود که البته فرانچسکا و مگنوس میانسال جلوی او را میگیرند و نزد آدام میبرند.
سپس مارتا به دنیای یوناس میرود تا او را از انفجار نجات دهد (همان صحنهای که آخر فصل دو دیدیم). در این لحظه دو واقعیت ایجاد میشود در واقعیت ۱ مارتا یوناس را نجات میدهد و نهایتا یوناس به دستور ایوا کشته میشود. در واقعیت ۲ بارتوش جلوی مارتا را میگیرد و به او میگوید حرفهای آدام دروغ و حرفهای ایوا درست است. در واقعیت ۱ مارتا به ۱۸۸۸ پیش یوناس بزرگ سال در دنیای یوناس میرود تا نقشش را در شکل گیری زیک موندوس ایفا کند. سپس باز میگردد پیش آدام و آدام او را با کمک نیروی آپوکالیپس در دنیای اول و دنیای دوم به قتل میرساند. در واقعیت ۲ مارتا طبق دستورات ایوا یوناس را میکشد و پس از کشف جسد کشته شدهی ایوا به دست آدام تبدیل به مارتای میانسال و سپس ایوا میشود.
پس برای خلاصه:
جهان اول: مارتا در آن به دست آدام کشته میشود.
جهان دوم : مارتا در واقعیت ۱ –> یوناس را نجات میدهد –> به دست آدام جوانمرگ میشود.
مارتا در واقعیت ۲ –> بارتوش اجازه نمیدهد یوناس را نجات دهد –> تبدیل به ایوا میشود.
نکتهی جالبی که اگر نمیدانستید احتمالا با تماشای سریال متوجه آن شده باشید این است که نام Eva در زبان آلمانی به معنی حوا است.
درخت خانوادگی: اول مرغ بوده یا تخممرغ؟
پایان همان آغاز است و آغاز همان پایان. این جمله را بارها از دهان آدام شنیدیم و فصل سوم به شکل عملی هم آن را دیدیم. سریال وقتی به ما نشان داد که شارلوت و الیزابت مادر و فرزند همدیگر هستند صرفا میخواست ما را برای حلقه بزرگتر درخت خانوادگی آماده کند.
مارتا و یوناس آخرین و جوانترین نسل این شجره هستند اما همینطور قدیمیترینش. پس از ملاقات یوناس در جهان دوم با مارتا، آنها بچهدار میشوند اما فرزندشان نامی ندارد و از او به عنوان «ناشناس» یاد میکنند. ناشناس با اگنس نیلسن ازدواج میکند و از این ازدواج فرزندی به اسم ترونته حاصل میشود. ترونته همان کودک مو قرمزی است که بعدها پدر اولریک نیلسن میشود. اولریک هم که پدر مارتا و پدربزرگ یوناس است.
فصل سوم به یکی دیگر از سوالات مهم ما در مورد روابط خانوادگی پاسخ میدهد. ما میدانستیم که اگنس و نوا خواهر برادرند اما از والدین و ارتباطشان به داستان اطلاعاتی نداشتیم. در این فصل ما متوجه میشویم پدر و مادر اگنس و نوا، بارتوش و سیلیا هستند. سیلیا فرزند هانا و ایگون و همینطور خواهر کوچکتر یوناس است که پس از کشته شدن هانا به آینده فرستاده میشود و الیزابت از او مراقبت میکند. در واقع الیزابت نه تنها پس از ازدواج با نوآ مادرش را به دنیا میآورد و از او مراقبت میکند، بلکه از مادرِ پدربزرگش نیز مراقبت میکند. به علاوه یکی از معایب سفر در زمان میتواند همین باشد که ممکن است با پدربزرگتان ازدواج کنید!
سیلیا در جوانی به دستور آدام به سال ۱۸۸۸ میرود و آنجا بارتوش را ملاقات و با او ازدواج میکند. بارتوش در سال ۱۹۲۱ به دست فرزندش نوآ کشته میشود.
