15 تا از بهترین قسمتهای سریال ریک و مورتی (Rick and Morty)
از ریک خیارشوری تا چندگانگی مورتی!
اگر از آن دسته طرفدارانی هستید که هنوز هم با یادآوری اپیزود Pickle Rick لبخند گوشه لبشان مینشیند یا هر چند وقت یکبار به خودتان میگویید:«هیچکس از قصد به دنیا نیومده»؛ این فهرست برای شماست. در این راهنمای جامع بهترین قسمت های ریک و مورتی، سراغ 15 اپیزود رفتهایم که هم هویت دیوانهوار و بیپروای سریال را نشان میدهند و هم ثابت میکنند پشت شوخیهای رکیک و اکشنهای قلابگیرنده، یک دل غمگین و یک مغز کنجکاو خوابیده است. سریال Rick and Morty سالهاست روی آنتن است و هنوز به شکل غافلگیرکنندهای میتواند بهترین اپیزودهای یک انیمیشن بزرگسالانه را در فصلهای جدید تحویل دهد. این شما و این بهترین قسمت های سریال ریک و مورتی؛ از کلاسیکهای فصل اول تا شگفتیهای تیرهوتار فصلهای پایانی؛ با ویجیاتو همراه باشید.
15. Pickle Rick (فصل سوم، قسمت سوم)

اپیزود Pickle Rick بهظاهر یک شوخی تکبعدی است: ریک خودش را تبدیل به یک خیارشور میکند تا از جلسه خانوادگی فرار کند. اما همین ایده ساده، موتور یک کابوس اکشنکمدی میشود؛ کابوسی که در آن ریک مجبور است با مهندسی بیرحمانه برای خودش دستوپا بتراشد، با موشها و آدمکشها بجنگد و از دل فاضلاب و اتاقهای شکنجه، قامتراست بیرون بیاید. اپیزودی که با یک میم شروع میشود، با یک تراژدی کوچک شخصی تمام میشود.
لایهای که Pickle Rick را از یک شوخی ویرال به یک قسمت ماندگار بدل میکند، خودفریبی ریک است. او حاضر است خودش را در معرض مرگهای مکرر و انفجارهای هالیوودی بگذارد، اما پای مبل ننشیند و با درمانگر حرف بزند. امتناع او از تغییر، در قابهایی پر از خون و صدای خرد شدن استخوان، ناگهان خنده را تلخ میکند. اگر آنموقع همه میگفتند من خیارشور ریکام، شاید باید داد میزدیم: «ریک، فقط حرف بزن!»
14. Summer of All Fears (فصل هشتم، قسمت اول)

ریک برای یک تنبیه ساده، سامر و مورتی را داخل یک شبیهساز میاندازد چون شارژر گوشیاش را برداشتهاند. اما همان یک اشتباهِ ساده، وقتی ریک خوابش میبرد، تبدیل میشود به 17 سال کابوسی. وقتی این دو بیرون میآیند، دیگر آن نوجوانهای خام نیستند؛ با دو ذهن فرسوده از زندگی، بدبین و آماده برای تهدید بعدی. اپیزود Summer of All Fears به شکلی موذیانه نشان میدهد چطور یک ابزار علمی، میتواند مرزهای اخلاق را لگدمال کند.
طنز سیاه این اپیزود با مرگهای مکرر مورتی، و مسخرهبازیهایی مثل «اسامه بن شارگِن» به اوج میرسد؛ همهچیز بر سر یک شارژر بیارزش. اما قلب داستان جای دیگری میتپد: جایی که سامر و مورتی یاد گرفتهاند باهوشتر از ریک باشند و حد و حدودی برای او تعیین کنند. «سامر شرور» برای طرفداران نظریهپرداز جذاب است، اما دستاورد بزرگ اپیزود، بلوغی است که از دل قفس شبیهسازی بیرون میزند.
13. Night Family (فصل ششم، قسمت چهارم)

