ثبت بازخورد

لطفا میزان رضایت خود را از ویجیاتو انتخاب کنید.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
اصلا راضی نیستم
واقعا راضی‌ام
چطور میتوانیم تجربه بهتری برای شما بسازیم؟

نظر شما با موفقیت ثبت شد.

از اینکه ما را در توسعه بهتر و هدفمند‌تر ویجیاتو همراهی می‌کنید
از شما سپاسگزاریم.

فیلم و سریال

نقد فیلم Mayday | رفاقتی دلنشین در برهوت جنگ سرد

کمدی در دل جنگ سرد!

ایمان اکرمی
نوشته شده توسط ایمان اکرمی تاریخ انتشار: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ | ۱۹:۰۰

فیلم Mayday بهانه‌ای است برای برگشتن به دهه‌ای که قهرمان‌های زبر و زرنگ شانه‌به‌شانه هم می‌خندیدند، تیر می‌زدند و از مهلکه می‌گریختند. این فیلم با اتکا به انرژی کمدی‌رفاقتی همان دوران و ستاره‌محور بودن رایان رینولدز، راهی آشنا اما پرهیجان را انتخاب می‌کند: یک خلبان نیروی دریایی آمریکا کنار یک مامور سابق، در دل اتحاد جماهیر شوروی گیر می‌افتند و باید از میان برف، فولاد و ایدئولوژی راه خود را باز کنند. اینجا، شوخی‌ها هرگز از مرز امن‌تر رایان رینولدز عبور نمی‌کنند، اما ضربان تند اکشن و مضامین هوشمندانه‌تر از حد انتظار، فیلم را تماشایی نگه می‌دارند. با نقد فیلم Mayday همراه ویجیاتو بمانید.

دهه هشتاد میلادی، پاتوق کمدی‌های زوج‌محور بود؛ آدم‌هایی از دو سر طیف که ناچار می‌شوند هم‌مسیر شوند و دست آخر، پشت همان شوخی‌های گاه خام، حرفی درباره زمانه‌شان بزنند. Mayday هم دقیقا همین نقشه را در دل جنگ سرد اجرا می‌کند. برخلاف موجی از آثار ضدروسی آن دوره، از Red Dawn تا Rambo III، اینجا بیشتر با حال‌وهوایی شبیه Spies Like Us طرفیم: طعنه، تعقیب‌وگریز، و نگاه کنایه‌آمیز به هیاهوی ژئوپلیتیک. حاصل کار جاناتان گلدستاین و جان فرانسیس دالی، بیش از آنکه شعار بدهد، ما را وسط یک بازی نفس‌گیر می‌اندازد و اجازه می‌دهد خود تناقض‌ها سر زبان بیایند.

در این بازگشت، فیلم مدام با افسانه‌های فرهنگ عامه دهه هشتاد آمیخته می‌شود. از اشاره‌های صریح به تاپ گان تا حضور روح موسیقی راک آمریکایی، هر ارجاعی بوی یک نوستالژی آشنا می‌دهد. اما نکته اینجاست: Mayday نوستالژی را برای رنگ زدن دیوارها نمی‌خواهد؛ از آن به‌عنوان آینه استفاده می‌کند تا نشان دهد پروپاگاندا چگونه مرز نمی‌شناسد. همین چسب نوستالژیک است که زوج عجیب‌وغریب قصه را به یکدیگر متصل می‌کند: خلبانی که با غرورش دنیا را ساده می‌بیند و جاسوسی که در سادگی لبخندش، سال‌ها پیچیدگی پنهان مانده است.

سال 1987 است؛ یک سال بعد از تب «میهن‌پرستی سینمایی» تاپ گان. تروی کلی، خلبان نیروی دریایی آمریکا با بازی رایان رینولدز، عملاً نسخه‌ای مینیمال از ماوریک تام کروز است با همان اعتمادبه‌نفس افراطی، اما مجهز به زبان‌طنزی که رینولدز استادش است. تروی ادعا دارد بهترین خلبان واحدش است؛ چنان شیفته تصویر خودش شده که حتی موج محبوبیت تاپ گان را کارت ورود به هر کلوب می‌بیند. قضاوت‌های او درباره روسیه، ساده و سفت است: جامعه‌ای ناکارآمد که با سکوت، همدستی می‌کند.

وقتی ماموریت محرمانه پرواز با لاکهید SR-71 بلک‌برد برای عکس‌برداری از سیلوهای موشکی در عمق خاک شوروی پیشنهاد می‌شود، او با همان بی‌پروایی همیشگی پذیرای خطر است. فیلم با یک شروع قوی نشان می‌دهد که ماموریت به بیراهه می‌رود: نبرد هوایی کوتاه اما موثر، سوختن هیولای آسمان و سقوط در جنگلی پوشیده از برف. تروی زخمی، قبل از آن‌که بیهوش شود، سایه مردی را می‌بیند که نزدیک می‌شود. همین قاب‌های سرد و تند، تکلیف ژانر را همان ابتدا روشن می‌کنند: اکشن اینجا شوخی ندارد.

