چرا مینیسریال Patrick Melrose یک شاهکار روانشناختی است که نباید از دست بدهید؟
یادداشتی بر یکی از بهترین و قدرتمندترین نقشآفرینیهای بندیکت کامبربچ
بعضی از سریالها هستند که فقط آنها را تماشا نمیکنید؛ بلکه آنها را زندگی میکنید، با آنها درد میکشید، در تاریکیهایشان غرق میشوید و در نهایت، همراه با شخصیت اصلی، برای پیدا کردن یک روزنه نور دست و پا میزنید. مینیسریال پاتریک ملروز برای من دقیقا چنین تجربهای بود. اثری پنج قسمتی از شبکههای شوتایم و اسکای آتلانتیک که بر اساس رمانهای اتوبیوگرافیک ادوارد سنت اوبین ساخته شده است. اگر بخواهم در یک جمله بگویم که چرا این سریال یک شاهکار است و چرا تا این حد دیوانهوار دوستش دارم، باید بگویم:
پاتریک ملروز، صادقانهترین، بیرحمانهترین و در عین حال خندهدارترین تصویر از نابودی یک انسان و تلاش او برای بقاست.
بیایید از همان اپیزود اول شروع کنیم. اپیزود اول سریال مثل یک سیلی محکم است که مستقیما به صورت مخاطب زده میشود. پاتریک (با بازی خیرهکننده بندیکت کامبربچ) خبر مرگ پدرش را میشنود. واکنشش چیست؟ یک لبخند کج، یک فروپاشی لحظهای و بعد شیرجه زدن در دریایی از هروئین، کوکائین، الکل و هر ماده مخدر دیگری که در نیویورک دهه ۸۰ پیدا میشود. ما در این اپیزود با یک معتاد در لبه پرتگاه طرفیم. دوربین با ریتمی سرگیجهآور و تدوینهای تند و تیز، ما را به درون ذهن آشفته و در حال فروپاشی پاتریک میبرد. او برای تحویل گرفتن خاکستر پدرش به نیویورک رفته، اما تمام تلاشش این است که از واقعیت فرار کند.
شاید در نگاه اول با خودتان بگویید: «خب، یک سریال دیگر درباره اعتیاد.» اما نه، صبر کنید! اعتیاد در پاتریک ملروز، علت نیست؛ معلول است. این سریال درباره مواد مخدر نیست، درباره چیزی است که انسان را به سمت نابودی سوق میدهد و آن ترومای کودکی است.
اپیزود دوم ما را به گذشته میبرد؛ به یک ویلای مجلل در جنوب فرانسه در دهه ۶۰ میلادی. اینجا جایی است که نقاب از چهره اشرافیت بریتانیایی برداشته میشود. ما با دیوید ملروز (با بازی هولناک و بینقص هوگو ویوینگ)، پدر پاتریک آشنا میشویم. مردی سادیست، کنترلگر و بهشدت ترسناک که از تحقیر دیگران لذت میبرد. و در کنار او، النور (جنیفر جیسن لی)، مادر پاتریک را میبینیم؛ زنی ثروتمند اما به شدت منفعل و غرق در الکل و قرص که چشمش را به روی تمام جنایتهای همسرش میبندد.
اینجا همان نقطهای است که سریال میخ خود را محکم میکوبد. ما ریشه تمام دردهای پاتریک را میبینیم. صحنههای فلشبک به کودکی پاتریک به قدری زجرآور و واقعی به تصویر کشیده شدهاند که تماشای آنها شجاعت میخواهد. سریال به شکلی بینظیر نشان میدهد که چگونه یک کودک معصوم، در زیر سایه سنگین سوءاستفادههای وحشتناک پدری روانی و بیتفاوتی مادری بیمار، خرد میشود و این خردهشیشهها چگونه در بزرگسالی، تمام روح و روان او را زخم میکنند.
دلیل اصلی که من پاتریک ملروز را یک شاهکار میدانم، در لحن روایی آن نهفته است. این سریال میتوانست به راحتی به یک ملودرام غمگین و خستهکننده تبدیل شود؛ اما نویسنده دیوید نیکولز و کارگردان ادوارد برگر با هوشمندی تمام، از ابزار دارک کمدی استفاده کردهاند. پاتریک در اوج بدبختی، با لحنی طعنهآمیز و کنایههایی به شدت هوشمندانه (که مختص طبقه اشراف انگلیس است)، به دنیا و دردهای خودش میخندد. این تضاد بین دیالوگهای بهشدت بامزه و موقعیتهای بینهایت تراژیک، معجونی میسازد که مخاطب را همزمان به خنده و گریه وا میدارد. شما به دیالوگهای پاتریک میخندید، اما بلافاصله بغض گلویتان را میگیرد چون میدانید این طنز، تنها سپر دفاعی مردی است که از درون متلاشی شده است.