ریک دستگاهی میسازد تا بدنش در خواب کارهای حوصلهسربر را انجام بدهد. ایده، ساده و بامزه است؛ تا وقتی «نسخههای شبانه» خانواده از بیاحترامیهای روزانه به تنگ نمیآیند و تصمیم میگیرند کنترل را پس بگیرند. «Night Family» با ادای دین به کارپنتر و طعم ترس کیهانی ریک و مورتی، خانه اسمیتها را به صحنه یک دابلگِینگر-تریلر تمامعیار تبدیل میکند.
طنز و وحشت این اپیزود دستبهدست هم میدهند. تعقیبوگریز ماشینی که اعضای خانواده مدام بیهوش میشوند و دوباره بیدار، هر ثانیهاش اجرای تازهای از همان ایده است و با اینحال خسته نمیکند. راهحلی که در پایان برای خلاص شدن از «خانواده شب» میبینیم، همان چیزی است که ریک و مورتی در آن استاد است: بردن یک ایده تا مرز فروپاشی و نشان دادن تمام راههایی که ممکن است فاجعهبار تمام شود.
12. The Old Man and the Seat (فصل چهارم، قسمت دوم)

ریک یک توالت مخفی دورافتاده دارد؛ پناهگاه خلوتی برای لحظههایی که حتی نابغهترین مرد جهان هم میخواهد تنها باشد. وقتی میفهمد یکی دیگر از همانجا استفاده کرده، زخمی میشود؛ زخمی که با خودشیفتگیاش قاتی میشود و نتیجه، شکستی بزرگتر از یک توالت تسخیرشده است. «The Old Man and the Seat» از یک شوخی دستشویی، به فینالی میرسد که بیرحمانهترین تنهایی ریک را جلوی چشممان میگذارد.
خط فرعی، جری و اپلیکیشن قرار عاشقانه است؛ ایدهای که آنقدر خوب کار میکند تا زندگی سامر را یکشبه از هم بپاشد. دو سر یک طیف، کنار هم قرار میگیرند: ریکی که هر اتصال انسانی را میزند و پس میزند، و سامری که بین جورواجور آدمها میپرد و با اولین ایراد بیخیال میشود. اپیزود بهظاهر بامزه، با پتک میزند: وصل شدن سخت است، و گریختن از نزدیکی، گاهی تنها مهارتی است که بلدیم.
11. Rick Potion (فصل اول، قسمت ششم)

مورتی میخواهد جسیکا عاشقش شود، ریک هم یک معجون میسازد. اما ترکیب بدی با ویروس آنفلوآنزا، زمین را به ضیافت موجودات «کروننبرگی» تبدیل میکند. تا اینجای کار، انگار یک ماجرای هفتگی معمولی است که در نهایت با نبوغ ریک حل میشود. اما اپیزود Rick Potion #9 از همان اپیزودهایی است که قوانین را میشکند: درمانی در کار نیست؛ ریک و مورتی فقط به یک بعد دیگر فرار میکنند.
تصویر بهیادماندنی دفن کردن جنازه نسخههای خودشان در حیاط پشتی، ستون فقرات فلسفی سریال را میسازد. از اینجا به بعد میفهمیم که ریک و مورتی قرار نیست هر هفته به وضع موجود برگردند. چندجهانی اینجا برای شوآف بهکار نمیرود؛ برای شکه کردن ماست، برای گفتن اینکه «هیچ قطبنمای اخلاقی ثابتی وجود ندارد» و زندگی گاهی یعنی ادا درآوردن جای خود مردهات.
10. Fear No Mort (فصل هفتم، قسمت دهم)

