نقد فیلم The Exorcist در پنجاه و دومین سالگرد ظهور شیطان
موشها در شیروانی
پنجاه و دو سال از آن نمایش طوفانی و جنجالی میگذرد. با تمام آن هیاهوهای تبلیغاتی، تحلیلهای بیپایان، هجوهای کمدی و بحثهای کلامی که از آن زمان تا امروز پیرامون این اثر شکل گرفته، آیا شاهکار ویلیام فریدکین هنوز هم میتواند همان سطح از شوک و حیرت را در ما برانگیزد؟ وقتی سراغ نقد فیلم The Exorcist میروم، آن را بیش از هر چیز یک اثر تعلیقآمیز و مطالعه شخصیت درباره استقامت اخلاقی در جهانی میبینم که به نظر میرسد خدا در آن حضور ندارد.
زرق و برق جلوههای ویژه و آن چرخشهای معروف سر، فقط یک لایه تماشایی به داستانی اضافه کردهاند که گزارشهای واقعی پشت آن، حتی روی کاغذ هم لرزه بر اندام میاندازد. اما چیزی که من را به صندلی میخکوب میکند، جلوههای ویژه نیست؛ بلکه آن رئالیسم مستندگونه بازیها و فرآیندهای علمی است؛ یک گلاویز شدن پلیسی و دقیق با امر ناشناخته.
ویلیام فریدکین در گفتگویی گفته بود:
«من هرگز این اثر را به عنوان یک فیلم ترسناک ندیدم. ما به آن به عنوان یک داستان قدرتمند، عاطفی و تکاندهنده نگاه میکردیم. اصلا به این فکر نمیکردیم که داریم یک کلاسیک وحشت میسازیم. این داستان که از یک پرونده واقعی الهام گرفته شده بود، پتانسیل سینمایی فوقالعادهای داشت. من فیلمهایی مثل روانی یا اونیبابا را تحسین میکنم که مشخصاً ترسناک هستند، اما موقع ساخت این فیلم، خودم را در آن دسته نمیدیدم. حالا میفهمم که مردم اینطور فکر میکنند و با آنها بحثی ندارم... داستان در دنیای واقعی اتفاق میافتد و شخصیتها تا حد ممکن انسانی به تصویر کشیده شدهاند. همین واقعگرایی است که مردم را آزار میدهد.»
- 1 از دفترچه خاطرات یک کشیش تا پرده نقرهای
- 2 نبرد ارادهها در پشت صحنه
- 3 ریگان مکنیل؛ وقتی بدن به میدان جنگ تبدیل میشود
- 4 دیالوگی که فلسفه فیلم را فاش میکند
- 4.1 وحشت از بلوغ و استعارههای جنسیتی
- 5 تحلیل نمادشناختی تصویر ورود مرین
- 6 یک ماه در جهنم منجمد: وقتی بخار دهان جلوه ویژه نیست
- 6.1 معماری جلوههای ویژه؛ از سوپ نخود تا سرهای چرخان
- 7 سقوط برای رستگاری؛ فداکاری نهایی پدر کاراس
- 7.1 سیلی واقعی برای حس واقعی
- 8 میراث ماندگار و معمای اسکار
- 9 جمعبندی؛ وحشتی که پیر نمیشود
از دفترچه خاطرات یک کشیش تا پرده نقرهای
فیلم بر اساس رمان سال 1971 ویلیام پیتر بلاتی ساخته شده است؛ نویسندهای که با استفاده از جلوههای عملی نبوغآمیز و ایجاد تنش کلاستروفوبیک، پرده از یک آیین مذهبی کلیسای کاتولیک برداشت. داستان درباره یک کشیش جوان در بحران ایمان و یک روانپزشک به نام پدر کاراس (با بازی جیسون میلر) است که باید نقش یک کارآگاه ایمان را بازی کند.

بلاتی که خود یک کاتولیک تحصیلکرده در دانشگاه یسوعی جورجتاون بود، رمانش را بر اساس یادداشتهای واقعی یک کشیش در سال 1949 درباره جنگیری پسری 14 ساله به نام «رولاند دو» نوشت. جالب است بدانید در آن پرونده واقعی، خبری از استفراغهای جهنده، کاهش دمای اتاق یا آن صحنههای وقیحانه با صلیب نبود. بلاتی برای اینکه معمای خود را به اوج برساند، پیش از آنکه سراغ «حقیقتهای کهن» و مذهبی برود، ریگان را از میان دالانهای مدرن پزشکی عبور داد. معاینات دقیق، آزمایشهای اشعه ایکس، نوار مغزی و آنژیوگرافی، همگی برای این بود که ثابت شود در یک خانه مدرن و شاد (هرچند با مادری مطلقه)، علم ابتدا باید شکست بخورد تا ماوراءالطبیعه وارد شود. حتی پزشکان فیلم هم در ابتدا باور ندارند که ریگان توسط شیطان تسخیر شده؛ آنها فکر میکنند ریگان «باور دارد» که تسخیر شده و جنگیری فقط قرار است نقش یک دارونما (Placebo) را برای درمان ذهن او بازی کند.