اما از هر چه بگذریم، نمیتوان درباره پاتریک ملروز حرف زد و تمامقد به احترام بندیکت کامبربچ نایستاد. به جرات میگویم این بهترین، پختهترین و شگفتانگیزترین نقشآفرینی تمام کارنامه هنری کامبربچ است. او خودش سالها پیش در یک مصاحبه گفته بود که اگر قرار باشد یک نقش را در دنیا بازی کند، آن نقش پاتریک ملروز است. و وقتی سریال را میبینید، متوجه میشوید که او تمام روح و جانش را در این کاراکتر تزریق کرده است.
کامبربچ توانسته طیف وسیعی از احساسات را در پنج اپیزود به نمایش بگذارد. از دیوانگی و نشئگی اغراقآمیز در اپیزود اول، تا خشم فروخورده در اپیزودهای میانی و در نهایت، استیصال، پشیمانی و تلاش برای بخشش در اپیزود آخر. او فیزیک بدنیاش، لرزش دستانش، نگاههای گمشدهاش و حتی لحن صدایش را چنان با استادی کنترل میکند که شما کامبربچ را فراموش میکنید و فقط و فقط پاتریک را میبینید؛ مردی که هم میخواهید او را به خاطر رفتارهای خودخواهانهاش کتک بزنید و هم میخواهید او را در آغوش بگیرید و بگویید:
همهچیز درست میشود.
پاتریک ملروز داستانی درباره پولداری نیست که از سر شکمسیری معتاد شده است. این سریال نقدی گزنده به طبقه اشراف بریتانیاست؛ طبقهای که زیر ظاهر اتوکشیده، لباسهای فاخر و مهمانیهای پر زرق و برقشان، پوسیدگی، فساد و بیاخلاقی موج میزند. دنیایی که در آن حفظ ظاهر از حفظ جان و روان یک کودک مهمتر است.
اما در نهایت، چرا من این سریال را تا این حد دوست دارم؟ چون پاتریک ملروز با تمام تلخیهایش، یک داستان درباره امید است. بله، در میان آن همه سیاهی، سریال نشان میدهد که رهایی ممکن است. به ما میآموزد که بخشیدن کسانی که به ما آسیب زدهاند (یا حتی نبخشیدنشان و صرفا عبور کردن از آنها) چه پروسه دردناک اما ضروریای برای بقاست. پاتریک در طول چند دهه از زندگیاش که در سریال به تصویر کشیده میشود، بارها زمین میخورد، بارها به تنظیمات کارخانه (اعتیاد و خودویرانگری) برمیگردد، اما چیزی در درونش هست که نمیخواهد تسلیم شود؛ نیرویی که به خاطر فرزندان خودش هم که شده، میخواهد چرخه باطل ترومای نسلبهنسل را بشکند.
اپیزود پایانی سریال، هیچ معجزه هالیوودیای تحویل ما نمیدهد. قرار نیست با یک پایان شاد و بینقص طرف باشیم که در آن پاتریک ناگهان به یک انسان کامل تبدیل شود. به جای آن، ما با یک پذیرش روبهرو میشویم. پذیرش زخمها و تلاش برای زندگی کردن با آنها.
اگر به دنبال اثری هستید که روانشناسی شخصیت را به عمیقترین شکل ممکن بشکافد، اگر از بازیهای شاهکار لذت میبرید و اگر تحمل تماشای زشتیها و زیباییهای ذات انسان را در کنار هم دارید، مینیسریال Patrick Melrose اثری است که برای شما ساخته شده است. این سریال از آن دست تجربههایی است که بعد از تماشای سکانس پایانیاش، مدتها به صفحه مانیتور خیره میمانید و به تمام مکانیزمهای دفاعی خودتان در برابر دردهای زندگی فکر میکنید.
دیدگاهها و نظرات خود را بنویسید
برای گفتگو با کاربران ثبت نام کنید یا وارد حساب کاربری خود شوید.
درود بر شما. من خودم این سریال هنوز ندیدم اما به نظرم میتونه جالب باشه فیلم the thing of feather هم با بازی آقای بندیکت کامبربچ هم در همین ژانر روانشناختیه و کمی هم آمیخته با ترس هستش که خیلی بنظرم خوب میتونه مشکلات روانی بعد مرگ عزیزان رو بیان کنه