ریک و مورتی خستهاند از اینکه دیگر هیچچیز نمیترساندشان. یک حفره پیدا میکنند که قرار است عمیقترین ترسهایشان را زنده کند. اپیزود Fear No Mort با تلهای شروع میشود که خیلی زود حدس میزنیم داخل حفرهایم: دایان برمیگردد و ریک آرام میگیرد؛ آنقدر که حاضر است در توهم پوسیده شود تا فقط با او بماند. اما سریال در نیمه راه پیچ میخورد و سراغ مورتی میرود.
ریسک اپیزود، تقسیم شدنش میان دو کابوس شخصی است. جایی که انتظار داریم سریال مسیر احیای دایان یا ماموریت تازهای برای ریک بچیند، میبینیم هدف چیز دیگری است: موشکافی جهنمهای ذهنی هر دو قهرمان. اپیزود Fear No Mort بهجای پاس گل دادن به خط روایی کلی، جرئت میکند تا از نرمافزار اکشن خارج شود و با دل و جگر کار کند. و مهمتر، در فرود هم سُر نمیخورد.
9. Mortyplicity (فصل پنجم، قسمت دوم)

ریک برای امنیت، خانواده دکوی ساخته؛ ماکتهای زیستیای که جایشان قربانی شوند. اما وقتی موجودات فضایی شروع میکنند به شکار همین دکویها، بازی شناسایی از کنترل خارج میشود. اپیزود Mortyplicity مثل قطاری است که هر ایستگاه، یک خانواده را سوار میکند و در ایستگاه بعد پرتشان میکند بیرون. هر واحد روایی که به آن خو میگیری، ناگهان با خشونت محو میشود و نوبت دیگری میرسد.
نبوغ اپیزود این است که با وجود سلسلهمراتب پیچیده ماکتها، همچنان ساده و قابلدنبال کردن میماند. عجیب اینکه حتی وقتی با اسمیتهای واقعی طرف نیستیم، روابط آشنا—مثل ناامیدی همیشگی بث از پدرش؛ همچنان منتقل میشوند. اپیزود «Mortyplicity» یک پارادوکس شیرین است: در اپیزودی که بهسختی ریک و مورتی اصلی را میبینیم، بیشتر از همیشه دربارهشان یاد میگیریم.
8. The Wedding Squanchers (فصل دوم، قسمت دهم)

عروسی بردپرسن قرار است دورهمی بامزهای باشد؛ تا وقتی که تمی، همسر تازهاش، مامور فدراسیون از آب دربیاید و همهچیز را به حمام خون تبدیل کند. خانواده اسمیت مجبورند از زمین فرار کنند و سیاره به سیاره دنبال خانهای تازه بگردند. در نهایت، کاری غیرعادی از ریک سر میزند: خودش را تسلیم میکند تا خانواده بتوانند برگردند.
پایان تلخ زندان ریک، همراه با وقفه طولانی پخش سریال، اپیزود The Wedding Squanchers را به نقطه جوش فرهنگ عامه تبدیل کرد. عطش طرفداران برای دانستن «بعدش چه میشود؟» مستقیما به اپیزود The Rickshank Redemption و آن جنون سس سچوان ختم شد. اپیزود هم یک شوک احساسی است، هم سکوی پرتابی که ریک و مورتی را از یک پدیده کالت به پدیدهای جریانساز برد.
7. Hot Rick (فصل هشتم، قسمت دهم)

فینال فصل هشتم، کاری میکند که فکر نمیکردیم روزی ببینیم: ریک اجازه میدهد نسخه حافظهای خودش یک زندگی خوش داشته باشد. اپیزود Hot Rick با نفوذ ریک به ذهن بث شروع میشود؛ تلاشی برای دسترسی به آخرین خاطره دستنخورده از دایان. اما وقتی ذهن بث از ریخت میافتد، آغوش پدری واقعی ریک؛ همان که همیشه از او دریغ میکرد، کمی به او نفس میدهد.
اما تیر خلاص، انتخاب پایانی ریک است: رها کردن خاطرات خودش و دایان در دل ناشناخته تا جایی بیرون از این جهان، هنوز «آنها» وجود داشته باشند. اپیزود Hot Rick از آن اپیزودهایی است که رشد شخصیتی را به شکل رعدوبرق نشان میدهد؛ نه با نطقهای طولانی، بلکه با یک رها کردن. ریک هنوز تند و تلخ است، اما برای اولینبار، منافع خودش اولویت مطلق نیست.
6. Unmortricken (فصل هفتم، قسمت پنجم)