نبرد ارادهها در پشت صحنه
وقتی کمپانی وارنر برادرز امتیاز رمان را خرید، پیدا کردن کارگردان تبدیل به یک چالش بزرگ شد. آنها سراغ نامهای بزرگی رفتند:
- مایک نیکولز: که گفته بود حاضر نیست کل مسیر حرفهایاش را روی بازی یک دختر 12 ساله قمار کند.
- آرتور پن و جان بورمن: که هر کدام به دلیلی کنار کشیدند.
- پیتر بوگدانوویچ: که او هم پیشنهاد را رد کرد.
در نهایت بلاتی، ویلیام فریدکین مغرور را به یاد آورد. کسی که زمانی به یکی از فیلمنامههای تلویزیونی بلاتی گفته بود: «این بدترین زبالهای است که در زندگیام دیدهام!» با اینکه این دو نفر با هم رفیق شدند، اما در طول تولید مدام سر اینکه چه کسی رئیس است با هم میجنگیدند. فریدکین که آن زمان تازه برای فیلم The French Connection اسکار گرفته بود، روی صندلی کارگردانیاش در یک طرف نام خودش و عبارت «یک اسکار برای ارتباط فرانسوی» را نوشته بود و در طرف دیگر، طرحی از یک مجسمه اسکار با یک علامت سوال در زیر آن! او به دنبال فتح دوباره قله بود و برای این کار، از هیچ دیکتاتوری و سختگیری در پشت صحنه دریغ نمیکرد.
ریگان مکنیل؛ وقتی بدن به میدان جنگ تبدیل میشود

نکتهای که در نقد فیلم The Exorcist نباید از کنار آن به سادگی گذشت، تغییر جنسیت کودک آسیبدیده از پسر (در واقعیت) به دختر (در فیلم) است. ریگان با بازی خیرهکننده لیندا بلر، قلب تپنده این تراژدی است. فریدکین برای انتخاب بازیگر این نقش، سوالی صریح از بلر پرسید: «کتاب را خواندهای؟» و بلر ۱۲ ساله با خونسردی پاسخ داد: «بله، درباره دختری است که شیطان تسخیرش کرده و کارهای بدی انجام میدهد... یک نفر را از پنجره بیرون میاندازد و با صلیب کارهای وقیحانه میکند.» وقتی فریدکین از او پرسید که آیا معنای آن کارها را میفهمد، بلر به سادگی گفت: «مثل خودارضایی است، مگر نه؟» همین درک بیپرده و جسورانه، نقش را برای او رزرو کرد.
اما فراتر از اینها، بسیاری از منتقدان این فیلم را بازتابی از ترس جوامع سنتی از بلوغ دختران میدانند. ریگان در آستانه نوجوانی است؛ دورانی که بدن تغییر میکند، صدا دگرگون میشود و هویت جدیدی سر برمیآورد. در نسخه تدوین کارگردان، صحنهای وجود دارد که مرین (ماکس فون سیدو) و کاراس در راهرو نشستهاند، در حالی که صدای جیغهای ریگان مثل «صدای موشها در شیروانی» (تعبیری که کریس، مادر ریگان، ابتدا برای توصیف صداهای جنزده به کار برده بود) به گوش میرسد.
دیالوگی که فلسفه فیلم را فاش میکند
در همین سکانس، یکی از کلیدیترین دیالوگهای تاریخ سینما شکل میگیرد که عمق فیلم The Exorcist را نشان میدهد:
کاراس: «پدر، آنجا چه اتفاقی دارد میافتد؟ اگر این شیطان است، چرا این دختر کوچک؟ اصلا منطقی نیست.» مرین: «فکر میکنم هدف این است که ما را به ناامیدی بکشانند، دیمین. تا خودمان را حیوانی و زشت ببینیم؛ تا این احتمال را رد کنیم که خدا هرگز میتواند ما را دوست داشته باشد.»
در واقع، ریگان فقط یک قربانی نیست، او آینهای است که زشتیهای درونی اطرافیانش را به آنها بازمیگرداند. صدای اهریمنی او که توسط مرسدس مککمبریج (با آن متد عجیب بلعیدن تخممرغ خام و زنجیرهای سیگار کشیدن برای رسیدن به آن خش هولناک) اجرا شد، نه صدای یک موجود، بلکه ترکیبی از چندین صدای متضاد است. این تکثر صداها، استعارهای است از آشفتگی دوران نوجوانی؛ زمانی که فردیت کودک در حال شکلگیری است اما تحت فشار محیط و تغییرات بیولوژیک، گویی خودش را گم کرده است.