در صحنه آخر فصل سه میبینیم تمام کسانی که به این حلقهها مرتبط نبوده وجود دارند و افرادی چون یوناس، مارتا، میکل، مگنوس، اولریش، شارلوت، الیزابت، نوآ و سیلیا که حاصل سفر در زمانند وجود ندارد. همچنین میفهمیم پدر رجینا برنت داپلر رییس نیروگاه هستهای است. البته یک نکته فرعی جالب که میتوان به آن توجه کرد وجود نداشتن نیروگاه هستهای در دنیای مبدا است. در دنیای یوناس و مارتا، ناشناس در زمان به عقب باز میگردد و با تهدید مجوز احداث نیروگاه را میگیرد. در دنیایی که ناشناس وجود ندارد آن مجوز هم هرگز صادر نمیشود.
برای درک درخت خانوادگی میتوانید به سایت خود نتفلیکس هم مراجعه کنید.
کلودیا و حل تمام مشکلات
آدام سالها تلاش کرد مبدا تمام وقایع را بیابد اما در آخر کسی که توانست به جواب درست برسد، کلودیا بود. او متوجه شد که اگر همه وقایع و آدمها به شکل چرخهای پایان ناپذیر به هم مرتبطند پس احتمالا منشا این اتفاقات باید جایی بیرون از هر دو دنیا باشد.
در ابتدای قسمت هفتم تانهاوس مسئله گربه شرودینگر را توضیح میدهد. در یک جعبه، مقداری سم که به طور تصادفی پخش میشود در کنار یک گربه وجود دارد. اگر سم پخش شود گربه میمیرد. تا زمانی که در جعبه را باز نکردیم و نمیدانیم که سم پخش شده یا خیر، گربه برای ما در هر دو حالت زنده و مرده وجود دارد و صرفا با مشاهده میتوانیم احتمال زنده یا مرده بودن گربه را تبدیل به قطعیت کنیم. تانهاوس این پرسش را مطرح میکند که آیا امکان دارد هر دو حالت همزمان وجود داشته باشند؟ جواب این سوال در دنیای سریال دارک مثبت است.
در هنگام وقوع انفجار، زمان به اندازه کسر کوچکی از ثانیه متوقف میشود و زنجیره علت و معلولی از بین میرود. ایوا از این فرصت استفاده میکند تا دو واقعیت موازی ایجاد کند، که در یکی مارتا یوناس را نجات میدهد و در دیگری خیر. کلودیا هم راه حل گشودن گره زمان را در همین کسر کوچک ثانیه مییابد و آن را به آدام توضیح میدهد.
آدام سپس از این همین حفره استفاده میکند تا در واقعیت ۲ به سراغ خود هفده سالهاش برود و او را راهنمایی کند. در بیست و یکم ماه جون ۱۹۸۶ تانهاوس جهانش را دو تکه کرد و در همان زمان، برای لحظهای کوتاه پلی بین سه دنیا به وجود آمد. یوناس و مارتا از این فرصت استفاده کردند و به دنیای مبدا رفتند و جلوی تصادف را گرفتند.
موارد دیگر
الکساندر تیدمن
در اواخر فصل دوم کارآگاهی که به ویندن آمده بود از طریق نامهای متوجه میشود قاتل برادرش الکساندر تیدمن است اما اطلاعاتی از این که فرستنده نامه چه کسی بوده در دسترس نیست. جواب این مسئله را در فصل سوم به شکلی غیر مستقیم میگیریم.
ناشناس وقتی در سال ۱۸۸۸ سراغ تانهاوس نابینا میرود تا او را بکشد این نقل قول از فروید را بازگو میکند: «کسی که چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن دارد، میتواند خودش را قانع کند که هیچ موجود میرایی توانایی نگه داشتن اسرار را ندارد. چون اگر لبهایش خاموش باشند، با نوک انگشتانش زمزمه خواهد کرد.» این همان نقل قولی است که در نامه کلازن نیز نوشته شده بود. پس با توجه به این که ایوا و ناشناس خواستار اتفاق افتادن انفجار هستند منطقی است که کلازن را به طریقی به ویندن بکشانند تا درِ بشکههای مدفون در نیروگاه هستهای باز شود.
