نقد فیلم The Last House؛ داستانی بر اساس همهگیری کرونا
قرنطینه اجباری!
اسفند 1398 بود که سازمان بهداشت جهانی خبر همهگیری ویروس کرونا را اعلام کرد و از همه مردم دنیا خواست در خانههایشان بمانند. از همان لحظه، زندگی برای خیلیها شکل دیگری پیدا کرد. خانه، که همیشه فقط محل رفت و آمد بود، تبدیل شد به جایی برای ماندن، ترسیدن، تحمل کردن و ساختن یک نظم تازه. آدمها هم به خانواده نزدیکتر شدند و هم بیشتر از قبل طعم تنهایی و دلزدگی را چشیدند. حالا فیلم The Last House از همین حس استفاده میکند و قرنطینه را نه به شکل یک خاطره ساده، بلکه به عنوان یک موقعیت ترسناک و فرساینده بررسی میکند.
فیلم جدید نتفلیکس به کارگردانی لوئیس لتریر، داستان یک خانواده را روایت میکند که با یک تهدید ناشناس در خانه خود زندانی میشوند. باران سیلآسا میبارد و این حبس، از چند روز به چند هفته، چند ماه و حتی چند سال میرسد. The Last House همزمان در چند ژانر حرکت میکند. از یک طرف با یک تریلر بقا طرف هستیم، از طرف دیگر فیلم حال و هوای علمیتخیلی، ترسناک، معمایی و درام روانشناختی خانوادگی دارد. همین ترکیب باعث شده فیلم بیشتر از آنکه فقط درباره یک تهدید بیرونی باشد، درباره فرسایش رابطهها، ترسهای درونی و تلاش چهار نفر برای زنده ماندن باشد. با نقد فیلم The Last House همراه ویجیاتو بمانید.

The Last House خیلی زود قواعد تریلرهای رایج حمله به خانه را به هم میزند. اینجا با یک خانواده روبهرو هستیم که نه فقط از بیرون، بلکه از دل خود خانه هم احساس ناامنی میکنند. تهدیدی ناشناس آنها را داخل خانه حبس کرده و راه فراری هم وجود ندارد. همین ایده ساده، پایه اصلی فیلم را میسازد. در ظاهر با قصهای درباره بقا روبهرو هستیم، اما در عمل فیلم بیشتر شبیه یک درام بسته و فشرده است که در آن چهار نفر باید با عقل، صبر و امکانات رو به پایان خودشان دوام بیاورند. نقطه قوت اصلی فیلم هم همین است که از همان ابتدا روی وحشت فیزیکی و روانی همزمان دست میگذارد. یعنی هم بدن خانواده در خطر است و هم ذهنشان.
فیلمنامه متیو رابینسون خیلی واضح ما را به یاد دوران قرنطینه کرونا میاندازد. فیلم از یک طرف روی حس آرامش در خودکفایی تکیه میکند و از طرف دیگر مدام نشان میدهد همین تکیه بر خود، چقدر میتواند شکننده و ترسناک باشد. مهمتر از آن، فیلم تا حدود یک ساعت، ماهیت دقیق نیرویی را که خانواده را زندانی کرده پنهان نگه میدارد. این تعلیق در ابتدا خوب کار میکند، چون مخاطب را در وضعیت همان خانواده قرار میدهد. ما هم مثل آنها فقط با حدس و ترس جلو میرویم. اما همین تعویق، برای بعضی تماشاگران میتواند خستهکننده باشد. مخصوصا اگر کسی از The Last House انتظار ضرباهنگ سریع، شوکهای پشت سر هم یا اکشن پر فشار داشته باشد. اینجا لتریر سراغ همان ریتمی نمیرود که از او در فیلمهایی مثل Transporter یا Fast X دیده بودیم. او این بار کنترل شدهتر عمل میکند و اجازه میدهد فضا، نه حادثه، فشار اصلی را بسازد.

در دل فیلم، نقل قولی از آرتور کلارک اهمیت زیادی دارد: «چه بیربط است این سیاره را زمین خطاب کنیم، حال آنکه به وضوح اقیانوس ست.» این جمله فقط یک شروع تزئینی نیست. با توجه به بالا آمدن سطح دریاها و اضطرابی که تغییرات محیطی به همراه دارد، این جمله در متن فیلم معنای تازهای پیدا میکند. The Last House از همین نگرانی هم استفاده میکند تا ترس خانواده را عمیقتر نشان دهد. آنها فقط نمیدانند چه چیزی آنها را زندانی کرده، بلکه نمیدانند این تهدید از آنها چه میخواهد. همین ندانستن، فشار روانی فیلم را بیشتر میکند.