اپیزود Unmortricken یک میانفصل است با کمی وزن فینال سریال. ریک، مورتی و «مورتی شرور» متحد میشوند تا بالاخره ریک پرایم را پیدا کنند؛ همان هیولایی که دایان را در هر واقعیتی از او گرفته. در یک رژه آدرنالینمحور، سوراخهای داستانی پر میشوند، پیوندها سفتتر میشوند و نهایتا ریک کاری را میکند که سالها سوخت نفرتش بوده: انتقام.
اما وقتی گلوله آخر شلیک میشود، خلا شروع میشود. اپیزود در بهترین جای ممکن میایستد: جایی که میفهمیم انتقام، پایان راه نیست؛ شروع یک پوچی تازه است. «حالا چه؟» سوال ریک، سوال ماست. ریک و مورتی همیشه در بخش میانی فصل مسیر را عوض میکند و اما اینجا نشان میدهد وقتی پای اسطوره به میان میآید، بلد است ضربه نهایی را دقیق بزند.
5. Meeseeks and Destroy (فصل اول، قسمت پنجم)

جعبههای میسیکس وارد میشوند: دکمه را میزنی، آبیهای بانمک میآیند، یک کار را انجام میدهند و دود میشوند. چه میتواند اشتباه شود؟ جِری. کافی است بهبود بازی گلفش ماموریت شود تا میسیکسها یکییکی دیوانه شوند. در خط فرعی، مورتی حق دارد ماجراجویی را هدایت کند و سریال ما را به سرزمین فانتزیای میبرد که خیلی زود ماسک از چهرهاش میافتد.
این اپیزود همزمان هم یکی از بهترین کاراکترهای فرعی سریال را معرفی میکند، هم با هنجارها بازی میکند. انتظار داری حل معضل «بث کاملتر شدن» سخت باشد؛ اما گلف جری دستنیافتنیتر است. انتظار داری وارد کلیشههای شمشیر و اژدها شوی؛ اما ناگهان در یک تم دادگاهی گیر میکنی. اپیزود Meeseeks and Destroy عصاره آن چیزی است که Rick and Morty را ویژه میکند: پیشفرضها را بگیر و زیرورو کن.
4. The Vat of Acid Episode (فصل چهارم، قسمت هشتم)

ریک یک خمره اسید قلابی درست میکند تا از مهلکهها بگریزد. مورتی مسخرهاش میکند، و ریک برای اثبات نبوغش «ریموت سیوپوینت» میسازد: ذخیره کن، تجربه کن، اگر بد شد برگرد. از دل یک شوخی ویدیوگیمی، تبدیل میشویم به همراه مورتی که بدون ترس، مدام زندگیهای موازیاش را پاک میکند و دوباره مینویسد.
مونتاژی که مورتی عشق مییابد، سقوط میکند، در کوهها گیر میافتد و پوست به استخوان میشود، مفهومی است که سریال کمتر بهش پرداخته بود. و وقتی میفهمیم همه اینها طراحی دقیق ریک بوده تا فقط بشنود «اون خمره اسیده باحال بود»، هم خندهمان میگیرد، هم عصبانی میشویم. تعجبی ندارد که اپیزود The Vat of Acid امی برد؛ اپیزودی که طنز و تراژدی را با دوختی نامرئی به هم وصله میکند.
3. The Ricklantis Mixup (فصل سوم، قسمت هفتم)