بیشتر بخوانید:
- مروری به داستان سریال Dark – تاریکتر از زمان
- خلاصه فصل دوم سریال Dark – کلاف پیچیده زمان
- سریال Dark، عنوانی که پازل معماهای آن را تماشاگر حل میکند
دفترچهی چرمی
کلودیا در فصل اول، برای اثبات درستی حرفهایش این دفترچه را به پیتر و ترونته میدهد. دفترچه شامل جامعترین اطلاعات دربارهی سفر در زمان است و نویسنده آن کسی نیست جز فرزند یوناس و مارتا، ناشناس. ایوا این دفترچه را به کلودیای دنیای خودش میدهد و بعد به دست کلودیای دنیای آدام میرسد. او با استفاده از اطلاعات دفترچه سعی میکند ارتباط اتفاقات مختلف در ویندن را کشف کند و در سال ۲۰۱۹ پیتر صاحب دفترچه میشود و آن را نگه میدارد. پیتر در دنیای پساآخرالزمانی به قتل میرسد و پس از مرگش الیزابت دفترچه را به نوآ میدهد و نوآ از آن به عنوان راهنما استفاده میکند.
گردنبند کریستوفر مقدس
ایگون تیدمن در سال ۱۹۵۳ این گردنبند را به عنوان هدیه برای هانا میخرد. هانا وقتی به مرکز سقط جنین میرود با مادر کاترینا نیلسن یعنی هلن آلبرس نوجوان ملاقات میکند و گردنبند را برای او به یادگار میگذارد. هلن این گردنبند را تا میانسالی و زمانی که با نسخه بزرگسال کاترینا ملاقات میکند نگه میدارد. هلن در مسیر رفتن از سرکار به خانه با کاترینا درگیر میشود و او را میکشد و جسدش را در دریاچه پنهان میکند. در حین درگیری گرنبند پاره شده و به ساحل میافتد.
در سال ۲۰۱۹ هنگامی که یوناس و دوستانش برای آبتنی به ساحل میروند یوناس گردنبند را آنجا پیدا میکند و برای یادگاری به مارتا میدهد. آنجا بارتوش و مگنوس با مارتا درباره زنی که شایعه شده در دریاچه به قتل رسیده شوخی میکنند، البته اگر میدانستند زن مورد نظر مادرشان است قطعا درباره شوخی تجدید نظر میکردند!
بشکههای زرد و خرابکاری در نیروگاه
در سال ۱۹۸۶ ناشناس به هر دو دنیا میرود تا با شل کردن یکی از شیرها باعث حادثهای شود که منجر به ساخته شدن ذره هگز شد. پرسنل نیروگاه پسماندهای این حادثه را در بشکههای زرد مدفون و درون غار پنهان میکنند. هنگامی که کلودیا به ریاست نیروگاه هستهای میرسد متوجه میشود ماده حاصل از حادثه همان ذره هگز است. در سال ۲۰۱۹ ولر به الکساندر تیدمن کمک میکند این بشکهها را دفن کنند و در سال ۲۰۲۰ با باز شدن بشکهها آپوکالیپس رخ میدهد.
چشم ولر
در فصل اول میبینیم که حادثهای باعث شده ولر چشمانش را باندپیچی کند اما سریال اطلاعاتی در مورد این حادثه به ما نمیدهد. در فصل دوم ظاهرا جراحت برطرف شده اما او چشمبند میبنند. در همان لحظهای که ولر میخواهد برای کلازن داستان جراحتش را تعریف کند موقعیتی خطرناک (تصادف) به وجود میآید و حرفش ناتمام میماند. در دنیای دوم یعنی همان دنیای مارتا میبینیم که حادثهای مشابه باعث قطع شدن دستش شده. در دنیای منشا هم که با هانا ازادواج کرده ظاهرا آن اتفاق رخ داده اما تا شروع به تعریف ماجرا میکند حرفش با رعد و برقی شوکه کننده قطع میشود و ما هرگز نمیفهمیم ولر درگیر چه حادثهای شده. این احتمالا مهمترین سوالی است که سریال – البته از سر شوخی – جوابش را به ما نداد!
