نگاهی به سریال Lanterns | آیا سریال جدید دی سی ارزش دیدن دارد؟
ترکیب HBO با دنیای دی سی
سریال Lanterns حاصل همکاری مجدد DC و HBO توانسته رکوردهای امیدوارکنندهای در طول پخش خود کسب کند. این سریال تنها در 3 روز موفق شد 9.3 میلیون بیننده در شبکه HBO و سرویس HBO Max جذب کند و این برای یک سریال ابرقهرمانی در دنیای سینمایی دی سی اتفاق بسیار خوبی است. اما فارق از این هایپها و رکوردها، در این مقاله قصد داریم نگاه عمیقی به سریال لنترنز داشته باشیم و ببینیم که آیا ارزش دیدن دارد یا خیر. با ویجیاتو همراه باشید.
Lanterns در دل خستگی ابرقهرمانها؛ چرا هنوز باید به این دنیا فرصت داد؟

بحث افول دوران ابرقهرمانها از زمان کرونا تا کنون همچنان مورد بحث است و هر بار با آمدن یک پروژه جدید از نو شعله میکشد؛ اما سریال Lanterns از همان ابتدا نشان میدهد چرا هنوز ارزش دارد پای یک قصه ابرقهرمانی نشست. اگر از موجهای پر سر و صدای سینمایی خستهاید، این سریال با اتکا به قصهگویی خوش نفس، شخصیتپردازی آهسته و دنیاسازی حسابشده، به شما یادآوری میکند تلویزیون هم میتواند بستری برای تعریف داستانهای کمیک باشد. سریال لنترن ها نه برای تکرار کلیشهها، که برای شخمزدن آنها آمده؛ سریال جدید DC سعی میکند همزمان هم واقعگرا باشد، هم خیالپرداز؛ هم پلیسی باشد، هم کهکشانی؛ این ترکیب عجیب واقعا جواب داده است.
۵ کمیک که میتوانید پیش از تماشای سریال Lanterns بخوانید
افول دوران ابرقهرمانان وقتی معنا پیدا میکند که اثر، صرفا «قابلقبول» باشد؛ نه بد، نه خوب، فقط معمولی. مخاطب امروز باهوشتر از همیشه است و به محض دیدن سازوکار یک محصول دمدستی، از آن عبور میکند. نقطه قوت سریال لنترن اما این است که معمولی نیست. قصهاش روی زمین سفت واقعیت قدم برمیدارد، حتی وقتی مردانی را میبینیم که با حلقهای سبزرنگ از انگشتشان سازه میسازند و تا دل ابرها پرواز میکنند. این تناقض دلنشین، درست همان جایی است که Lanterns نفس میکشد و هویت خودش را پیدا میکند.
تلویزیون؛ بوم عریض قصهگویی ابرقهرمانی

در روزگاری که بهنظر میرسد رقبای همیشگی، یعنی استودیوهای مارول، کمی ترمز سریالسازی را کشیدهاند و ترجیح میدهند بار سنگین همزمان بلاکباستر سینمایی و سریال را سبکتر کنند، Lanterns با صدایی رسا میگوید: این دنیا، روی پرده کوچک معنا میگیرد. قصهای که به نفس کشیدن زمان نیاز دارد، زیر نور چراغهای خانه شما بهتر جان میگیرد تا در ازدحام یک فیلم دو ساعته. حاصل، جهانی است که بهجای تندخوانی، شمرده روایت میشود تا ما همپای شخصیتها بفهمیم چرا تصمیمهایشان بهای سنگینی دارد.
مدیران جدید DC Studios یعنی جیمز گان و پیتر سفران، لنترنز را نه بهعنوان برچسبی روی نقشه بزرگ دیسی، که بهعنوان یک اثر مستقل با طعم خاص خودش تدارک دیدهاند. سریال لنترنز گرچه در جهان تازه دیسی نفس میکشد و نشانههای اتصال به آن را با خود دارد، اما شبیه کپی مقوایی از پروژههای پرسر و صدای گان نیست. حالوهوایی دارد که بیپروا از سریال True Detective وام میگیرد، اما آن را به نفع یک پرونده جنایی بینستارهای بازتعریف میکند. نتیجه تقلید کورکورانه و بی هدف نیست؛ بلکه گفتوگویی جذاب بین ژانر پلیسی، نوآر و فانتزی فضایی است.
یکی از هوشمندیهای Lanterns پرهیز از سکانسهای معرفی و توضیحهای طولانی است. بهجای یک سکانس خشک و پر از اصطلاح برای معرفی Green Lantern Corps، اجازه میدهد لایهها بهمرور کنار بروند. کمکم میفهمیم این پلیسهای فضایی چگونه با حلقههای قدرتشان نظم کهکشان را نگاه میدارند و چه قوانین نانوشتهای بر این نظم فرمان میراند. سریال، بهجای آنکه از همان ابتدا کتابچه راهنما دستمان بدهد، ما را به وسط زمین بازی پرت میکند تا با تجربه، قواعد را یاد بگیریم.
سریال Lanterns در سه روز نخست انتشار ۹.۳ میلیون بیننده را به گرد هم آورده است
از منظر استراتژی، Lanterns شبیه یک بیانیه است: اگر قرار است جهان دیسی بازتعریف شود، بهتر است ستونهایش را روی شخصیتهایی بگذاریم که ظرفیت قصهگویی طولانی دارند. اینجا بهجای سر و صدای بیحاصل، ریزهکاری مهم است؛ جایی که نقاط ضعف قهرمانان از نزدیک دیده میشوند. اگر سریال لنترن را دنبال کنید، میبینید شکافهای درونی این قهرمانان پشت ژست بیباکی آنها پنهان شده، اما دیر یا زود، زیر نور همان فانوس سبز لو میرود.
داستان، کاراکترها و دنیاسازی؛ از مدار تا مزرعه