وحشت از بلوغ و استعارههای جنسیتی

برخی منتقدان مثل پیتر بیسکایند، پا را فراتر گذاشته و آن استفراغ سبز معروف (که در واقع سوپ نخود بود) را استعارهای از «هراس از قاعدگی» دانستهاند. آنها معتقدند فیلم پیشدرآمدی بر «کری» (Carrie) ساخته برایان دیپالما است و وحشتی را به تصویر میکشد که از تغییرات ناگهانی و غیرقابل کنترل بدن زنانه نشأت میگیرد. پازوزو در واقع به دنبال روح ریگان نیست؛ او از بدن او به عنوان ابزاری برای به زانو درآوردن ایمان کشیش کاراس استفاده میکند.
تحلیل نمادشناختی تصویر ورود مرین
آن قاب مشهور که روی پوستر و تریلر فیلم نقش بست، یکی از دقیقترین لحظات تاریخ کارگردانی فریدکین است. او برای خلق این صحنه، از توصیف بلاتی در رمان الهام گرفت: «پدر مرین بیرون از خانه ایستاده بود، زیر نور چراغ خیابان در غباری مهآلود، مانند مسافری غمگین که در زمان منجمد شده است.»
| عنصر بصری | منبع الهام / معنا | تاثیر حسی |
| نور چراغ | تابلوی «امپراتوری نور» رنه ماگریت | ایجاد تضاد میان نور (خیر) و تاریکی (شر) |
| کلاه و کیف | شمایلنگاری مذهبی / مسافر غریبه | حضور یک منجی قدیمی در دنیای مدرن |
| سایه غلیظ | سبک اکسپرسیونیسم آلمان | انتقال حس سنگینی و تقدیر محتوم |
فریدکین برای این پلان، از چراغهای آرک و نورپردازیهای پیچیده استفاده کرد تا آن فضای سورئال ماگریتی را خلق کند؛ جایی که آسمان شب به نظر میرسد اما نوری عجیب از پنجره اتاق ریگان بیرون میزند. برخی میگویند این نور، نوری است که شیطان برای دعوت حریف به رینگ مبارزه تدارک دیده، اما نگاه عمیقتر به ما میگوید که این «نور خدا» است که از دل تاریکی عبور کرده تا وظیفه پدرانه مرین را به او یادآوری کند.
یک ماه در جهنم منجمد: وقتی بخار دهان جلوه ویژه نیست
فیلمبرداری سکانسهای جنگیری به تنهایی نزدیک به یک ماه زمان برد و به صورت متوالی (In Sequence) ضبط شد. یکی از بزرگترین چالشهای فریدکین، نشان دادن سرمای فوقالعاده اتاق بود؛ سرمایی که حضور شیطان را تداعی میکرد. در آن زمان، اگر فیلمسازی میخواست بخار دهان بازیگران را نشان دهد، معمولا به «یخچای گلندیل» میرفت، اما فریدکین راه سختتری را انتخاب کرد.
او دستور داد تا یک سیستم تهویه مطبوع عظیم صنعتی، مخصوص رستورانهای بزرگ، بالای سقف ست فیلمبرداری نصب کنند. هر روز بعد از پایان کار، این سیستم تمام شب روشن میماند تا صبح روز بعد، دمای اتاق به ۴۰ درجه زیر صفر برسد. این یعنی بازیگران واقعاً در شرایط یخبندان بازی میکردند. اما فریدکین به همین هم قانع نبود؛ او از اوون رویزمن (مدیر فیلمبرداری) خواست تا با نورهای ظریف، بخار دهان بازیگران را برجستهتر کند تا در قاب دوربین کاملا واضح به نظر برسد. این همان سبک «سینما وریته» یا سینما-حقیقت است که سالها بعد الهامبخش آثاری مثل «پروژه جادوگر بلر» شد.
معماری جلوههای ویژه؛ از سوپ نخود تا سرهای چرخان

بسیاری از کسانی که فیلم The Exorcist را تماشا میکنند، مبهوت جلوههای عملی آن زمان میشوند. در دورانی که خبری از CGI نبود، فریدکین و تیمش از راهکارهای مکانیکی نبوغآمیزی استفاده کردند:
- سوپ معروف: آن ماده سبز رنگی که به سمت مرین پرتاب میشد، در واقع ترکیبی از حلیم (برای غلظت) و سوپ نخود فرنگی بود. یک لوله پلاستیکی بسیار نازک از کنار دهان لیندا بلر و زیر لباس خوابش رد شده بود که به یک پمپ دستی در پشت صحنه متصل بود. تکنسین با چرخاندن دستگیره، سوپ را با فشار خارج میکرد.