تلاش کردم جواب سوالاتی که در ذهن بیننده ممکن است ایجاد شود را جواب دهم اما اگر دوست دارید بیشتر در دنیای سریال گشت و گذار کنید میتوانید به سایت جالبی که نتفلیکس مخصوص دارک درست کرده مراجعه کنید و لذت ببرید.
من تازه این سریالو دیدم. و بینهایت از مهندسی فیلنامه آلمانی این سریال خوشم اومد.
فقط دوتا سوال برام پیش اومده…
۱- پسر بینام ناشناس در کجای سریال اشاره میکنه که با اگنس نیلسن ازدواج میکنه که حاصلش ترونتی میشه؟
۲- پدر مادر الیزابت کیا هستن؟
میدونم دوسال گذشته ولی ممنون میشم بهم پاسخ بدین.
میشه لطفا یکی واقعیتای دنیای ایوا رو به زبون اینکه انگار میخواد برای بچه ۵ساله توضیح بده بگه؟:)گیج شدم:/
سلام سریال خوبی بود این نکته رو خواستم بگم فصل اخر قسمت اخر اون قسمت کمد الهام گرفته شده از فیلم میان ستاره ای بود که دقیقا همچین چیزی اونجا به نمایش گذاشتن خیلی جالب بود و اینکه خیلی پیچیده بود اما جذابیتش خیلی کم بود مثلا سریال صدنفر خیلی جذابیت عینی و بصری زیادی داشت… و اینکه اخر سریال هانا گفت اسمش و میذارم یوناس ینی دوباره یوناس به دنیا میاد که ):
یه چیزم بگم خیلی جاهای فیلم انکار قران و اخرت بود خیلی خودتون و درگیر این داستانا نکنید اصل ماجرا و اخرت رو فراموش نکنید
سلام یه سوال خیلی مهم
مارتایی که یوناس رو نجات میده میبره دنیای خودش به دست ادام کشته میشه با بچش. اما مارتایی که یوناس رو نجات نمیده چطور باردار میشه؟؟
سلام آیا احتمال داره که زندگی ما هم مثل این فیلم باشه؟؟ یعنی توی یه چرخه گیر کرده باشیم؟
ندیدمش ولی حسم میگه شبیه فرینچه
میتونم بگم مریض ترین ادم تاریخ بشریت نویسنده دارک بوده😂
یه سوال تو دنیای دوم چرا چشم هگل اسیب دیده بازم؟ خب بچه هارو میدوزدیده ولی میدونیم که هگل علتی نداشته که بدزده و باید یه نوایی که هگل دنیای اول رو هدایت میکرد براب دنیای دوم ام باشه،سوال پیش میاد که چه کسی به چشم هگل آسیب زده؟و چه کسی باعث شده که بچه هارو بدزده؟
علت اینکه نواه بچه هارو میکشت چی بود؟
ممنون میشم جواب بدید
من یه سوال اساسی داشتم . اصلا چرا اون دو دنیای موازی باید نابود میشد ؟ مشکلش چی بود ؟ اصلا منظور از تکرار یا همون گره چی بود ؟ احرش کل دنیای موازی نابود شد یا فقط شجرش ؟
من تا به حال سریال های خارجی زیادی دیدم . ولی بدون شک این بهترینش بود
سلام به همه
سریال خیلیییی خوب بود و این توضیحات هم خیلی کمک کرد به فهم بیشترش ممنون
فقط یه سوال کسی میدونه آدام چرا صورتش اون شکلی شده بود ؟ هیچ جای سریال اساره ای نکرد بش
سوال اینکه نواه چرا هم تو تمام دوران و سال ها حضور پیدا میکرد اما؟قضیه اون زیر زمین و کشتن اون بچه ها برای سفر در زمان رو دیگه تو کت م نمیره!
فصل اول و دوم خیلی عالی بود. مهره ها خیلی دقیق و منظم و راز آلود مثل نواه و….
