نقد فیلم Predator: Badlands؛ وقتی شکارچی تبدیل به سوپرقهرمان میشود
سقوط یک هیولا تا تولد یک قهرمان؟
تصور کنید در سینمایی تاریک نشستهاید و منتظر بازگشت آن حس تعلیق خفقانآور سال ۱۹۸۷ هستید؛ همان لحظهای که آرنولد شوارتزنگر در میان گل و لای پنهان شده بود و ما فقط لرزش نامرئی هوا را میدیدیم. اما به جای آن، با داستانی روبرو میشوید که بیشتر شبیه به درامهای نوجوانانه شبکه دیزنی است تا یک اثر علمی-تخیلی وحشت. فیلم Predator: Badlands از همان دقایق ابتدایی به ما سیلی میزند؛ سیلی محکمی که نشان میدهد هالیوود چگونه میتواند با دستهای خودش، میراثی خونین و باشکوه را به نفع فروش اسباببازی و جلب رضایت مخاطبان نوجوان، سلاخی کند.
دن تراکتنبرگ که با فیلم قبلیاش کورسوی امیدی در دل هواداران روشن کرده بود، این بار در مسیر Badlands راه را به کل گم کرده است. او به جای عمق بخشیدن به وحشت، سراغ «توضیح دادن» رفته است و همانطور که هر طرفدار سری Predator میداند، توضیح دادن بیش از حد در دنیای وحشت، یعنی مرگ اتمسفر. با نقد فیلم Predator: Badlands همراه ویجیاتو باشید.
- 1 سقوط از قله رمز و راز به دره کلیشه
- 1.1 تراکتنبرگ و سندرم دیو فیلونی
- 2 ال فانینگ؛ استعدادی که در فیلمنامهای پوچ هدر رفت
- 3 جادوی دیجیتال در بردگی بیخلاقیتی
- 3.1 رقص بیوزن پیکسلها
- 3.2 فاجعهای به نام پرده سوم؛ حبس در انبار تاریک
- 4 چرا اکشن فیلم اثرگذار نیست؟
- 4.1 موسیقی متن؛ تلاشی برای احیای یک کالبد بیجان
- 5 جمعبندی
سقوط از قله رمز و راز به دره کلیشه
چرا غارتگر در نسخه جان مکتیرنان ماندگار شد؟ پاسخ ساده است: چون ما هیچچیز از او نمیدانستیم. او یک موجود کیهانی بود که برای لذت شکار، فرسنگها راه طی میکرد تا با زبدهترین جنگجویان زمین روبرو شود. ابهت او در سکوتش بود و در آن آروارههایی که فقط قبل از مرگ قربانی باز میشدند. اما در فیلم Predator: Badlands شاهد فاجعهای هستیم که از آن به عنوان «انسانی کردن هیولا» یاد میکنیم.

سازندگان فیلم فکر کردهاند اگر به غارتگر نام بدهند (دک)، برایش پدری سختگیر و بیرحم بتراشند و او را در موضع یک «قربانی طرد شده» قرار دهند، مخاطب با او همراه میشود. اما حقیقت تلخ این است که هیچکس برای دیدن مشکلات خانوادگی یک یاتجا به سینما نمیرود. ما میخواهیم شاهد یک شکارچی بیرحم باشیم، نه نوجوانی فضایی که سعی دارد به پدرش ثابت کند «من هم میتوانم بکشم!». این رویکرد، غارتگر را از یک نیروی ویرانگر طبیعت به یک کاراکتر ترحمبرانگیز تقلیل داده که تمام رمز و رازهای سیونه سالهاش را در همان نیمساعت اول به حراج میگذارد.
تراکتنبرگ و سندرم دیو فیلونی
در این بخش از نقد فیلم Predator: Badlands باید به یک تغییر لحن نگرانکننده اشاره کنیم. تراکتنبرگ به وضوح سعی کرده فرمول موفق «مندلورین» را در این فرنچایز کپی کند. او لبههای تیز و برندهای که هویت اصلی این سری بود را با سمبادهای نرم از بین برده است. فیلم به جای آنکه نیش داشته باشد، نوازش میکند. دک، این شکارچی جوان، حالا همراهانی دارد که حضورشان بیشتر برای پر کردن لیست هدایای کریسمس است تا پیشبرد داستان.
ایده قرار دادن یک موجود کوچک و «کیوت» در کنار غارتگر، تیر خلاصی بود بر پیکر نیمهجان این فرنچایز. وقتی موجودی که قرار است تجسم مرگ باشد، با یک جانور بغلکردنی رفاقت میکند، تمام تعلیق داستان فرو میریزد. این دقیقا همان جایی است که سینما به تجارت تبدیل میشود و هنر نادیده گرفته میشود.