فیلم در بسیاری از لحظات، یادآور نسخهای سادهتر و زمینیتر از No One Will Save You است. اینجا هم با تهدیدی روبهرو هستیم که از ابتدا قابل توضیح نیست، اما تفاوت در این است که The Last House بیشتر روی واکنش انسانی تمرکز دارد. جسیون با بازی واگنر مورا (بازیگر نقش پابلو اسکوبار در سریال نارکوس) از همان روز اول به خانوادهاش میگوید که این اتفاق ساخته دست انسان نیست. اما حرف او بیشتر شبیه نتیجهگیری از روی حدس است تا دانشی قطعی. او یک مهندس بیکار است که در آغاز فیلم با وسایل ماهیگیری از اسکله برمیگردد، در حالی که هیچ صیدی هم ندارد و یک طوفان بزرگ در راه است. همین شروع، از همان ابتدا حس بیثباتی را به فیلم میدهد. بعد هم آن جمله صوتی که در پایان معنا پیدا میکند، مسیر کلی را روشن میکند: «روزی که باران آمد، فهمیدیم تنها نیستیم.»
لحظهای که جیسون قصد دارد همسرش ان، پسر 12 سالهشان گراهام و دختر 8 سالهشان روث را برای خرید درخت کریسمس به بیرون ببرد؛ متوجه میشوند درها و پنجرههای خانه بسته شدهاند. این نقطه شروع واقعی بحران است. هر تلاشی برای باز کردن یا شکستن آنها بیفایده است. وقتی خانواده از پشت پنجره بیرون را نگاه میکنند، میفهمند همسایهها هم در همان وضعیت گیر افتادهاند. حتی یک زوج پیر در آن سوی خیابان هم با ذخیره غذایی محدود، در همان حبس مشترک زندگی میکنند. این صحنهها مهم هستند، چون نشان میدهند وحشت فیلم فقط یک مشکل شخصی نیست. این بحران گستردهتر از خانه آنها است.
بخوانید: ساخت سریال لایو اکشن بر اساس بازی Persona توسط نتفلیکس تایید شد
در بخش میانی، فیلم هوشمندانه به سمت عادت و نظم میرود. جیسون و ان سعی میکنند بچهها را به یک روال ثابت عادت بدهند. کارهای خانه، درس خواندن، تمرین پیانو و حتی زمان ورزش، تبدیل میشود به بخشی از تلاش آنها برای حفظ عقل. این جزئیات ساده، شاید در نگاه اول کماهمیت به نظر برسند، اما دقیقا همین چیزها فیلم را انسانی میکنند. وقتی وایفای از کار میافتد و تلویزیون و رادیو هم دیگر کار نمیکنند، سرگرمیها محدود میشود به بازیهای رومیزی، صفحههای قدیمی موسیقی جیسون و چند انتخاب محدود از یک دی وی دی پلیر قدیمی. حتی اینجا هم فیلم به جای نمایش زرق و برق، سراغ خاطرات کوچک و راهحلهای معمولی میرود. یک لحظه کوتاه که خانواده با آهنگ The Cure میرقصند، از معدود لحظات گرم فیلم است. همین لحظههای ساده نشان میدهد که خانواده هنوز کاملا از هم نپاشیده است.
این موضوع علاوه بر دوران قرنطینه، من را یاد 88 روز قطعی اینترنت امسال انداخت. حس قرنطینه اجباری که ما را وادار میکرد از امکانات موجود برای بقا استفاده کنیم. به همین دلیل این فیلم که نسبتا ضعیف است توانست من را درگیر کند چراکه در هر لحظه از زندگی این خانواده یاد آن دوران محرومیت میافتادم که چطور به کوچکترین عناصر سرگرم میشدیم تا به این وضعیت نامعلوم عادت کنیم.
به مرور، بحث کمبود غذا جدی میشود و فیلم یک بار دیگر روی بقا تمرکز میکند. ان شروع میکند به جمع کردن بذر گوجه و ریشه سبزیها تا یک باغچه داخلی بسازد. این کار با توجه به وضعیت خانه هم منطقی است، چون ساختمان در حال فرسوده شدن و نشست کردن است و با برداشتن چند تخته کف، به خاک دسترسی پیدا میکنند. از طرف دیگر، جیسون با استفاده از ترکهای دودکش، یک تله میسازد و به شکار سنجابها و حیوانات کوچک دیگر میرود. این خوراک ساده در ظاهر یک راه نجات است، اما خیلی زود خودش به منبع خطر تازهای تبدیل میشود. فیلم در همین جا خوب میفهمد که بقا همیشه بهای خودش را دارد. هر راهی برای زنده ماندن، ممکن است یک در تازه برای خطر باز کند.