اما
فصل سوم خراب کرد: تعداد زیادی صحنه احساسی و طولانی و حوصله سربر،صحنه های درام مکانیکی و مصنوعی،نداشتن اول شخص،اتفاقات و شکل های مزخرف بازیگران تو دنیای دوم و خلاصه کردن دنیا دوم، توضیح ندادن خیلی از اتفاقات مثل کشف دنیای موازی،تعداد(هزار به بالا) صحنه تعجب مصنوعی شخیصت ها،اتفاقات بدون توضیح مثل کشتن شخصیت هایی مانند مادر یوناس و برگشتن شارلوت و… ، و خلاصه اینکه فصل سه به نظر خیلی عجله ای ساخته شد
اینا همه به کنار چرا اون افسری که یه باز چشمش کور بود و یه بار دستش قطع بود هربار خواست توضیح بده که چیشده یه اتفاقی افتاد
یه بار خواست توضیح بده میخواست تصادف کنه
دفعه دوم اپیزود قسمت اخر فصل ۳ برق رفت
سلام،یه سوال؛تو دنیای حوا وقتی یونسی وجود نداشته که سیگ موندس رو تشکیل بده،پس چه کسی تونل ها رو ساخته و چه کسی دستور دزدیدن مدز رو داده؟
من یه سوالی دارم. ما در کل این سریال و از قوانین خود دنیای ویندن و اتفاقات دایره وار میفهمیم که قانونی که وجود داره اینه که هیچ اتفاقی نمیتونه تغییر کنه..یعنی هیچکس نتونست جلوی اتفاقی و بگیره یا اون و تغییر بده…این ماهیت اصلی فییلم بود که تغییر در اتفاقات امکانپذیر نیست به هیچ وجه، یعنی دچار یه جبر هستن همه، جبر سرنوشت! حالا سوالم اینه پس ججوری کلودیا تو آخرین قسمت تونست بیاد و با آدام حرف بزنه و بگه این اولین باری هست که این مکالمه انجام میشه؟؟؟؟ اینکه تناقض داره! یعنی برای اولین بار یک اتفاق تازه رقم زد.!! این تناقضه چون نمیشه که یک اتفاق داخل این لوپ تکرار نشه و اولین بارش باشه. درسته؟؟ پس چرا و چجوری کلودیا تونست واسه همون اولین بار حتی، یه راه دیگه ای و پیدا کنه؟ همین کلودیا هم باید سرنوشت تکراری شو ادامه میداد…حالا یه نظری که من دارم اینه که آیا این به این معنی نیست که همین اتفاق ادامه ی لوپ بود وادامه زندگی در ویندن ؟ چون آخرین شب هم باز برق قطع شد و هانا دژاوو کرد…یعنی از قبل هم همه چرخه ها کلودیا فقط “فکر” میکنه که تونسته راهی پیدا کنه و تو همه لوپ ها این هم تکراری بود! یعنی این تصمیم کلودیا هم خودش جزوی از چرخه س، چرخه اس که از یه جایی به بعد توش فقط مارتا و جوناس نیستن ولی مثلا اگه فصل ۴ دشات میدیدیم که چرخه بعدی هم همینطوری تموم میشه که کلادیا فکر میکنه این اولین باره در صورتیکه تکرار هست!!!!!
یکی پرسیده بود چجوری تاریخ مرگ بچه های اون ساعت ساز (تانهوس) یکیه، اون که تاریخ مرگ نبود، تاریخ تولدشون بود، تاریخ مرگ همشون رو بالاتر نوشته که همه تو یه تاریخ مردن
سلام ممنون از توضیحاتتون
من یه سوالی دارم،توی آخر فصل ۳ زمانی که الیزابت و شارلوت ، شارلوت نوزاد رو میدزدن و نواه به گذشته برمیگرده و همچنین برگشت شارلوت و الیزابت به گذشته و دادن نوزاد به ساعتساز ، این سفرها از چه طریقی انجام میشه؟
سلام ، سوالی که من دارم اینکه اصلا چرا یوناس میخواست گره رو نابود کنه و مارتاپیر ازش حفاظت کنه؟
سلام، سریال فوق العاده بود، و به همه سوالام جواب داد، بجز این سوال، وقتی همه چیز بارها و بارها همونجوری تکرار میشه چی باعث میشه که کلاودیا ایندفه به راز این دو دنیا پی ببره و جلوی این چرخه های بی پایان رو بگیره؟
ممنون میشم جوابم رو بدید.