ال فانینگ؛ استعدادی که در فیلمنامهای پوچ هدر رفت
حضور ال فانینگ در این فیلم، مصداق بارز هدر دادن پتانسیل است. او که بارها توانایی خود را در ایفای نقشهای پیچیده ثابت کرده، اینجا در نقش یک اندروید دوقلو اسیر کلیشههایی شده که حتی ضعیفترین سریالهای علمی-تخیلی هم از آنها عبور کردهاند. تیا، آن اندروید پرحرف و بهظاهر بامزه که قرار است بار طنز فیلم را به دوش بکشد، عملا به سوهان روح مخاطب تبدیل میشود.

رابطه او با دک، به جای آنکه تداعیگر یک اتحاد استراتژیک باشد، شبیه به کمدیهای بزنبکوب از آب درآمده است. وقتی او را پشت دک میبینیم، به جای یادآوری حماسه جنگ ستارگان، فقط به این فکر میکنیم که چطور یک فرنچایز بزرگ میتواند تا این حد به قهقرا برود. در فیلم Predator: Badlands نمیتوان از این حقیقت چشمپوشی کرد که حتی بازی خوب فانینگ هم نمیتواند حفرههای عمیق فیلمنامه را پر کند. اشتباه بزرگ فیلم اینجاست: غارتگر قرار بود کابوس ما باشد، نه دوستی که برایش دل بسوزانیم. وقتی هیولا شروع به یادگیری درسهای اخلاقی درباره «وفاداری» و «دوستی» میکند، دیگر دلیلی برای ترسیدن وجود ندارد.
اکثر مردم فکر میکنند هرچه دنیای یک فیلم بزرگتر شود، جذابیتش بیشتر میشود، اما در فیلمهای Predator، این یک سم است. نشان دادن زندگی خانوادگی، دعواهای قبیلهای و سلسلهمراتب اجتماعی آنها، تمام آن هیبت دستنیافتنی را از بین برده است. پردیتور هیچوقت صرفا برای نمایش خون نبود؛ بلکه بخشی از ماهیت وحشیانه شکار بود. حذف این عنصر در Badlands، فیلم را به یک تجربه «بیخطر» و بیخاصیت تبدیل کرده که هیچ تاثیری روی مخاطب نمیگذارد.
جادوی دیجیتال در بردگی بیخلاقیتی
در ادامه نقد فیلم Predator: Badlands، باید به سراغ رکنی برویم که معمولا پناهگاه طرفداران این فرنچایز است: اکشن. اما متأسفانه در این نسخه، حتی اکشن هم نمیتواند بار لنگزدنهای دراماتیک فیلم را به دوش بکشد. اگر در نسخههای پیشین، هر نبرد حکم یک شطرنج مرگبار میان شکارچی و شکار را داشت، در اینجا شاهد چیزی شبیه به یک بازی ویدیویی «هک اند اسلش» (Hack and Slash) هستیم که در آن استراتژی جای خود را به شلوغکاریهای بصری داده است.
رقص بیوزن پیکسلها
کمپانی «وتا ورکشاپ» (Wētā Workshop) بدون شک یکی از غولهای جلوههای ویژه در تاریخ سینماست، اما در این فیلم شاهد پارادوکسی عجیب هستیم. با وجود دقت در جزییات پوست و بافت بدن دک، در لحظات اکشن، موجودات فیلم گویی هیچ «وزنی» ندارند. در فیلم Predator: Badlands نمیتوان از این حقیقت گذشت که حرکات غارتگر بیش از حد سریع، بیش از حد نرم و بیش از حد «دیجیتالی» است.
آن سنگینی باابهت «کوین پیتر هال» در لباس غارتگر قدیمی که هر قدمش لرزه بر اندام میانداخت، جای خود را به موجودی داده که گویی روی سطوح لیز میخورد. این عدم تناسب بین بصری و فیزیک، باعث میشود که تماشاگر هیچگاه خطر را با تمام پوست و گوشت خود حس نکند. وقتی دک با موجودات بومی سیاره گنا درگیر میشود، ما شاهد برخورد دو توده پیکسل هستیم، نه نبردی برای بقا.
فاجعهای به نام پرده سوم؛ حبس در انبار تاریک

یکی از بزرگترین نقاط ضعف فیلم Predator: Badlands که باید به آن اشاره کرد، طراحی صحنه در نیمه دوم فیلم است. تراکتنبرگ و تیمش زمان و هزینه زیادی را صرف ساختن دنیای عجیب و غریب سیاره گنا کردهاند؛ سیارهای با گیاهان اسیدی و کرمهای انفجاری. اما به محض اینکه داستان به اوج خود میرسد، گویی بودجه فیلم به پایان رسیده است.