زوج عجیب؛ رینولدز و برانا

رینولدز با همان طنازی آشنایش قدم برمی‌دارد؛ شوخی‌های زیرلبی، رندی بی‌هزینه و کنایه‌هایی که بیشتر از هر چیز به برند شخصی‌اش وفادارند. این خیال‌راحتی شاید تازگی چندانی نداشته باشد، اما نقطه اتکا است. در مقابل، کنت برانا نقش نیکولای نیک اوستینوف، مامور سابق را بازی می‌کند؛ مردی با صورتی مهربان اما دست‌هایی خطرناک. برانا، بعد از نقش‌های روسی‌اش در Jack Ryan: Shadow Recruit و Tenet، این‌بار وجه قهرمانانه‌تری رو می‌کند؛ بی‌آنکه غرور خشن مامور اطلاعاتی را نمایش‌محور کند.

قدرت نیک در دوئل‌های فیزیکی و ذهنی، بی‌سر و صدا به نمایش گذاشته می‌شود. چند سکانس مبارزه با کات‌های کم و قاب‌های باز، او را زنده و دست‌نیافتنی نشان می‌دهند؛ مثل باریستایی که ناگهان می‌بینی شمشیرزن ماهری است. این طراحی میزانسن، هم به شخصیت‌پردازی خدمت می‌کند و هم زوج رینولدز‌ و برانا را از کلیشه «شوخ زبان‌دراز کنار مبارز عبوس» نجات می‌دهد. نیک نه دلقک است و نه هیولا؛ مردی است که به دموکراسی، فرهنگ و غذای آمریکایی دل‌بسته، اما پاهایش هنوز روی خاک واقعیت راه می‌روند.

از اینجا به بعد Mayday عملا یک فیلم جاده‌محور تمام‌عیار می‌شود: سفری طولانی در دل اتحاد شوروی، از کلبه‌ای برفی تا قلب مسکو. هر دو حالا دشمنان دولت‌اند؛ خلبانی که سقوط کرده و جاسوسی که دیگر وفاداری‌اش زیر سوال است. تعقیب‌گر اصلی‌شان الکساندر وولکوف است؛ این شخصیت آن‌قدر شیطانی نیست که کابوس بسازد، اما به‌اندازه کافی سرد و بی‌رحم است و نبرد را جدی کند. حضور او، مثل سربی که در خون زخم می‌نشیند، دائما مسیر را تلخ و پراضطراب نگه می‌دارد.

سکانس‌هایی مثل تقابل با قطاری پر از سرباز یا تعقیب‌وگریزی که یک ترنسپورتر هسته‌ای را در خیابان‌های مسکو درگیر می‌کند، فیلم را از خستگی مسیر نجات می‌دهند. این لحظات، زیر شکست‌ناپذیر اکشن دهه هشتاد را با هیجان معاصر پر می‌کنند؛ دوربین وقتی لازم است عقب می‌ایستد تا سرعت و جرم فلز حس شود و وقتی باید، به صورت‌ها نزدیک می‌شود تا ترس را مزه کنیم. فیلم وفادار به اسمش، مدام زنگ خطر می‌کشد و از هواپیما، قطار و اتومبیل پلی برای فرار می‌سازد.

نقطه قوت فیلم آن‌جایی است که از دویدن دست می‌کشد و می‌گذارد حرف‌ها به جان بنشینند. تروی کنار نیک نان می‌شکند؛ با مردم عادی حرف می‌زنند؛ به خانه‌هایی می‌روند که اخبارشان از تلویزیون پخش نمی‌شود. گفت‌وگو با آنا، دختر نیک (با بازی ماریا باکالوا)، تروی را برای اولین بار به دیدن شکاف‌ها دعوت می‌کند. از یک پوشش اطلاعاتی می‌شنویم که مستقیم، به زندگی او گره می‌خورد؛ همان‌جا پرده استثناگرایی آمریکایی پاره می‌شود و قهرمان ما می‌فهمد ساده‌سازی جهان، ساده کردن انسان‌هاست.

این تغییر زاویه دید، نه خطابه است و نه خط‌کشی؛ طبیعی و محصول همراهی است. آدم‌ها در خلوت، مهمانان مجاور سفره هم می‌شوند و کلیشه زندگی در شرق، زندان است روبه‌روی خودفریبی غربی می‌نشیند. فیلم باهوشانه، بدون این‌که درس بدهد، نشان می‌دهد پروپاگاندا چگونه می‌تواند لباس نوستالژی بپوشد و در عین حال، هر دو سوی مرز را فریب دهد. اینجا، رفاقت ابزاری برای عبور از گیت‌های ایدئولوژیک می‌شود؛ پلی که شاید جنگ هرگز نخواهد ساخته شود.