چرت ترین فیلم تمام تاریخ داستان مضخرف سفر در زمان و فصله ۳ نمیدونستن چیکار کنند اب بستن به فیلم و کلا چرتی دیگر از نتفلیکس
سلام
سریال عالیی بود ولی بنظرم نباید اینقد زود نقش اولریش رو به پایان میرسوندن چون تو فصل اول خیلی خوب نقششو بازی کرد و انگار نقش اول فیلم رو داشت. در واقع اولریش برای هیچی به گذشته سفر کرد و نقشش بیفایده بنظر رسید درحالی که من فک میکردم معما به دست اولریش باز میشه چون فصل اول بیشتر رو اولریش تمرکز داشت.
من سوال دارم..چرا اخر سریال از هانا پرسیدن که اسم بچه رو چی میخای بزاری گفت جوناس؟؟ اولریش و مارتا چیشدن پس؟ این ینی تو این دنیا جوناس هست و یه دنیای دیگه توش مارتا؟؟؟
آخرش دیدیم که بابای رجینا، بابای هگل هست؟! یعنی کلودیا با یکی همسن باباش ازدواج کرد؟! چرا انقد مسخره آخه؟!
ببینید بچه ها ، بیاید روراست باشیم :
قسمت اول تا سوم خوب بود واقعا عالی بود چون هنوز نمیدونستیم چیه ولی از جایی که شروع به جار زدن فلسفه هاش کرد همین طور خرابتر شد ، سازندگان از ذهن خالی و پر از پرسش جواب داده نشده مردم خودشون استفاده کردند تا محتوا ایجاد کنند و چون خودشون جوابو نمیدونستن مثل شعبده بازا با مفهومی به اسم زمان گیجشون کردند …
مثال بزنم : «علت و معلول وجود ندارند »، اگه به ریاضیات در حد دبیرستان هم اشنا باشید ( جبر گزاره ها ) و جمله ی بالا رو به زبان ریاضی ساده کنید ( کافیه پی انگاه کیو و کیو انگاه پی رو هم ارز درست قرار بدید ) به تناقض میرسید .(بله بله تو خود فیلم میگه تناقض و به راحتی رد میشه چون فیلمه، منطق منطقه با زمان یا سیاهچاله یا جادو تغییر نمیکنه )
و خیلی چیزای دیگه ، و مخاطب چون تاحالا فکر نکرده تا اومده به مرگ و خدا و خودش فکر کنه محیط نذاشته و تا گفته خوب چرا زندگی کنیم بهش گفتن باید به زندگیت معنی بدی و افسرده نباشی و اسم مریض روش گذاشتن مثل کسی که وسط امتحان دنبال تقلبه و هرچیزیو قبول میکنه سریال رو دنبال میکنه .
در واقع چن تا سوال دیگه هم دارم:
چرا توی فصل اول هروقت نوا یه نفر رو با دستگاهِ سفر در زمانش آزمایش میکرد(و اونا میمُردن،)،پرندهها(یا گوسفندها) هم با همون علائم(مثلا پارگی پرده ی گوش)میمُردن؟اونا که توی ماشین زمان نوا نبودن…
قسمت دوم سوالم اینه که ارتباطِ این ماشینی که نوا سعی داشت بسازه با تلاشهای جوناس(آدام)برای ساخت ماشین زمان چی بود؟نوا جزء افرادِ آدام بود،چرا باید به طور مستقل دست به ساخت ماشین بزنه؟
سوال بعدم اینه که دلیلِ به هم ریختگیِ چهرهی جوناس(ادام)این عنوان میشه که این از عوارض سفر در زمانه؛ولی ما میدونیم که به اندازهی جوناس(شایدم بیشتر از اون)حوا و کلودیا(یا حتی نوا)هم در زمان سفر کردن ولی ظاهرشون طوری نشده؛
دلیلش چیه؟
ممنونم از صبوریتون؛امیدوارم همهی این سوالامو جواب بدین