تمام آن پتانسیلهای محیطی رها میشوند و نبرد نهایی در محیطی اتفاق میافتد که شبیه به یک انبار صنعتی یا پارکینگ تاریک در حومه لندن است. این یک بیماری مزمن در بلاکباسترهای مدرن است: «سکانسهای نبرد در تاریکی مطلق برای پوشاندن ضعف جلوههای ویژه». تماشاگر مجبور است چشمانش را ریز کند تا بفهمد چه کسی به چه کسی ضربه میزند. این موضوع نه تنها لذت تماشای اکشن را از بین میبرد، بلکه نشاندهنده نوعی تنبلی در کارگردانی است.
چرا اکشن فیلم اثرگذار نیست؟
برای درک بهتر اینکه چرا فیلم Predator: Badlands نمره پایینی در بخش فنی دریافت میکند، باید به دو اشتباه رایج که تراکتنبرگ مرتکب شده نگاهی بیندازیم. تراکتنبرگ به جای اینکه اجازه دهد دوربین نظارهگر قدرتنمایی غارتگر باشد، با کاتهای سریع و لرزشهای مصنوعی دوربین، سعی کرده هیجان کاذب ایجاد کند. این تکنیک معمولا زمانی استفاده میشود که طراحان مبارزه حرف زیادی برای گفتن ندارند.
در نسخه ۱۹۸۷، غارتگر آسیبپذیر بود. او زخمی میشد، درد میکشید و برای مداوا به تکنولوژیاش پناه میبرد. در Badlands، دک شبیه به یک ابرقهرمان مارولی عمل میکند. او ضرباتی را تحمل میکند که باید هر موجود زندهای را از پا درآورد، اما به سادگی بلند میشود و به مبارزه ادامه میدهد. وقتی قهرمان (یا ضدقهرمان) فیلم عملا فناناپذیر باشد، عنصر «تعلیق» به کلی از بین میرود.
موسیقی متن؛ تلاشی برای احیای یک کالبد بیجان
باید اعتراف کرد که همکاری سارا شاکنر و بنجامین والفیش تنها بخشی است که سعی میکند به میراث آلن سیلوستری (آهنگساز نسخه اصلی) وفادار بماند. استفاده از سازهای کوبهای سنگین و تمهای دلهرهآور، تا حدی اتمسفر را سنگین میکند. اما موسیقی به تنهایی نمیتواند فیلمی را نجات دهد که در لایههای زیرین ساختاریاش دچار فروپاشی شده است. در فیلم Predator: Badlands، موسیقی مثل یک لباس فاخر است که بر تن یک مانکن پلاستیکی پوشانده شده؛ زیباست، اما روحی در زیر آن وجود ندارد.
تراکتنبرگ فراموش کرده که غارتگر یک نینجای فضایی نیست، او یک شکارچی تروفی است. تفاوت این دو در حوصله، صبر و ضربات کاری خلاصه میشود؛ چیزهایی که در شلوغکاریهای این فیلم به کل فراموش شدهاند.

در نهایت، بخشهای اکشن فیلم Predator: Badlands به جای آنکه آدرنالین خون شما را بالا ببرند، باعث خمیازه کشیدن میشوند. وقتی هیولایی که روزی لرزه بر اندام کماندوهای کارکشته میانداخت، حالا درگیر نبردهای استریل و بیخطر (PG-13) در یک محیط بسته و تاریک شده، یعنی زمان آن رسیده که بپذیریم این فرنچایز نیاز به یک استراحت طولانی دارد.
جمعبندی
در این بخش پایانی از نقد فیلم Predator: Badlands، باید با خودمان صادق باشیم. سینما عرصه تجربهگرایی است، اما نه به قیمتِ تخریب ستونهای یک هویت تثبیتشده. دن تراکتنبرگ با Badlands نشان داد که مرز باریکی بین «نوآوری» و «خیانت به ریشه» وجود دارد. این فیلم شبیه به یک غذای فستفودی پرزرقوبرق است که در لحظه شاید گرسنگی شما را رفع کند، اما هیچ طعم ماندگاری در حافظه چشایی سینماییتان باقی نمیگذارد. فیلم در تلاش است همهچیز باشد؛ هم درام خانوادگی، هم رفاقت بینگونهای و هم اکشن علمی-تخیلی. اما در نهایت، در هیچکدام از این مسیرها به مقصد نمیرسد.
اگر فیلم اصلی جان مکتیرنان را یک استیک آبدار و حرفهای بدانیم که با دقت و حوصله پخته شده، Predator: Badlands حکم یک «هپی میل» (Happy Meal) را دارد. جعبهاش زیباست، یک اسباببازی (همان موجود کیوت فیلم) داخلش دارد، اما گوشتش فرآوریشده و بیهویت است. این فیلم برای کسانی که با یوتیوب و تیکتاک بزرگ شدهاند ساخته شده، نه برای طرفدارانی که طعم تلخ و واقعی ژانر وحشت را در سینمای دهه هشتاد چشیده است.
برای گفتگو با کاربران ثبت نام کنید یا وارد حساب کاربری خود شوید.