به جای دنبال کردن قهرمانهای اصلی، ناگهان به شهرک ریکها و مورتیها میرویم؛ جایی که قانون، سیاست و جرم، همه رنگ بوی «ریکبودن» گرفتهاند. اپیزود The Ricklantis Mixup با ادای احترام به سریال The Wire، قصههای بههمپیوستهای میبافد: از پلیسمورتی پیر و ریک تازهکار تا کلاس درس و کمپین انتخاباتی.
آنهمه خردهروایت کافی است تا اپیزود را به یکی از بهترینها بدل کند، اما پیچ نهایی همهچیز را میبرد: مورتیای که برای ریاستجمهوری میجنگد، همان «مورتی شرور» است؛ بازگشتی شبحوار از فصل اول. «Ricklantis» فقط یک انحراف تفریحی نیست؛ زیربنای نقشه شومی است که بعدتر بهایش را خواهیم داد.
2. Rixty Minutes (فصل اول، قسمت هشتم)

کانالهای بینبعدی، در ظاهر فقط بهانهای هستند برای تکهپرانیهای بداهه؛ و بله، تیکههای «مورچه تو چشمهام جانسون» و «در واقعی تقلبی» هنوز خندهدارند. اما قلب ایپزود Rixty Minutes جایی میتپد که بث، جری و سامر از تماشا کردن خودهای جایگزینشان، مست و گم میشوند. رویاهای بدل، بهای سنگینی دارند: اگر آن «من موفقتر» هست، چرا این «من فعلی» ناکام است؟
پاسخ را مورتی با یکی از مشهورترین دیالوگهای سریال میدهد: «هیچکس از قصد وجود نداره، هیچکس جاش اینجا نیست، همه میمیریم… میای تلویزیون ببینیم؟» این جمعبندی بیرحم و مهربان، تز مرکزی Rick and Morty است. چندجهانی اگر معنای همهچیز را تهی میکند، پس چرا در همین پوچی، با هم نخندیم؟
1. Total Rickall (فصل دوم، قسمت چهارم)

بدترین کلیشههای تلویزیون را بردار و تبدیلشان کن به شاهکار؛ اپیزود Total Rickall از دل شوخی با کلیپشو، بهترین اپیزود تاریخ ریک و مورتی را بیرون میکشد. انگلهایی که با کاشتن خاطرات جعلی وارد خانه اسمیت میشوند، کاری میکنند که هیچکس نداند چه کسی واقعی است. فلشبکهای رنگارنگ و دوستهای قدیمی یکییکی از راه میرسند؛ از پنسلوستر تا اسلیپی گری.
در میانه این سیرک ابزورد، هسته عاطفی میدرخشد: خانواده میفهمد راه تشخیص واقعیها، خاطرات بد است. آدمهایی که دوستشان داریم، اعصابمان را هم خرد میکنند؛ عشق، پکیج کامل خوب و بد است. قسمت Total Rickall با معرفی آقای پوپیبتهول، هم میراثی ماندگار میسازد و هم آستانه ورود عالی برای تازهواردها فراهم میکند. اگر میخواهید کسی را عاشق سریال ریک و مورتی کنید، از همین اپیزود شروع کنید.
سخن آخر
ریک و مورتی در بهترین اپیزودهایش ثابت کرده نه صرفا یک انیمیشن بزرگسالانه بامزه است، نه صرفا یک شوآف علمی. این سریال در لحظههای خوبش، درباره مرز نازک میان پوچی و معنا حرف میزند؛ جایی که انتقام توخالی است، عشق پرهزینه است و خانواده، هم پناه است و هم شکنجهگاه. این 15 قسمت، نقشه راهیاند برای هرکسی که میخواهد بفهمد Rick and Morty چرا هنوز نفس میکشد و چرا هر بار که فکر میکنیم میشناسیمش، با یک شوک تازه برمیگردد. شما کدام اپیزود را بیشتر دوست داشتید؟
برای گفتگو با کاربران ثبت نام کنید یا وارد حساب کاربری خود شوید.