سوال دیگه اینکه حوا به چندتا از شخصیتای سریال قبل از آپوکالیپس میگه برین و بعضیارو نجات بدین؛به تیدهمنِ پیر میگه برو و بچهی خودت و هانا رو نجات بده؛در صورتیکه تیدهمن اون هم در جوانی با هانای دنیای اول که به گذشته سفر کرده در سال ۱۹۵۳ بچهدار میشه ولی هانایی که میره سراغش هانای دنیای دومه که از اولریک بچهدار شده(که اتفاقاً نشون میده که بچهش همونجا سقط میشه)،این ینی چی؟ینی بچهی اولریک و هانا هم بچهی تیدهمن و هاناست؟
سوال بعد اینکه دلیل اینکه شارلوت و الیزابت باید شارلوتِ نوزاد رو از نوا و الیزابتِ جوان بدزدن و بیارن پیشِ ساعتساز چی هست؟صرفاً به خاطر رعایتِ سیرِ اتفاقات؟اما منطقش چیه؟
سوال بعدی اینکه ساعتساز در دو دنیای دیگه به کمک حوا و کلودیا دستگاه رو میسازه اما در دنیای اصلی چطوری همچین دستگاهی بدونِ هیچکمکی میسازه؟
خواهشاً این پنج-شش تا سوال منو جواب بدین؛ممنونم
سوال بیجواب من اینه:
توی دنیای اصلی،ساعتساز میره سر قبرِ پسر و عروس و نوهش و چیزی که میبینیم اینه که تاریخ مرگ این سهتا با هم متفاوته و اختلاف چندساله داره…درصورتی که طبق وقایعِ دنیای اصلی اینا توی یه شب میمیرن!این چه معنایی داره؟؟(هیچکجا هیچ کس به این اشاره نکرده?)و توی دنیای جوناس هم ساعتساز به شارلوت میگه نوهش کشته نشده بعد از تصادف گم شده و پیدا نشده…این چجوری حل میشه و ارتباطش با مطلبی که در مورد دنیای اصلی گفتم چیه؟
سوال بعدیم اینه که بازیگرِ شخصیت کلاوزن توی چندتا نقش دیگه هم بازی میکنه، مثلاً در نقش کالبدشکاف در ۱۹۵۳ و کارگردان(با فوکوس عمدی دوربین روی چهرهی کالبدشکاف اینو به ما میفهمونه و این مطلب بعد از پیداشدن سروکلهی کلاوزن توی دنیای یوناس و ماجرای دستگیری الکساندره)،معنای این یکیبودن چیه و چیو میخواسته برسونه؟
دوتا سوال برای من بی جواب موندن
اول اینکه چرا پدر جوناس خودشو کشت ؟
و دوم اینکه چرا نواه مدل و اریک رو کشت؟
ممنون بابت جمع بندی مفیدت، دو تا سوال دارم
اول: آدام و ایوا تو دنیای خودشون مشغول بودن دیگه، من نفهمیدم چجوری از دنیای همدیگه با خبر شدن؟ در واقع اولین نفر که رفت به دنیای اون یکی کی بود؟ مارتا؟ یعنی ایوا چجوری فهمید یه دنیای دیگه هم هست که باید بره اونجا و تغییری که میخواد رو انجام بده؟
دوم: درسته که کلودیا از جهان سوم یا اصلی با خبر شد ولی از کجا فهمید دقیقا منشاء آزمایش تانهوس بوده؟ آخه تانهوس تو این دوتا دنیا که کاری شبیهش تو این زمینه نکرد، کسی هم نرفته بود تو دنیای سوم یا اصلی که بدونه، کلودیا از کجا فهمیده بود؟
اصلا دلیل این همه تعریف و نمرات بالا از فصل سوم رو نمیفهمم.
سریال تو فصل سوم برای جمع کردن داستانی که نمی تونست جمع کنه به منطق کل سریال پشت کرد.
اولا با سفر در زمان، بینهایت دنیای موازی ایجاد میشه که تو سریال برای اینکه جمعش کنن نهایت به دوسه تا دنیا محدودش کردن.
دوم اینکه امکان نداره در حالت عادی در یک لحظه دوتا واقعیت ایجاد بشه فقط با سفر در زمان میشه اینکار رو کرد.