در کنار الهام از فیلم تاپ گان که مثل یک میخ براق همه‌جا به دیوارهای Mayday کوبیده شده، صدای بروس اسپرینگستین هم به گوش می‌رسد. کاست Born in the USA، برای نیک نوستالژی است و برای تروی، چیزی که ترجیح می‌دهد در یک مسیر 12 ساعته نشنود.

جاناتان گلدستاین و جان فرانسیس دالی، همان زوجی که در آمیختن کمدی با قواعد ژانر دستی بر آتش دارند، اینجا با ریتمی خوش‌قواره بازی می‌کنند. کمدی، هیچ‌وقت بر اکشن سوار نمی‌شود؛ گاهی حتی کم‌جان‌تر از تعقیب‌وگریزها است. اما فرم بصری، مخصوصا در صحنه‌های درگیری، درگیرکننده است و چینش لوکیشن‌ها، حس سرزمین بیگانه را خوب منتقل می‌کند. فیلم از فرو رفتن در پیچ‌وخم بوروکراسی سیاسی پرهیز دارد؛ به‌اندازه‌ای که داستان پیش برود، کفاف می‌دهد و باقی را به خیال مخاطب می‌سپارد.

ممکن است پایان، کمی بیش از حد رویایی به نظر برسد؛ به سبک و سیاق هالیوود که همیشه چند قطره امید در لیوان آخر می‌ریزد. اما این خوش‌بینی، گرچه رئالیسم تلخ را عقب می‌زند، با مسیر عاطفی دو قهرمان سازگار است. Mayday نمی‌خواهد درباره ساختارها فتوا بدهد؛ بیشتر، می‌پرسد وقتی از پوسته‌ها عبور کنیم، آیا می‌توانیم دیگری را ببینیم؟ پاسخ فیلم، هرچند محتاط، لبخند دارد؛ لبخندی که از دل دود و برف بیرون آمده.

اگر دنبال شوخی‌های تازه از رِیِ رینولدز هستید، فیلم دست‌ودلباز نیست؛ همان امضای قدیمی، بی‌نوسان. اما وقتی پای اکشن و دونفره‌گی وسط است، انرژی برنده می‌شود. شیمی میان رایان رینولدز و کنت برانا، آن‌قدر عیار دارد که حتی جاهایی که دیالوگ‌ها خاکستری‌اند، نگاه‌ها کار را راه بیندازند. Mayday بیش از آنکه کمدی ترشح‌کند، آدرنالین ترشج می‌کند؛ و همین انتخاب، آن را روی پا نگه می‌دارد.

تروی در شروع، باوری آهنین به بهترین بودن دارد؛ اما وقتی ماشین جنگ می‌شکند، اوست که باید دوباره رانندگی یاد بگیرد. نیک هم کارتی بازی می‌کند که برخلاف ظاهر متواضعش، هر بار ورق را برمی‌گرداند. الکساندر وولکوف به‌عنوان ضدقهرمان، نه چندلایه است و نه فراموش‌نشدنی؛ اما دقیقاً به‌اندازه لازم، تهدید را جاری می‌کند. آنا، صدای جوانی است که از ایدئولوژی‌ها عبور کرده و دوباره انسان را صدا می‌زند. این آرایش، در نهایت، همان تعادل ژانری را می‌سازد که فیلم نیاز دارد.

در نهایت...

Mayday یک اکشن‌رفاقتی خوش‌ریتم در دل جنگ سرد است؛ فیلمی که کمدی‌اش هرگز از چارچوب امن رایان رینولدز بیرون نمی‌زند، اما کنت برانا با بازی دقیق و چندلایه، سطح بازی را بالا می‌برد. سکانس‌های اکشن، از دوئل هوایی تا تعقیب در مسکو، پرانرژی و سرحال‌اند و ارجاعات فرهنگی از تاپ گان تا اسپرینگستین، هوشمندانه با مضمون گفت‌وگوی میان مردم دو سوی مرز گره می‌خورند. اگرچه پایان کمی رؤیایی و سیاست‌گریزی حساب‌شده، جای تحلیل عمیق‌تر را تنگ می‌کند.

74
امتیاز ویجیاتو

، فیلم Mayday در نهایت تجربه‌ای سرگرم‌کننده و قابل احترام است؛ مخصوصا برای طرفداران رایان رینولدز که دنبال سفری پرخطر اما دلنشین می‌گردند.

ایمان اکرمی
ایمان اکرمی

عاشق روایت و روانشناسی و ترکیب این دوتام. به نظرم روایت بدون داشتن بار روانشناسی نمی‌تونه زیاد ماندگار باشه... برای همین مطالبی می‌نویسم که داخلشون روانشناسی رو در روایت و شخصیت‌ها نشون بده.

دیدگاه‌ها و نظرات خود را بنویسید

مطالب پیشنهادی