نقطهای که فیلم از یک درام بسته به سمت ترس مستقیمتر میرود، همان جایی است که خانواده برای اولین بار فقط بخشی از یک موجود بلندقد و ناشناس را میبینند. این موجود شبیه هیچ گونه شناختهشدهای نیست. فیلم درست عمل میکند چون هنوز هم همه چیز را کامل نشان نمیدهد. The Last House هر وقت در محدوده ابهام باقی میماند، موثرتر است. در این فرم، ترس از نمایش کامل بیشتر جواب میدهد. چون تماشاگر نمیداند با چه چیزی طرف است و همین ندانستن، اضطراب را حفظ میکند.
یک پرش زمانی پنج ساله هم در فیلم وجود دارد که وضعیت را پیچیدهتر میکند. حالا خیابان منظم حومه شهر، جای خود را به طبیعتی داده که همه چیز را پوشانده است. خانهها و خیابانها دیگر آن شکل قبلی را ندارند و زمان به وضوح از آنها عبور کرده است. بچهها حالا نوجوان شدهاند. گراهام بدخلقتر و کمحوصلهتر شده و روث بیشتر در دنیای خیال خودش زندگی میکند. او درباره پریها و هیولاهای افسانهای مثل Kraken و Leviathan میخواند و حتی نظریههایی درباره موجودات ناشناخته اعماق اقیانوس مطرح میکند. این بخش از فیلم از نظر تماتیک مهم است، چون نشان میدهد وقتی جهان بیرون قابل توضیح نیست، ذهن نوجوانها به سمت افسانه و تصور میرود. همین جاست که ترس بیرونی و ترس درونی به هم میرسند.

از نظر بازیگری، گرتا لی و واگنر مورا یکی از ستونهای اصلی فیلم هستند. آنها نقش پدر و مادری را بازی میکنند که باید از بچههایشان در برابر ترسهای بزرگتر از خودشان محافظت کنند. بازی هر دو قابل اعتماد و محکم است و کمک میکند فیلم حتی وقتی در بخشهایی از روایت که دچار لرزش میشود، همچنان قابل دنبال کردن بماند. رابطه آنها با بچهها و تلاششان برای حفظ آرامش خانواده، هسته احساسی فیلم را تشکیل میدهد. اگر این دو نقش به این اندازه درست از آب درنمیآمدند، The Last House خیلی زود فقط به یک ایده خوب تبدیل میشد و نه یک فیلم قابل تماشا.
در نهایت
فیلم The Last House در یک جمله شاید این باشد که فیلم هر چه بیشتر ناشناخته بماند، بهتر عمل میکند. لوئیس لتریر در این اثر به جای اکشن پرصدا، سراغ یک فضای بسته و فشرده رفته که در آن هم جسم خانواده در خطر است و هم روان آنها. The Last House از ترس قرنطینه، اضطراب محیطزیستی و ناتوانی انسان در برابر یک نیروی نامعلوم استفاده میکند تا یک تریلر بقا بسازد که بیشتر شبیه یک درام روانشناختی خانگی است.
با این حال، فیلم بینقص نیست. فیلمنامه Matthew Robinson بعد از حدود یک ساعت، وقتی میخواهد تعلیق را بیشتر کند، کمی ناپایدار میشود و ممکن است صبر بعضی از مخاطبان را امتحان کند. مخصوصا کسانی که از فیلم جدید نتفلیکس انتظار هیجان فوری یا ترسهای مستقیم دارند، شاید با ریتم آن کنار نیایند. اما از طرف دیگر، همین فاصلهگذاری و همین تاکید بر ابهام، باعث شده فیلم The Last House فقط یک داستان درباره گیر افتادن در خانه نباشد.
این فیلم بیشتر درباره این است که وقتی بیرون خطرناک میشود، خانه هم همیشه امن نمیماند. درباره این است که خانواده در شرایط فشار، چطور سعی میکند خودش را نگه دارد. درباره این است که ندانستن، گاهی از دانستن ترسناکتر است. The Last House شاید در همه لحظهها منسجم نباشد، اما در بهترین لحظاتش یک تریلر نتفلیکس جمعوجور، پرتنش و قابل توجه است که تا زمانی که تهدیدش نامعلوم میماند، بیشترین اثر را میگذارد اما بعد از آن افت شدیدی پیدا میکند.
برای گفتگو با کاربران ثبت نام کنید یا وارد حساب کاربری خود شوید.