سوم اینکه تنهاس در دنیای خودش به گذشته برمیگرده و پسرش رو نجات میده (یا نمیده؟) پس در دنیای خود تنهاوس هم یک چرخه بوجود میاد.
چهارم کلودیا (و اصلا هرکسی در هر دنیایی) چطور میتونه دنیای اصلی رو پیدا کنه؟ بین بی نهایت دنیای موازی
پنجم ما هیچوقت آپوکالیپس رو نمیبینیم و اصلا از ماهیت و علت اون آگاه نمیشیم شاید برای اینکه خود سازنده هم نمیدونن چیه!!
ششم خیلی از اتفاقاتی که تو سریال میفته هیچ دلیل خاصی نداره… یوناس چرا مادرشو کشت؟ آدام چرا نوح رو کشت؟ در واقعیت چند درصد احتمال داره اون سکانس یوناس و مارتا بتونه پسر تنهاوس رو از رفتن منصرف کنه (وای چقدر آبکی بود) اون صحنه کمد و زیرزمین و اینارو نگم دگ
نمره فصل۳: ۴/۱۰
به نظر من پایان بندی فصل سوم و اینکه دو تا دنیا یعنی دنیای ماتا و یوناس اصلا وجود نداشتند و فقط بر اساس یک اشتباه به وجود اومدند و در اصل تاثیری در کلیت ماجرا نداشتد این را به شوخی میگی خیلی جدید نگرید یه سریال بود و برید حالش ببرید یعنی روابط در نهایت انقدر مهم نبودند چون هم تلاش های آدام برای از بین بردن دنیا و ماتا برای نگه داشتن دنیا در اصل پوچ بودند
Spoil
چیزی که بیشتر از پیچیدگی های سریال بعد از فصل سوم دوست داشتم این بود که این همه اتفاقات عجیب غریب و غیر عادی به دلیل عشق و علاقه بیش از حد پدر یا مادر به بچه اش و خودخواهیشون وجود اومد
تنهاوس دنیای اصلی فقط برای اینکه پسرش زنده بمونه هم دنیلی خودش رو نابود کرد هم چرخه رو ایجاد کرد
ایوا فقط به خاطر به دنیا اومدن بچه اش و زندگی کردنش چرخه رو حفظ میکرد
نواه برای بدست اوردن دوباره دخترش کارهای آدام رو انجام میداد
و کلودیا هم برای نجات دخترش دنبال راهی برای نجات دنیا ها بود
مطلب بسیار خوبی بود.دستتان درد نکند. دو سئوال داشتم :
۱- هدف اصلی ایوا و گروهش ( که ظاهراً در برابر آدام و گروهش قرار داشتند) چه بود؟
۲- چرا خود کلودیای پیر (یا آدام که در قسمت آخر پی به منشاء برد)، برای جلوگیری از تصادف خانواده تانهاوس در
دنیای مبدا، به آنجا نرفتند و در عوض یوناس(و مارتا) را راهی این ماموریت کردند؟
چند تا سوال برای من حل نشده
چرا جوناس مادرش رو کشت
و چیشد که جوناس تبدیل به آدام شد
ممنون از مطلب خوبتون . ای کاش درخت خانوادگی رو از چهره شخصیتها میزاشتین از روی اسم بازم فهمیندنش سخته 🙂
پس مگه جوناس نمیگفت که نمیخواد تبدیل به آدام بشه، پس چرا دوباره تبدیل شد و مارتا رو قبل از اخر الزمان کشت؟
خیلی توضیحاتت خوب و عالی بود
همین دپ سه روز پیش دیدمش
یه چنتا سوال بود که خیلی عالی جوابشو تو توضیحات گرفتم دمت گرم
انصافا سریال سنگین و خوش ساختی بود
برا من این سریال یه سروگردن از بقیه سریالا بالاتره
یه جورایی بعد از دیدن فصل اول و دومش دیگه هیچ سریالی بهم مزه نمیده
شاهکار بود سریال
راستش من اون اوایل که اومده بود دو قسمت دیدم خیلی پیچیده بود دیگه ولش کردم