هال جوردن در Lanterns با چهره کارکشته و خسته کایل چندلر برمیگردد؛ ماجراجویی که در آستانه فرسودگی است و برای رسیدن به هدفش بیملاحظه و تیغتیز عمل میکند. رگهای از بدقلقی در رفتارش هست که مرز بین قهرمان و ضدقهرمان را باریک کرده؛ همان مرزی که سریال لنترن ها با وسواس روی آن قدم میزند. روبهروی او جان استوارت قرار میگیرد؛ حلقهبهدست تازهکاری که آرون پییر با بازی سرد و استوارش جان داده. استوارت نه صرفا شاگرد، که جایگزینِ بالقوه است؛ و همین تنش اولیه تمام روابط این زوج نامتجانس را برق میاندازد.
در جهان تازه دیسی جیمز گان، لنترنها هویتی پنهان ندارند. همه میدانند هال جوردن نخستین انسان سپاه بوده و زمین مثل همیشه در حاشیههای کهکشان یک حوزه کماهمیت به حساب میآید. سریال هوشمندانه توضیح میدهد چرا گای گاردنر با بازی ناتان فیلیون، فانوس منتخب فیلم سوپرمن گان شده و چطور چیدمان لنترنها در این جهان نو کنار هم مینشیند. نتیجه، پلی باریک اما محکم میان سریال لنترنز و پروژههای سینمایی است؛ پلی که اجازه میدهد بدون سردرگمی، از یک مدیوم به مدیوم دیگر رفتوآمد کنیم.
از آسمان تا خاک: معمای نبراسکا

هسته احساسی سریال جایی است که هال جوردن، جان استوارت را به روستایی دورافتاده در نبراسکا میبرد تا قتلی را بررسی کنند که بوی اثر بیگانهها را میدهد. این انتخاب لوکیشن هوشمندانه است: فانوسهای سبز با تمام آن هیبت کیهانی، باید پا روی خاک مرطوب مزرعه بگذارند و با سیاستهای خرد محلی، ریشسفیدها و مرزبندیهای یک جامعه کوچک دستوپنجه نرم کنند. ترکیب این لحن روستایی با ژانر علمیتخیلی، درست همان جایی است که سریال لنترن خودش را از آثار ابرقهرمانی دیگر جدا میکند.
لنترنز فرصت میدهد تا قضاوتمان درباره هر دو مرد، دچار لغزش و تغییر شود. جوردن از شاگرد ساختن فراری است، چون فکر میکند قرار است با همان شاگرد جایگزین شود؛ استوارت مشتاق است طناب را از دست استاد خسته بیرون بکشد. تماشای این کشمکش طی هشت قسمت جذاب است؛ جایی که روایت آهسته کار میکند، اما هر قسمت جای پای تازهای برای شخصیتها میگذارد. بد نیست بدانید منتقدان پیش از پخش رسمی به هفت قسمت دسترسی داشتند؛ همین اعتماد به روند قصهگویی، از اطمینان سازندگان به مسیرشان خبر میدهد.
بازیگران مکمل هم کماثر نیستند. گرت دیلاهانت نقش «ریش سفید محله» را طوری بازی میکند که هم تهدید باشد، هم راز؛ و در سوی دیگر، کلی مکدانلد با نقش کلانتر شهر که عروس خانواده همان قدرتمند هم هست، وزنهای واقعگرایانه وارد میدان میکند. سریال لنترنز جهانی را نشان میدهد که در آن ابرقهرمانی بخشی از روزمرگی است: کلانتر با هال جوردن مثل یک مامور فدرال پر مدعا برخورد میکند که میخواهد پروندهاش را بدزد؛ و وقتی جوردن پرواز میکند، همانقدر بیتکلف است که یک کارآگاه لاانداردر در خیابان میدود.
لنتز به وسواس کلیدواژه دیرینه این فرنچایز هم سر میزند: «بیباکی». اینکه لنترن باید بیترس باشد، در سریال به سخره گرفته نمیشود، اما رمانتیزه هم نمیشود. هر دو قهرمان، ترسهایی دارند که بلدند چطور پنهانشان کنند؛ از ترس از دست دادن جایگاه تا ترس نادیدهگرفتن حقیقت. حلقه قدرت در این جهان بیش از آنکه اسباببازی اراده باشد، آینهای است که ضعفها را بزرگنما میکند. این صراحت در مواجهه با عیبها، دلیل دیگری است برای اینکه سریال لنترن از شعار فاصله بگیرد و به شخصیت نزدیک شود.
در بطن همه اینها، اجرای بصری سریال هم به خلق حس تعلق کمک میکند. قابهای سرد روستا، نور کدر سولههای پلیس و انفجارهای فسفری انرژی سبز کنار هم مینشینند تا مرز آسمان و زمین را از بین ببرند. این همان دوآلیتهای است که اگر درست هدایت نشود، به ناهمگونی میانجامد؛ اما اینجا با دقت یک کارگردان پلیسی و جسارتِ یک خیالپرداز کمیکبوکی، بندبندش به هم دوخته شده است.
چرا باید Lanterns را دید؟