- چرخش ۳۶۰ درجه سر: دیک اسمیت، هنرمند چهرهپرداز، یک عروسک در ابعاد واقعی از ریگان ساخت. صحنه با لیندا بلر شروع میشد که سرش را تا جای ممکن میچرخاند، سپس با یک کات سریع به نمای چشمان پدر کاراس، دوربین دوباره روی عروسکی برمیگشت که سرش در حال چرخش کامل بود. برای واقعیتر شدن، حتی از داخل دهان عروسک دود خارج کردند تا حس سرمای اتاق حفظ شود.
- معلق شدن روی هوا: برای صحنهی بلند شدن ریگان از روی تخت، از سیمهای بسیار نازک «مونو فیلامنت» استفاده شد. لیندا بلر یک لباس مخصوص زیر لباس خوابش پوشیده بود که سیمها به آن متصل بودند. نورپردازی دقیق و سایههای استراتژیک باعث شد این سیمها حتی در نسخههای باکیفیت امروزی هم دیده نشوند.
سقوط برای رستگاری؛ فداکاری نهایی پدر کاراس
قلب تپنده و دراماتیک فیلم، نه در جنگیری، بلکه در تقابل درونی پدر کاراس نهفته است. او تا زمانی که صدای مادر فوتشدهاش را از دهان ریگان نمیشنود، حضور شیطان را باور نمیکند. شیطان با استفاده از عذاب وجدان کاراس (به خاطر رها کردن مادرش در بیمارستان روانی)، او را به مرز فروپاشی میکشاند.
وقتی مرین از پا در میآید، کاراس با حقیقتی عریان روبرو میشود. او در یک لحظه جنونآمیز و البته آگاهانه، از شیطان میخواهد که وارد بدن او شود. این یک «شیطانکشی» (Demonicide) یا خودکشی مقدس است. او با پذیرش اهریمن و سپس پرتاب کردن خود از پنجره، ایمانش را در لحظه مرگ بازپس میگیرد.
سیلی واقعی برای حس واقعی
فریدکین برای گرفتن بازی واقعی از کشیش «ویلیام اومالی» (بازیگر نقش پدر دایر در صحنه آخر)، درست قبل از فیلمبرداری صحنه اعطای آخرین شعائر مذهبی به کاراس، از او پرسید: «به من اعتماد داری؟» وقتی اومالی جواب مثبت داد، فریدکین سیلی محکمی به گوش او نواخت و بلافاصله دستور حرکت دوربین را داد. لرزش صدا و دستان پدر دایر در آن صحنه، نتیجه همان شوک واقعی است.
بدلکاری صحنه سقوط از پلههای معروف جورجتاون، یکی از خطرناکترین بدلکاریهای آن زمان بود. یک پرش ۳۰ فوتی که تنها در یک برداشت انجام شد. فریدکین میخواست تمام بدن بدلکار از سر تا پا در کادر باشد تا مخاطب حس کند واقعاً یک انسان در حال متلاشی شدن روی پلههاست.
میراث ماندگار و معمای اسکار
در شب اسکار، فیلم The Exorcist با نامزدی در ۱۰ رشته به اوج رسید. اما در نهایت تنها دو جایزه (بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین صداگذاری) نصیبش شد. آن علامت سوالی که فریدکین روی صندلیاش کشیده بود، هرگز پاک نشد؛ آکادمی هنوز آماده نبود تا یک فیلم وحشت را به عنوان «بهترین فیلم سال» بپذیرد.
فریدکین در مرحله تدوین هم مثل یک دیکتاتور عمل کرد. او ابتدا یک تدوینگر بیتجربه استخدام کرد تا مطمئن شود کسی در کارش دخالت نمیکند و در نهایت با «ایوان لاتمن» فیلم را به پایان رساند. همه چیز در این فیلم درباره «قدرت» بود؛ قدرت ایمان، قدرت شیطان و البته قدرت کارگردانی که میخواست مرزهای تحمل مخاطب را جابهجا کند.
جمعبندی؛ وحشتی که پیر نمیشود
نقد فیلم The Exorcist به ما ثابت میکند که ترس واقعی نه در جامپاسکرهای ناگهانی، بلکه در نفوذ تدریجی امر ناشناخته به زندگی روزمره است. فریدکین با ترکیب درام خانوادگی، مستندنگاری پزشکی و الهیات کاتولیک، اثری ساخت که هنوز هم بعد از ۵۲ سال، تازه و آزاردهنده به نظر میرسد. این فیلم نه درباره جنگیری، بلکه درباره به چالش کشیدن هر آن چیزی است که ما به آن اطمینان داریم؛ از علم پزشکی گرفته تا محبت مادری و ایمان مذهبی.
برای گفتگو با کاربران ثبت نام کنید یا وارد حساب کاربری خود شوید.