نامهای پشت پرده، خودشان یک بیلبورد اعتمادند: کریس مانـدی (شورانر سریال اوزارک)، دیمن لیندلوف (خالق واچمن تحسینشده) و تام کینگ (نویسنده مطرح بتمن و سوپرگرل)؛ سه ذهن با سه تربیت متفاوت که نتیجه کارشان ترکیبی است از تعلیق جنایی، جاهطلبی مفهومی و انسانمحوری کمیک. معادلهای که میتوانست در تضاد داخلی فروبپاشد، در Lanterns به تعادل رسیده: قصه نفس دارد، ایدهها سر جایشاناند و شخصیتها پیچ میخورند بدون اینکه گم شوند.
در روزگاری که هر پروژه ابرقهرمانی در تیررس جنگهای فرهنگی است، لنترنز زرنگتر از آن است که خوراکی ساده برای دادوستد شعارها باشد. جان استوارت از اوایل دهه هفتاد در کمیکها بهعنوان یک لنترن سیاهپوست حضور داشته؛ پس سریال لنترن ها برای نمایشی کردن تنوع از او استفاده نمیکند، بلکه با هدف سراغش میرود. آرون پییر استوارت را مثل قهرمانی میسازد که با اصول روشن و اخلاق کاری سختگیرانه، نه برای جایگزینی یک سفیدپوست افسانهای، که برای اثبات شایستگی خودش میجنگد.
سریال به طور هوشمندانه چنین زیرمتن سخت پسندی را وارد داستان کرده است: مردی سفیدپوست، محبوب و ترکخورده که شاید باید جا را به مردی جوانتر و رنگینپوست بدهد. اما Lanterns نه هال را حذف میکند، نه جان را روی سکو میگذارد؛ هر دو را میکاود، ضعفهایشان را برهنه میکند و نشان میدهد چرا هر یک میخواهد حلقه را به انگشت نگه دارد. دوگانه استاد/شاگرد به دوگانه رقیب/رفیق بدل میشود و ما هم بهجای صف کشیدن پشت یک نفر، با هر دو همراه میشویم.
از نظر اتصال به جهان دیسی، سریال لنترنز هم خط و ربطهای لازم را دارد، هم استقلال رواییاش را حفظ میکند. اشاره به گای گاردنر ناتان فیلیون در فیلم سوپرمن جیمز گان، این حس را میدهد که قطعات پازل در آینده درست کنار هم مینشینند؛ حتی شایعه حضور جان استوارت در همان فیلم هم، صرفنظر از تحقق یا عدم تحقق، نشان از معماری یکپارچه این جهان تازه دارد. خبر خوبتر اینکه برای لذت بردن از سریال جدید DC لازم نیست پیشزمینه خاصب ؛ قصه، خودش روی دو پایش میایستد.
اما دلیل نهایی برای تماشا...
دلیل نهایی خیلی سادهتر از همه اینهاست: سریال لنترن سرگرمکننده، هوشمند، پرجزئیات و نفسدار است. اگر از شنل و لباسهای پر زرق و برق ابرقهرمانی خستهاید و دنبال چیزی میگردید که انسان بودن را بر قهرمان بودن مقدم بداند، اگر از پروندههای پلیسی لذت میبرید و بدتان نمیآید یک لایه علمیتخیلی هم رویش کشیده شود، Lanterns برای شماست. سریال لنترنز نشان میدهد کمیکها میتوانند از آنچه فکر میکنید به زندگی واقعی نزدیکتر باشند؛ جایی که قهرمانبودن کمتر شبیه پرواز، و بیشتر شبیه ماندن کنار حقیقت است؛ حتی وقتی بهایش سنگین است.
آیا سریال لنترن ارزش دیدن دارد؟ جواب یک بله محکم است؛ چون بهجای شعار، قصه دارد؛ بهجای شلوغکاری، دقت دارد؛ و بهجای تکرار، جسارت دارد.
برای گفتگو با کاربران ثبت نام کنید یا وارد حساب کاربری خود شوید.